تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

دوباره بیچاره شدم....

هی ی ی ی ی ی ..... ای ی ی ی ی ی ....وای ی ی ی ی....ووی  ی ی ی ی....اوی ی ی ی ی...مو ی ی ی ی ی ی....حالا هر چی شما بلدین بگین..!!!

بابا من بیچاره ترین، بد شانس ترین و آواره ترین و ویرانه ترین و دیوانه ترین و مظلاوم ترین و ظالم ترین و ......ترین آدم دنیام.....

نشد ما یه کاری بخوایم بکنیم گند نزنیم، من فکر کنم تا یه جوری سر خودم و به باد ندم هنر کردم...

الان میگم چم شده:

آقایی یا خانومی که شما باشین،

من چهارشنبه شب برای کار خیلی مهمی رفتم رشت، شب ساعت ۱۰ بود که رسیدم رشت، رفتم هتل یه اتاق گرفتم و یه دوش مشتی هم گرفتم و بعدش هم یه کمی ماهواره نیگا کردم (آخه هتلش کلی کلاس داشت،!!! ولی همش شبکه خبری بود!!!) بعدش کپه مرگم و گذاشتم و خوابیدم که فردا اون کار مهمی که داشتم و برم انجام بدم.

خلاصه صبح شد و منم ساعت ۶:۱۵ دقیقه با زنگ تلفن خانم هتلی(منظورم رزروشن هتله) از خواب ناز بیدار شدم و صبحونه توپی خوردم و راهی شدم.... ساعت ۷:۱۵ دقیقه قرار مهمی داشتم، فقط هم به خاطر همین کار رفته بودم... حالا کارش بماند ، البته موفق شدم و به اون چیزی که میخواستم رسیدم. حالا ایراد کار کجا بود، براتون میگم.

 من وسایلی که با خودم برده بودم این چیزا بود:

 کیف سامسونت که داخل اون این وسایل بود:۱- شلوارک،مسواک،حوله،برس،ژل مو،ژیلت، شناسنامه،یه کادوی قشنگ برای یه عزیز، به بسته ۱۰۰ هزار تومنی و یه کیف کوچیک که توش حدود ۲۵۰ هزار تومن پول نقد و یه چک به مبلغ ۲۲۰ هزار تومن به تاریخ ۳۰ / ۰۹ / ۸۴ که در وجه حامل بود و گواهینامه و کارت دانشجویی و یه سری مدارک دیگه بود.

من رفتم سر قرار و رفتیم انزلی و یه سوئیت کرایه کردم. خلاصه ما توی سوئیت بودیم تا ساعت ۵ بعد از ظهر.

وقتی میخواستیم برگردیم رشت، به همون بابایی که صاحب سوئیت بود گفتم که یه آژانس برای ما بگیره تا برگردیم رشت.

تو فرصتی که آژانس میخواست بیاد، من شروع کردم وسایلم رو چک کردن.همه چیز بود،  حتی کیف ژپول.من این کیف زبون بسته و تا لحظه ای که میخواستم وسایلم رو جمع کنم دیدم و حتی آخرین بار هم چک رو درآوردم و یه بار دیگه نگاش کردم. همون موقع کسی که به من سوئیت داده بود در زد و گفت که آژانس اومده، من دیگه یادم نیست چی شد، فقط میدونم که کیف سامسونت رو بستم و حتی رمز اونو تغییر دادم و سوار ماشین شدیم و تا ساعت ۱۱ شب که رسدم خونه در کیفم رو باز نکردم، وقتی خونه در کیفم رو باز کردم ، بله!!! دیدم جا تره و بچه حسابی گند زده به جاش!!!! بله کیف پول نبود!!! هرچی گشتم نبود. فقط دودستی زدم توی سر خودم!!!!! چیکار میتونستم بکنم!!! سریع زنگ زدم انزلی به سوئیتی که کرایه کرده بودم ، گفت من چیزی پیدا نکردم، امروز رفت دنبال رانده ای که با اون اومدم تهران، اونم پیدا نکردم!!!!

خلاصه که یه جوریایی اوضاع ریخته بهم!!!!!

بیخیال، ولی به اون چیزی که میخواستم رسیدم، و فکر میکنم که ارزشش و داشت، همه اینها صدقه سر همونی که خیلی دوسش دارم....

ولی خدا کنه هر کی پیدا کرد، حداقل گواهینامه منو بهم برگردونه!!!!

فعلا" ما بریم ببینم فردا چیکار میتونم بکنم، شما هم اگه میتونین کمکم کنین.

یا حق...

 

+ نوشته شده در  ششم آبان 1384ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

شهادت حضرت علی تسلیت باد...

