آخر چه كردم با تو كه اينگونه مرا در باتلاقي خون آلود در پي هوسي پوچ در دام سگان مرده پرست رها كردي؟
چرا اينچنين فريبم دادي و مرا بگو چه ساده مغلوب دستهاي هرزه ات شدم!!!!
اكنون بعد از سالها زهر بوسه هايت دارد كار ساز ميشود...!
تنم را چون كوره آتشيني ميسوزاند،
به خودم ميپيچم و اين زهر هر روز و هر روز مرا به انتهاي بودنم نزديك ميكند....!
گاه از خودم مي پرسم چي مي شد اگر اين سرنوشت هرزه پرست، هرزه اي چون تو را در سر راهم نميگذاشت،
اصلاً چه ميشد اين ساحل زندگي را تنها قدم ميزدم،و غروب دريا را آنچنان كه سزاورش بود سجده ميكردم..!
كاش نفرينت ميكردم كه برگردي و ببيني چه برسرم آوار كردي ....! كاش....!
زمستان به انتهاي بودن و بهار به ابتداي بودنش رسيد.
برگي از هزاران برگ روزگار ورق خورد و جواني و شادابي به چهره زيباي دنيا بازگشت.
در اين دنيا همه چيز بازگشت دارد، فصل ها، روز ها و شبها...!
تنها چيزي كه از بازگشت بهره اي نبرده است، لحظه ها و دقيقه هاي عمر ماست.
لحظه ها هرگز باز نخواهند گشت، و تنها افسوس رميدن آنها براي ما مي ماند،
عشق حاصل گذر بخشي از لحظه هاي ماست. حاصل لحظه هاي افسار گسيخته اي كه هرگز طعم ماندن نميدهد!
اين طعم گس و سرد را همه ما چشيده ايم و من عجيب شكسته ام.
بگذريم....!
اميدوارم در اين واپسين روزهاي سال افسوس گذر لحظه ها، خاطرشما دوستان و همراهان عزيزم نيازده باشد و در زيبايي هاي سال بعد، خاطراتي روشن از جنس خورشيد، شفاف مثل الماس و لطيف چون پر پروانه هاي شمع گردان برايتان آرزو ميكنم.
خيلي وقته كه اين كلبه رو آب و جارو نكردم.... زياد بهش سر ميزنم اما نميدونم چي بنويسم! هر ميام اينجا، برميگردم به گذشته، به خاطره هاي تلخ و شيريني كه اينجا داشتم. اينجا واقعاً براي من يه دنياي مجازي بود.... دنيايي كه هرچي دوست داشتم ميتونستم بگم و سر هر كي كه دوست داشتم مي تونستم داد بزنم! بخندم و گريه كنم وساعت هاي بشنيم كنار اين دنياي مجازي و پاكت پاكت سيگار بكشم و فكر كنم...! دلم براي دوستاي دنياي مجازيم خيلي خيلي تنگ شده...! الان هيچكدوم از اونها نيستن و من تنهاي تنها شدم...! شايد اشتياقم رو براي نوشتن از دست دادم ، كه ديگه نميتونم بنويسم. آره....! حتماً دليلش همينه...!! نميدونم چرا خيلي دوست دارم كه دوباره شروع كنم به نوشتن....! دوستام بيان و بهم سربزن و از اين حس غريبي كه دارم خلاص بشم...! درگيرم، درگير لحظه هايي كه شايد خودم واسه خودم درست كردم، گرفتار روزمرگي شدم، روزمرگي كه باعثش خودم بودم و بس...! كاش الان مريم، پسري از آسمان، زهرا، سمانه اسدي، خلود، عليرضا، مانيا بي تو، پسر تنها و خيلي از دوستاي ديگه كه به اين كلبه سر ميزدن اينجا بودن. وقتي برميگردم و كامنت هاي قبليشون رو ميخونم، تمام قشنگي اون روزها واسم تداعي ميشه. كاش ميشد به گذشته برگشت! كاش ميشد...!
دلم خيلي گرفته...!
برگشتم، تا نگويي معرفت نداشت و بي خداحافظي رفت
برگشتم، تا نگويي تمام لحظه هايت را در پي جوانيم به باد دادي
برگشتم، تا نگويي عشق كجا و تو كجا... من كجا و تو كجا
برگشتم، اما ماندنم دوامي نخواهد داشت....
چون مي دانم كه احساست با زبانت يكي ست.. نه با قلبت
چون ميدانم كه نگاهت پي افسون سنوبر مي چرخد، نه بوته بيابان غم زده و بي درخت دل من
و من بسيار ميدانم ....
برگشتم تا نگويي معرفت نداشت و بي خداحافظی رفت...!
تو از سکوت شبهای من چیزی میدانی؟ هیچ! جز لحظه ای که من نیاز یار را فریاد میکشم! تو حتی از شبهای مهتابی نیز چیزی نمیدانی! تو نمیدانی چرا شبهای مهتابی، ستاره گریان است!
تو از نیایش سبزه با باران،جیزی نشنیده ای؟ ندیده ای زمانی را که پروانه با آسمان ملاقات میکند، پروانه چه حسی دارد ! پرواز را حس نکرده ای! و نه سقوط را، نه آن هنگام که اشک،از پهنه ی نگاه آسمان به دامان کویر سقوط میکند!
