آفتاب میشود...
اگه بازم از این چیزا پیدا کردم براتون میذارم.
ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید
اگه بازم از این چیزا پیدا کردم براتون میذارم.




گروهی شامل بيش از 400 نويسنده، استاد دانشگاه، محقق، هنرمند و فعال حقوق بشر از سراسر جهان از جمله چهره های برجسته ای مانند نوام چامسکی زبان شناس آمريکايی، جان ماکسول کوئتزه برنده جايزه نوبل ادبيات 2003 و شيرين عبادی برنده جايزه صلح نوبل 2003 با ارسال نامه ای خطاب به رئيس جمهور ايران و همچنين رئيس قوه قضاييه اين کشور خواستار آزادی دکتر جهانبگلو شده اند.
رامين جهانبگلو در روزهای پايانی ماه آوريل يعنی تقريبا سه هفته پيش در حالی که قصد سفر به خارج از کشور را داشت در فرودگاه مهرآباد تهران دستگير شد.

به وب سایت بی بی سی مراجعه شود
_w.jpg)







تو را به راستي،
تو را به رستخيز
مرا خراب کن!
که رستگاري و درستکاري دلم
به دستکاري همين غم شبانه بسته است
که فتح آشکار من
به اين شکست هاي بي بهانه بسته است ...

اگه توی 48 ساعت فقط سه دقیقه و سه ثانیه با اونی که خیلی دوسیش داری صحبیت کنی چه حالی بهت دست میده؟ فقط سه دقیقه و سه ثانیه!
آره من توی این مدت فقط سه دقیقه و سه ثانیه باهاش صحبت کردم، خیلی سخته.خیلی.
نمیدونم این وضع تا کی میخواد طول بکشه. فقط خدا میدونه.

به گدا خواهم داد.
زن زيباي جذامي را، گوشواري ديگر خواهم بخشيد.
كور را خواهم گفت: چه تماشا دارد باغ!
دوره گردي خواهم شد، كوچهها را خواهم گشت، جار
خواهم زد، آي شبنم، شبنم، شبنم.
رهگذاري خواهد گفت: راستي را، شب تاريكي است،
كهكشاني خواهم دادش .
روي پل دختركي بي پاست، دب اكبر را بر گردن او خواهم
آويخت.
هر چه دشنام ، از لبها خواهم برچيد.
هر چه ديوار، از جا خواهم بركند.
رهزنان را خواهم گفت: كارواني آمد بارش لبخند!
ابر را پاره خواهم كرد.
من گره خواهم زد، چشمان را با خورشيد، دلهارا با
عشق سايههاي را با باد.
و بهم خواهم پيوست، خواب كودك را با زمزمه زنجرهها.
بادبادكها، به هوا خواهم برد.
گلدانها آب خواهم داد.
خواهم آمد، پيش اسبان، گاوان، علف سبز نوازش خواهم
ريخت.
مادياني تشنه، سطل شبنم را خواهم آورد.
خر فرتوتي در راه ، من مگسهايش را خواهم زد.
خواهم آمد سر هر ديواري، ميخكي خواهم كاشت.
پاي هر پنجرهاي شعري خواهم خواند،
هر كلاغي را كاجي خواهم داد.
ما را خواهم گفت: چه شكوهي دارد غوك!
آشتي خواهم داد.
آشنا خواهم كرد
راه خواهم رفت.
نور خواهم خورد.
دوست خواهم داشت .......

چه سرنوشت غم انگيزی که کرم کوچک ابريشم
تمام عمر قفس می بافت ولی به فکر پريدن بود

ما بلد نيستيم از خدا
استفاده کنيم
مثلاً گلدانش را آب بدهيم
موهاش را نوازش کنيم
لبهاش را ببوسيم
دستش را بگيريم در خيابان
نازش کنيم شبها
تا آرام بگيرد
برای دوزار
خرجش میکنيم
قهر میکند
میرود ...