السلام عليك يا امير المؤمنين

روز ها فکر من این است و همه شب سخنم          که چرا غافل از احوال دل خویشتنم 

 

 

 شهادت مولای دلها تسلیت باد

سحر شب ۱۹ رمضان سال ۴۰ق بود. حضرت علی(ع) طبق معمول برای نماز جماعت در مسجد کوفه از خانه به مسجد روانه شدند.

طبق معمول دو رکعت نماز خواندند و سپس بالای بام رفته و با صدای بلند اذان گفتند. که صدایش به گوش تمام ساکنان کوفه می رسید.

سپس از بام پایین آمده و به محراب مسجد رفته و مشغول نماز نافله صبح شدند.

وقتی که خواستند سر از اولین سجده رکعت اول بردارند، در آن تاریکی ابن ملجم ملعون آنچنان شمشیر بر فرق مقدس آن حضرت زد که فرق سر آن بزرگوار تا نزدیک پیشانی شکافته شد.

آن حضرت در آن هنگام فرمودند:

 

" بسم الله و بالله و عَلی مِلّهِ رسول الله فُزتُ و رَبِّ الکعبه "

بنام خدا و برای خدا و بر دین رسول خدا، به خدای کعبه که رستگار شدم.

 

سپس مقداری از خاک محراب را برداشتند و روی زخم سر پاشیدند و این آیه را تلاوت فرمودند:

 

" منها خلقناکُم و فینا نُعیدُکم و فیها نُخرجُکم تارهً اُخری "

ما شما را از خاک آفریدیم و در آن باز می گردانیم و از آن نیز بار دیگر شما را بیرون می آوریم.

 

جبرئیل بین زمین و آسمان فریاد زد:

 

" تَهدَّمَت وَ اللهِ اَرکانُ الهُدی وَ انطَمَسَت اَعلامُ التُّقی وَ انضَمَتِ العُروَهُ الوُثقی قُتِلَ ابنُ عَمِّ المُصطَفی  قُتِلَ عَلِیُّ المُرتَضی قَتَلَهُ اَشقَی الأشقِیاءِ "

سوگند به خدا ستون های هدایت ویران شده و نشانه های بزرگ تقوی تاریک گردید و دستگیره محکم ایمان شکسته شد. پسرعموی مصطفی(ص) کشته شد. علی مرتضی(ع) کشته شد.

 او را شقی ترین اشقیاء کشت.


شب قبل از ضربت خوردن:

حضرت علی علیه السلام در شب شهادت خود، افطار را میهمان دخترش، ام الکلثوم بود. در هنگام افطار سه لقمه غذا خورد و سپس به عبادت پرداخت. علی علیه السلام از اول شب تا صبح بیقرار بود. گاهی به آسمان و ستارگان نگاه می کرد و هر چه طلوع فجر نزدیک تر می شد، تشویش او نیز بیشتر می شد. می‌فرمود:« نه من دروغ می گویم و نه آن کسی که به من خبر داده دروغ گفته است. شبی که مرا وعده شهادت داده اند، امشب است.»

سرانجام آن شب هولناک به پایان رسید و علی علیه السلام در تاریکی سحر برای ادای نماز صبح به سوی مسجد حرکت کرد. مرغابی‌هایی که در حیاط خانه بودند در پی او رفتند و به جامه اش آویختند. اهل خانه خواستند آن ها را از او دور سازند، اما امام فرمود:« آن ها را به حال خود بگذارید. آنها اکنون سروصدا می‌کنند اما به زودی نوحه سر خواهند داد.»
امام حسن علیه السلام گفت:« این چه نفوس بدی است که می‌زنید؟»
فرمود:« پسرم، نفوس بد نمی زنم ولیکن دل من گواهی می‌دهد که کشته خواهم شد.»

ام کلثوم از سخن پدرش پریشان شد و عرض کرد:« دستور بفرمایید که
جُعده به مسجد برود و با مردم نماز بگذارد.»
فرمود:« از قضای الهی نمی توان گریخت.» آن گاه کمربند خود را محکم بست و در حالی که این دو بیت را زمزمه می کرد عازم مسجد شد.
« کمر خود را برای مرگ محکم ببند، زیرا مرگ تو را ملاقات خواهد کرد.
از مرگ، آن گاه که به سوی تو آید، جزع و فریاد مکن.»

امام علیه السلام وارد مسجد شد و به نماز ایستاد. وقتی به سجده رفت،
ابن ملجم در حالی که فریاد می زد: « للّه الحکمُ لا لک یا علی » (حکم برای خداست نه برای تو ای علی) با شمشیر زهر آلود، ضربتی بر سر مبارک علی علیه السلام زد. این ضربت به محلّی اصابت کرد که سابقاً شمشیر عمرو بن عبدود در جنگ خندق بر آن خورده بود.
فرق مبارک امام علی علیه السلام با ضربه ابن ملجم تا پیشانی شکافته شد و خون فوران کرد.