اما من، بر عکس تو، لحظه لحظه ی التماس خشک کویر به آسمان را دیده ام، و گریه شبانه ی دریا را هم تا سحر شنيده ام، التماس قطره به صدف، بلبل به گل و لای لای مهتاب برای خورشید را سال ها و سال ها ست كه مي شنوم و زير لب با آنها زمزمه ميكنم ! من خط به خط دوست داشتن را با نگاهم، سطر به سطر به آواز قناری بخشیدم، و چه خوش آهنگ است ملودی سبز دوست داشتن، سالهای عشق را بی دغدغه و بی هیچ گلایه ای به نسیم سحرگاهی می آویزم، نسیم را به سراغ تو می فرستم عطر نگاهت را میدزدم و به شوق ماندنم وصله میزنم! چه زیباست ترانه برای چشمانت سرودن، و چه سخت است بی تو از از عشق گفتن.
بیا کنارم باش، کاش میشد تمام محبتت را یکجا دزدید... و کاش میفهمیدی سکوت شبهای من، ترانه ای جز غم تنهاییم نیست و تو آهنگ ساز این ترانه برایم هستی...! كار ما شايد اين است...!
صدای مرا بشنو...
من از درون کسی فریاد میزنم
که روزی خود را عاشق ترین میدانست
ولی اکنون در گوشه ای از دل تنگ دنیا
در زیر خروارها خاطره، آرامیده است،
من او هستم و او تنها دلی بود که میشناختم...!
بابا بي خيال! وقت دندون پزشكي دارم... اصلاً به تو چه ...! به زور كه نميشه اضافه كار واستاد...!
از تو چيزي جز سكوت
در نگاه آسمان برايم نمانده است
همان آسماني كه ستاره هايش را
تك به تك براي روزهاي با تو بودن سوا كرده بودم،
پس از تو حتي اشكهايش را هم از من دريغ ميكند
گويي كه ديگر مرا بي تو نمي شناسد!
نمیدانم...! تقدیر یا تو ...!
بوسه بر لبهاي كدامين غريبه زدي
كه آسمان اينجنين با خودش هم قهر كرده است...!!!
امشب از آسمان خسته ام
ماه ٍ زیبا میرود
امشب از ذهن خیال باطلم
آشنایی چه آسان میرود
در نگاهش جمله ای پنهان شده
در صدایش آهی از من گم شده
از صدایش لرزد دلم اما چه سود
در کلامش نام من هم گم شده
در تمام طول این بیراهه راه
گم شدن ها، پیدا شدن از دست ماه
لحظه های پر تنش هامان چه بود؟
این جدایی، این ندیدن از چه بود؟
لحظه های عاشقی چون باد بود
آشیان زندگی بر آب بود
از صدای لای و لای رهروان
بیگمان این زندگی در خواب بود
شهوت یک لحظه بیشتر زیستن
بر طناب سرنوشت آویختن
لحظه ها را با زنی آمیختن
در نهایت آبرو را ریختن
سردی کام عمیق بوسه ها
گرمی عطر نفس در سینه ها
من به دنبال چه میگشتم در او
در میان غصه ها و گریه ها
ای دریغا کین همه بیهوده بود
بس عبث بود و می گندیده بود
این سراب زندگی این جای تنگ
تحفه ای از جانب بیگانه بود
فرصت ِ آیینهها در پشت در ماندهست
روشنی را میشود در خانه مهمان کرد
میشود در عصر آهن آشناتر شد
سایبان از بید مجنون،
روشنی از عشق
میشود جشنی فراهم کرد
میشود در معنی یک گل شناور شد
مهربانی را بیاموزیم
موسم نیلوفران در پشت در ماندهست
موسم نیلوفران یعنی که باران هست
یعنی یک نفر آبیست
موسم نیلوفران یعنی
یک نفر میآید از آنسوی
دلتنگی

میشود برخاست در باران
دست در دست نجیب مهربانی
میشود در کوچههای شهر جاری شد
میشود با فرصت آیینهها آمیخت
با نگاهی
با نفسهای نگاهی
میشود سرشار
از راز بهاری شد
دستهای خستهای پیچیده با حسرت
چشمهایی مانده با دیوار رویاروی
چشمها را میشود پرسید
یک نفر تنهاست
یک نفر با آفتاب و آسمان تنهاست
در زمین زندگانی
آسمان را میشود پاشید
میشود از چشمهایش ...
چشمها را میشود آموخت
میشود برخاست
میشود از چارچوب کوچک یک میز بیرون رفت
میشود دل را فراهم کرد
میشود روشنتر از اینجا و اکنون شد
جای من خالیست
جای من در عشق
جای من در لحظههای بیدریغ اولین دیدار
جای من در شوق تابستانی آن چشم
جای من در طعم لبخندی که از دریا سخن میگفت
جای من در گرمی دستی که با خورشید نسبت داشت
جای من خالیست
من کجا گم کردهام آهنگ باران را؟!
من کجا از مهربانی چشم پوشیدم؟!
میشود برگشت
میشود برگشت و در خود جستجویی کرد
در کجا یک کودک دهساله
در دلواپسی گم شد؟
در کجا دست من و سیمان گره خوردند؟
میشود برگشت
تا دبستان راه کوتاهیست
میشود از رد باران رفت
میشود با سادگی آمیخت
میشود کوچکتر از اینجا و اکنون شد
میشود کیفی فراهم کرد
دفتری را میشود پر کرد از آیینه و خورشید
در کتابی میشود روییدن خود را تماشا کرد
من بهار دیگری را دوست میدارم
جای من خالیست
جای من در میز ِ سوم، در کنار پنجره خالیست
جای من در درس نقاشی
جای من در جمع کوکبها
جای من در چشمهای دختر خورشید
جای من در لحظههای ناب
جای من در نمرههای بیست
جای من در زندگی خالیست
میشود برگشت
اشتیاق چشمهایم را تماشا کن
میشود در سردی ِ سرشاخههای باغ
جشن رویش را بیفروزیم
دوستی را میشود پرسید
چشمها را میشود آموخت
مهربانی کودکی تنهاست
سروده محمدرضا عبدالمالكيان