آخرین حرفهای شب جدایی
به نام تنها مونس شبهای تنهایی
دلم می خواست من باشمو تو با یک دنیای خالی.دوست داشتم تو باشی منو دو قلب ﭘر احساس.اما نمیشه
بدون تو دنیا برام ارزشی نداره.کاش خودم می مردم. اما مرگ لحظه های ﭘر احساس زندگیمو نمی دیدم.خدایا چه سخته.تحملش چه سخته
اما می دونم که اگه نشد باهم باشیم .اما قلبامون هنوز باهمه.من الان بیش از هر زمانی اون دلی که بهم دادی تو قلبم حس می کنم
امشب اگه تنهام
اگه نیستی باهم اشک بریزیم.اما ضربان قلبتو توی دلم احساس می کنم
اگه هر شب از شوق بودن با تو خوابم نمی برد.امشب از درد جدایی و غم نبودنت نمی تونم بخوابم
نیستی اما من حست می کنم.باهام حرف نمی زنی اما من صداتو می شنوم که تو دلت داری حرف می زنی.نمی بینمت اما با همه وجود تو ذهنمی
الان به یاده لحظه آخر افتادم.لحظه آخر صدات لرزید.صدای منم لرزید
وقتی صدات قطع شد باور لحظه ها برام مشکل شد.تازه فهمیدم که دیگه هرگز این صدارو نمی شنوم.اشک ریختم.اما چیزی عوض نشد
من موندم با یک جاده بی انتها که از این به بعد کسی رو برای همراهی ندارم.چه دردناک بود اون لحظه.قدرت تحملشو نداشتم.اما چاره ای جز تحمل نداشتم
زندگی با من چی کار کرد؟امشب چه طولانی شده.بغضمم نمیشکنه. امشب همه چیز عزاب آور شده.سکوت٫بغض خفه کننده٫ فکر تو٫ صدای ضربان قلبم٫ تحمل٫ نفس کشیدنم٫ باور لحظه هام و نگه داشتن قلبی که تو به من دادی
سخته.سخت تر از حد توانم.حست میکنم. با همه وجود حست می کنم.می دونم که الان داری به من فکر می کنی.می دونم. باور دارم
با من نیستی اما من تورو با ذره ذره وجودم حس می کنم
می دونم که تو هم منو حس می کنی
دارم آهنگایی که با همه وجود به تو دادم گوش می دم.اون روز که اون آلبومو به تو دادم می دونستم که توی این شب که عزاب آور ترین شب زندگیمه تنها این آلبوم میتونه منو با آهنگاش باور کنه.برای همین به تو دادم. تا تو هم تو این شب بری سراغش.کاش تو هم الان گوش بدی و مثل من خودتو به احساس واقعی این آهنگا ﺑﺴﭙاری
یک بار بهت گفته بودم.الان بازم میگم.به تو ساده دل ندادم که بری ساده ز یادم.هر چقدر بیشتر فکر می کنم کمتر می تونم باور کنم که دیگه باهم نیستیم
چه ﭘاک بود این احساسی که بین ما بود.چه ساده بودیم هردومون
ما که توقع زیادی نداشتیم.فقط می خواستیم خودمونو فدای احساسی که برامون ارزش داشت بکنیم. اما نشد
زندگی به ما مهلت نداد
خدایا زندگی چه بی رحمه
ما که توقع زیادی نداشتیم. فقط می خواستیم با هم باشیم.اما زندگی این حقو از ما گرفت.کاش بودی و می دیدی که بدون تو دلیلی برای ادامه ندارم
ساعت ها از لحظه آخره با هم بودنمون گذشته.اما من انگار تو اون لحظه متوقف شدم
دوست ندارم که از ذهنم بیرونش کنم
خدایا چه سخته جدایی.هنوز به اندازه نصف روز از لحظه آخر نگذشته اما من طاقتم داره تموم میشه.چقدر دلم برات تنگ شده
دلم بد جوری گرفته.اما این بار تو نیستی که برات از دل تنگیام بگم.ستاره دلتنگی های منم امشب تو آسمون گم شده.ﭘیداش نمی کنم
این شبم که به آخر نمیرسه
خدایا این زجر تا کی می خواد ادامه داشته باشه؟چرا دیشب که با هم می خندیدیم زود گذشت؟ولی امشب که با هم نیستیم ﭘایان نداره؟
می خوام از خدا بخواهم که به هر دومون کمک کنه.من دعا می کنم تو هم دستاتو بالا بگیر تا دعامون بر آورده بشه.می دونم که سخته اما بیا باور کنیم که برای ما بازگشت امکان نداره
نمی دونم امشب تا کی می خواهد طول بکشه
اما من تحمل می کنم.تو هم تحمل کن.میدونم که میگی سخته.می دونم که داری اشک میریزی و میگی نمیخوام
اما اینم می دونی که ما مجبوریم که زیر بار غصه هامون تحمل کنیم .ﭘس منم با تو اشک میریزم و سعی می کنم که با هر قطره اشکم هم باورمو بیشتر کنم و هم احساسمو
دوستت دارم برای همیشه.می دونم که تو هم تا آخرین لحظه دوستم خواهی داشت
می خوام برم .برمو از فردا با سکوت و دل شکستم یک زندگی بی دلیلو شروع کنم.میخوام برم و با همه این چیزایی که اتفاق افتادباز خدارو شکر کنم.تو هم برو.برو تا کم کم بتونی باور کنی که همیشه هر چی تو زندگی دوست داشته باشی بهش نمیرسی
دلم برات چه تنگه .دنیا دلش چه سنگه
دنیا حسابی مارو دور خودش دوونده.صبرم زیاده اما عمری دیگه نمونده
برام سخته.خیلی هم سخته
اما باید بگم
خداحافظ زیباترین لحظه های زندگی من.خداحافظ خاطرات من
خداحافظ برای همیشه