حضرت علی پس از ضربت خوردن :

پس از آن که حضرت علی علیه السلام در سحر شب نوزدهم ماه مبارک رمضان سال چهلم هجرت در محراب عبادت در مسجد کوفه به دست ابن ملجم ضربت خورد، خون از سرش جاری و محاسنش به خون رنگین شد.
در این حال فرمود:« فزت و ربّ الکعبه »؛ ( به خدای کعبه سوگند رستگار شدم.) سپس این آیه 55 سوره طه را تلاوت فرمود:« منها خلقنا کم و فیها نعیدکم و منها نخرجکم تاره اخری »؛ (شما را از خاک آفریدیم و به آن بازتان می گردانیم و بار دیگر از آن بیرونتان می آوریم.) سپس فریاد زد:« او را بگیرید!»

مردم به سوی ابن ملجم دویدند، ولی هر کس به او نزدیک می‌شد، ابن ملجم با شمشیر خود، او را می زد. سرانجام قثم بن عباس پیش رفت و او را به زمین کوبید.
حسین علیه السلام به اتفاق بنی هاشم، پدر را در گلیمی گذاشتند و به خانه بردند. امیرالمؤمنین علیه السلام به ابن ملجم اشاره کرد و فرمود:« اگر من از دنیا رفتم، او را بکشید، همان طور که مرا کشته؛ و اگر سالم ماندم، خواهید دید که درباره‌ی او چه تصمیمی می‌گیرم.»

قدری شیر برای امام آوردند. امام کمی از آن نوشید و فرمود:« به زندانی خود نیز از این شیر بدهید و او را اذیت نکنید.»
پزشکان کوفه به بالین وی گرد آمدند و در بین آنان از همه ماهرتر اثیر بن عمرو بود. اثیر وقتی زخم سر امام را دید، دستور داد ُشش گوسفندی را که تازه کشته شده برایش بیاورند. سپس رگی از آن را بیرون آورد و در محلّ ضربت قرار داد. بعد آن را بیرون آورد و گفت:« یا علی، وصیّت های خود را بکن، زیرا شمشیر زهرآلود به مغزت رسیده و معالجه مؤثر نیست.»


آخرین وصیت حضرت علی (ع):

ای حسن و حسین! شما را سفارش می‌کنم به ترس از خدا، و این که دنیا را نخواهید، هر چند که دنیا پی شما بیاید. و دریغ مخورید بر چیزی که به دستتان نیاید. حق را بگویید و برای پاداش (آن جهان) کار کنید. با ستمکار بجنگید و ستمدیده را یاری کنید.
شما و همه فرزندانم و کسانم و آنها را که نامه من به دستشان می‌رسد، سفارش می‌کنم به ترس از خدا و نظم در امور و آشتی با یکدیگر؛ که من از جد شما شنیدم که می‌گفت:« آشتی دادن میان مردم بهتر است از سال‌ها نماز و روزه.»

به خاطر خدا مراعات حال یتیمان را بکنید. آنان را گاه گرسنه و گاه سیر نگه ندارید و نزد خود ضایع شان نکنید؛ و همسایگان تان را دریابید که
پیامبر شما سفارش آنها را بسیار می‌کرد، چندان که گمان بردیم برای آنان ارثی معین خواهد نمود. و به خاطر خدا قرآن را ارج بنهید؛ مبادا دیگران در عمل به احکام آن بر شما پیشی گیرند؛ و به خاطر خدا به نماز اهمیت دهید که ستون دین شماست؛ و به خاطر خدا تا زمانی که زنده اید، خانه‌ی او را خالی مگذارید که اگر حرمت آن را نگاه ندارید، به عذاب خدا گرفتار خواهید شد؛ و به خاطر خدا در راه خدا به مال و جان و زبان‌هایتان جهاد کنید. با هم متحد باشید، به هم بخشش کنید و مبادا از هم روی برگردانید.

امر به معروف و نهی از منکر را وا مگذارید که در غیر این صورت، بدترین افراد، حکمرانی شما را بر دست گیرند و آن گاه هر چه نفرین کنید، خدا از شما نپذیرد. ای پسران
عبدالمطلب! چنین نشود که بگویید امیرمؤمنان را کشته‌اند و به این بهانه دست‌هایتان را به خون مسلمانان بی‌گناه آلوده کنید. بدانید جز قاتل من کسی نباید بابت خون من کشته شود. اگر من از این ضربه‌ی او از دنیا رفتم، او را تنها یک ضربه بزنید و دست و پا و دیگر اندام او را مَبُرید که از رسول خدا صلی الله علیه و آله شنیدم که می‌فرمود:« از بریدن اندام مرده بپرهیزید، هر چند سگ هار باشد.»

التماس دعا...

 

+ نوشته شده در  سوم آبان 1384ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