تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

اگر خورشید بگیرد...

اینو یه بار دیگه قبلنا وشته بودم، ولی چون دیدم لازم دوباره نوشتم.

دوستان عزیز لطف کنن بخونن که خیلی مهمه...

 

اگر خورشید بگیرد...

 

گزارش غیر محرمانه برای آنان که نمی رسند یا نمی خواهند اخبار گوش بدهند :

 

وضع بنادر درون به هم ریخته است. صدها کشتی بزرگ با محموله های (( هوی و هوس )) در اسکله دلمان پهلو گرفته تا بار گناه تخلیه کند. گمرک اندیشه ها پر از شبهه است. مرزهای اخلاقی باز است و هیچ پاسگاهی از ورود فرهنگ بیگانه جلوگیری نمی کنند. در کنار این همه بزارگراه که برای رفاه و بیدردی کشیده شده ، جاده های پر دست انداز و نا امن دینداری و ایمان را کسی آسفالت نمی کند و گرد و غبار شایعات هم جلوی دید را گرفته است. دین و دنیا مرتب با هم تصادف می کنند و تلفات بر جای می گذارند. بازار امر به معروف و نهی از منکر تعطیل است و مردم در خیابانها و پیادروها عرض می فروشند و ارز می خرند. با اعتصابات در بخش توبه، عفونت زباله های گناه همه جا را گرفته، کسی نیست نیست که آلودگی ها را جمع کند، مردم هم کم کم به تعفن مصیبت، عادت کرده اند و به این بخش مراجعه نمی کنند. وضعیت کار و اشتغال بدک نیست... فروش کوپن و سیگار و آدامس و غرفه اجناس بندری و نوار و سی دی جدید و کارگاههای تبدیل پلاک جبهه به زنجیر طلا و مقنعه به روسریهای رنگی و پلنگی و تولید پوشاک و لوازم خارجی پر رونق است و ارزشها را به مناقصه گذاشته اند. (( دنیا)) در فروشگاههای زنجیره ای در بسته بندی های صادراتی عرضه می شود. ولی مشتریان ((آخرت)) نمی دانند کوپن صالحات را کجا به جنس تبدیل کنند. استکبار، جنگ تحمیلی ((رفاه)) بر علیه ((قناعت)) را به راه انداخته است و بازار موعظه شکسته است و پند، روی دست واعظان باد کرده است. مالیات سنگین، کمر تعهد را شکسته است، بودجه ای برای توسعه معنویات تخصیص نیافته است. در پی استخدام گسترده مظاهر فرهنگ غربی، سنتهای دینی باز خرید یا وادار با استعفاء می شوند. با کناره گیری فقه و فتوا از فرماندهی قراردادها، نرخ درآمدهای نامشروع روبه افزایش است. تورم نظریه، قدرت تهیه ایمان را از قشر آسیب پذیر جوان گرفته است. رنگ دین از دیوار آموزشگاهها از بین رفته است. از وقتی زمزمه جدایی دین از سیاست مطرح است، نیروهای این دو اردو هم انگیزه خود را از دست داده اند، و دست و دلشان به کار نمی رود. سر و سامان دادن به اوضاع آشفته دنیا از عهده نیروی انتظامی خارج است. لوایح دل، بی انکه به تصویب دین برسد، اجرا می شود. از دیوان محاسبات و وجدان هم باکی ندارند، چون وجدانها هم یا خوابند، یا حق و حساب میگیرند. اداره خود شناسی مدتها است که تعطیل شده است. از این رو خودهای جعلی و بدلی فراوان است. جاده تقوا ناامن شده است. سر پیچهای غفلت و پشت تپه های نا آگاهی، غارتگران ایمان کمین می زنند و باور های سرقت شده، هرگز پیدا نمی شوند. بار اعمالی که به مقصد آخرت پست می شود، به علت به همراه داشتن محموله (( ربا)) هرگز به مقصد نمی رسند.

خطوط ارتباطی نماز و دعا قطع شده است. کمتر پیامی از زمینیان به ملکوت مخابره می شود. روابط دل و دین به سردی گرانیده و بیم آن می رود که (( دیانت )) سفیر خود را از کشور دلها فراخواند. با زندانی شدن عفاف، شهوت به فرماندهی دلها گماشته شده است. با این همه زلزله شدید، یک بار هم ستاد حوادث غیر مترقبه تشکیل نشده است. هزاران نفر زیر آوارهای تهاجم فرهنگی مانده اند. سیل فساد بسیاری از راهها و جاده های ارتباطی را شسته و برده است. هزاران دل در محاصره سیلاب گناه مانده اند. از جبهه انقلاب هم گزارشات نگران کننده ای می رسد :

 

حملات پیاپی انجام می گیرد، گفته بودیم حتی یک وجب هم از سرزمین ارزشها را به دشمن نخواهیم داد، اما مواضع فتح شده، یکی پس از دیگری به دشمن سپرده می شوند. مدافعان ارزشها سنگر به سنگر عقب نشینی می کنند. ارتفاعات عزت و ایثار و خدمت را از دست داده ایم. خاکریز های مناعت طبع با حرص و آز برابر شده استو ترکش دنیا طلبی پیوسته از ما تلفات می گیرد. دشمن منطقه را هدف سلاحهای سمی (( رفازدگی )) قرار داده است و نیرو های خط مقدم شیمیایی شده اند و هنه جا پر از مینهای ضد حکومتی است. مدافعان تنگه احد را رها کردند و به جمع آوری غناعم مشغولند. بیم آن میرود که دشمن محور مسئولیت ها، پستها، مجلس، منبر و محراب را دور بزند..... اگر دشمنان فرماندهان نیروی سپاه امام حسن(ع) را بخرند تنها ترین سردار ناچار به پذیرش صلح تحمیلی می شود و این بار در جبهه فرهنگی و... و باز هم قصه جام زهر تکرار خواهد شد. هوا کمی تا قسمتی ابری پیش بینی می شود. دمای انقلاب در دل های نسل الله اکبر بیشتر از گذشته رو به سردی می رود. مگر انکه شما توده های هوای گرم ایمان را به منطقه دلها بفرستید....