هیچ وقت از کافی شاپ خوشم نیامده وقتی که آدم های رنگارنگ رو میبینم که به زور دارند به هم لبخند میزنند،حالم بهم می خورد.
بعد از مدتها یک روز عصر رفتم به یکی از این کافی شاپها ،همینطور که داشتم به مردم نگاه میکردم دیدم یک دختر آدامس فروش کوچولو آمد و تو و رفت پشت و یک میز نشست. برایم جالب بود پیشخدمتی که خیلی ادعای انسانیتش می شد به سمت آن دختر بچه یورش برد تا او را بیرون بیاندازد.
دختر بچه با اعتماد به نفس کامل به پیشخدمت گفت:
" پولش را می دهم هیچ چیز مجانی نمیخواهم"
کمی پایش را تکان داد و در حالی که زیر نگاه سنگین بقیه بود به پیشخدمت گفت:
" یه بستنی میوه ای چند است؟"
پیشخدمت با بی حوصلگی گفت : " پنج دلار "
دختر بچه دست کرد توی لباسش و پولهایش را بیرون آورد و شروع به شمردن کرد . بعد دوباره گفت:
" یه بستنی ساده چند است؟ "
پیشخدمت بی حوصله تر از قبل گفت:" سه دلار. "
دختر آدامس فروش گفت :" پس یه بستنی ساده بدهید. "
پیشخدمت یک بستنی برایش آورد که فکر نمیکنم زیاد ساده بود! (احتمالا مخلوطی از ته مانده بقیه بستنی ها)
دخترک بستنی راخورد و سه دلار به صندوق داد و رفت . وقتی که پیشخدمت برای بردن ظرف بستنی آمد دید دخترک کنار ظرف بستنی دو تا یک دلاری مچاله گذاشته برای انعام!!!!!!
از اینجا کش رفتم...

کام سنگینی از سیگار نیمه سوختش می گیره ...
صدای گیتاری که از اسپیکرش به گوش میرسه ...
ترانه ایی که زمزه میکنه ...
" ... خودش می گفت یه روز میزاره میره ... "
اتاق نیمه روشنی که دود غلیظی از اون می گذره ...
در همین لحظه خاطره کهنه ایی از ذهنش می گذره ...
لبهاش رو تشنه تر می کنه ، برای گرفتن کام بعدی از سیگار ...
زمزمه ترانه ایی مبهم در انتهای وجودش ...
" ... اگه عشق منی چرا با دیگرونی ... "
اتاق دود گرفته ...
چشمان نیمه بازش ...
یادآوری خاطره ایی ...
شاید نگاهی ...
و باز پُکی از سیگار تموم شده ...
و باز تکرار ... تکرار ... تکرار ...
صدای زنگ مبایلش ...
نگاه سردش و قطع تماس ...
صدای فندک یادگاری ...
و باز اتاق دود گرفته ...
زمزمه بیتی ...
" ای غایب از نظر به خدا می سپارمت ...
جانم بسوختی و به دل دوست دارمت ... "
نگاه دوخته شدش به کیبورد رنگ و رو رفتش ...
فکر غمِ دوستش ...
غصه ایی که بغضی شد توی گلوش و هیچ وقت نشکست ...
و باز کام سنگینی از سیگار نیمه سوختش می گیره ...
و باز تکرار ... تکرار ... تکرار ...
سیگارش رو زیر پاش مچاله می کنه ...
یک شکر همراه با یک آهِ نیمه سوخته زمزمه میکنه ...
صورتش رو می شوره ...
نقابش رو میزنه ...
میره گُلهای باقی موندش رو بفروشه ...
در راه به سه نقطه های ناتمامش فکر میکنه ...
و اتاق دود گرفتش نفسی میکشه ...
از دل نوشته های عاشق پاییز
بيراهه رفته بودم
آن شب
دستم را گرفته بود و مي كشيد
زين بعد همه عمرم را
بيراهه خواهم رفت ...
حسين پناهی

