گرمه...
خیلی گرمم بود، داشتم از گرما ذوب میشدم، میخواستم فریاد بزنم که یادم اومد که من توی دستای اون اسیرم، یه نگاهی به بالا کردم، بهم گفت: مگه تو نمیگفتی میخوای توی گرمای وجودم ذوب بشی؟
و من ذوب شدم و سوختم و بعد یهو از خواب بیدار شدم دیدم که گرمای زیاد مال این بود که ...
حالا خودتون حدس بزنید، من خجالت میکشم بگم....![]()
+ نوشته شده در بیست و یکم اردیبهشت 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