نام من عشق است آیا میشناسیدم؟
زخمی ام - زخمی سراپا میشناسیدم؟
با شما طیکردهام راه درازی را
خسته هستم- خسته آیا میشناسیدم؟
راه ششصد سالهای از دفتر(حافظ)
تا غزلهای شماها، میشناسیدم؟
این زمانم گرچه ابر تیره پوشیده است
من همان خورشیدم اما، میشناسیدم
پای رهوارش شکسته سنگلاخ دهر
اینک این افتاده از پا، میشناسیدم؟
میشناسد چشمهایم چهرههاتان را
همچنانی که شماها میشناسیدم
اینچنین بیگانه از من رو مگردانید
در مبندیدم به حاشا، میشناسیدم!
من همان دریایتان ای رهروان عشق
رودهای رو به دریا! می شناسیدم
اصل من بودم, بهانه بود و فرعی بود
عشق(قیس) و( حسن)لیلا میشناسیدم؟
در کف(فرهاد)تیشه من نهادم، من!
من بریدم(بیستون) را می شناسیدم
مسخ کرده چهرهام را گرچه این ایام
با همین دیوار حتی میشناسیدم
من همانم, آشنای سالهای دور
رفتهام از یادتان؟ یا میشناسیدم؟
من كيستم ؟ ترانه لبهاي آرزو
همچون صدف ، نشسته به درياي آرزو
تلخ آب مرگ مي خورم و دم نمي زنم
اندر هواي جرعه ي صهباي آرزو
مستان به خواب ناز رفته اند و من
بيدارم از شراره ي ميناي آرزو
شبها به ياد روي تو صد بوسه مي زنم
بر روي ماهتاب شب آراي آرزو
جز در سراي درد كه ديگر حكايتي است
چشم منست و جلوه دنياي آرزو
در گلشن حيات كه روييده خار غم
ماييم و ما و سايه طوباي آرزو
پنداشتم كه خواهش دل را كرانه ايست
اما كرانه كو و تمناي آرزو
امروز خون دل خورم و زنده ام كه باز
دل بسته ام به وعده فرداي آرزو

مرا اگر تو نخواهی منت به جان خواهم
وگر درم نگشایی مقیم درگاهم
چو ماهیم که بیفکند موج بیرونش
به غیر آب نباشد پناه و دلخواهم
کجا روم به سر خویش کی دلی دارم
من و تن و دل من سایه شهنشاهم
به توست بیخودیم گر خراب و سرمستم
به توست آگهی من اگر من آگاهم
نه دلربام تویی گر مرا دلی باقی است
نه کهربام تویی گر مثل پر کاهم
نه از حلاوت حلوای بیحد لب توست
که چون کلیچه فتاده کنون در افواهم
ز هر دو عالم پهلوی خود تهی کردم
چو هی نشسته به پهلوی لام اللهم
ز جاه و سلطنت و سروری نیندیشم
بس است دولت عشق تو منصب و جاهم
چو قل هو الله مجموع غرق تنزیهم
نه چون مشبهیان سرنگون اشباهم
اگر تتار غمت خشم و ترکیی آرد
به عشق و صبر کمربسته همچو خرگاهم
اگر چه کاهل و بیگاه خیز قافلهام
به سوی توست سفرهای گاه و بیگاهم
برآ چو ماه تمام و تمام این تو بگو
که زیر عقده هجرت بمانده چون ماهم
مولانا
دل دیوانه باز بر در عشق
به دمی درکشید ساغر عشق
باز جانم به مهر دربند است
مهره گرد آمده به ششدر عشق
کرد بازم مشام جان خوشبو
نکهتی از بخور مجمر عشق
وه! که ناگه بسر برآید باز
دیگ سودای ما بر آذر عشق
نامهی دوست زیر پر دارد
در هوای دلم کبوتر عشق
حسن روی تو میرباید دل
ورنه دل را نبود خود سر عشق
گر عراقی بدی خریدارت
لایق وصل بود و در خور عشق
عراقی