 

اگر خورشید بگیرد، ماه و دیگر ستارگان از کجا نور خواهند گرفت...

 

 

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

نه...

بر مي گردم
 با چشمانم
كه تنها يادگار كودكي منند
 آيا مادرم مرا باز خواهد شناخت ؟

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

جغد

كيست ؟
 كجاست ؟
 اي آسمان بزرگ
در زير بال ها خسته ام
 چقدر كوچك بودي تو !


+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دو خط موازی

دو خط موازى زاييـده شدند . پسركى در كلاس درس آنها را روى كاغذ كشيد. آن وقت دو ‏خط موازىچشمشــان به هم افتاد. و در همان يك نگاه قلبشـان تپيـد. و مهر يكديگر را در ‏سينه جاي دادند. خط اولى گفت:ما مى توانيم زندگي خوبي داشته باشيم. و خط دومي ‏از هيجان لــرزيد. خط اولـي گفت: و خانه اى داشته باشيم در يك صفحه دنج كـاغذ‎ .‎
من روزها كار ميكنم. مي توانم بروم خط كنار يك جاده دور افتاده و متروك شوم ،يا خط كنار ‏يك نردبام. خط دومي گفت: من هم مي توانم خط كنار يك گلدان چهار گوش گل سرخ ‏شوم ،يا خط يك نيمكت خالي در يك پارك كوچك و خـــلوت‎.‎
خط اولــي گفت: چه شغل شاعـــرانه اى. و حتمأ زندگي خوشي خواهيــم داشـت‎.‎
در همين لحظه معلم فرياد زد: دو خط موازي هرگز به هم نمىرسند و بچه ها تكرار ‏كردند: دو خط موازي هيچ وقت به هم نمي رسند‎.‎
دو خط موازي لـرزيدند. به همديگــر نگـاه كردند. و خط دومي پقي زد زير گريـه‎ .‎
خط اولي گفت: نه اين امكان ندارد . حتمأ يك راهي پيدا ميشود .خط دومي گفت: ‏شنيدي كه چه گفتند؟ هيچ راهي وجود ندارد. ما هيچ وقت به هم نمي رسيم. و دوباره ‏زد زير گريه. خط اولي گفت: نبايد نا اميد شد. ما از اين صفحه كاغذ خارج مي شويم و ‏دنيا را زير پا مي گذاريم. بالاخره كسي پيدا ميشود كه مشكل ما را حل كند. خط دومي ‏آرام گرفت. و اندوهناك از صفحه كاغذ بيرون خزيد. از زيردر كلاس گذشتند. و وارد حياط ‏شدند. و از آن لحظه به بعد سفرهاي دو خط موازي شروع شد. آنها از دشتها ‏گذشتند ..... ، از صحراهاي سوزان ..... ، از كوههاي بلند ..... ، از دره هاي عميق .......، ‏از درياها ....... ،از شهرهاي شلوغ‎.....‎
سالها گذشت ؛
و آنها دانشمندان زيادي را ملاقات كردند. رياضيدان به آنها گفت: اين محال است.هيچ ‏فرمولي شما را به هم نخواهد رساند. شما همه چيز را خراب ميكنيد. فيزيكدان گفت: ‏بگذاريد از همين الآن نا اميدتان كنم. اگر مي شد قوانين طبيعت را ناديده گرفت، ديگر ‏دانشي به نام فيزيك وجود نداشت. پزشك گفت: از من كاري ساخته نيست، دردتان بي ‏درمان است. شيمي دان گفت: شما دو عنصر غير قابل تركيب هستيد. اگر قرار باشد با ‏يكديگر تركيب شويد ، همه مواد خواص خود را از دست خواهند داد. ستاره شناس ‏گفت: شما خودخواه ترين موجودات روي زمين هستيد. رسيدن شما به هم مساوي ‏است با نابودي جهان. دنيا كن فيكون مي شود . سيـارات از مدار خارج مي شوند. كرات با ‏هم تصادم ميكنند. نظام دنيا از هم مي پاشد . چون شما يك قانون بزرگ را نقض كرده ‏ايد. فيلسوف گفت: متاسفم... جمع نقيضين محــال است‎.‎
و بالآخره به كودكي رسيدند. كودك فقط سه جمله گفت: شما به هم ميرسيد. نه در ‏دنياى واقعيات. آن را در دنياى ديگري جستجو كنيد...... دو خط موازي او را هم ترك كردند. ‏و باز هم به سفرهايشان ادامه دادند. اما حالا يك چيز داشت در وجودشان شكل ميگرفت. ‏‏«آنها كم كم ميل به هم رسيدن را از دست ميدادند.» خط اولي گفت: اين بي ‏معني است. خط دومي گفت:چي بي معني است؟ خط اولي گفت:اين كه به هم ‏برسيم. خط دومي گفت: من هم همينطور فكر ميكــنم. و آنها به راهشان ادامه دادند‎.‎
يك روز به يك دشت رسيدند. يك نقاش ميان سبزه ها ايستاده بودو نقاشي ميكرد.خط ‏اولي گفت:بيـا وارد آن بوم نقاشــي شويم و از اين آوارگي نجات پيــدا كنيم‎.‎
خط دومي گفت: شايد ما هيچوقت نبايد از آن صفحه كاغذ بيرون مي آمديم. خط اولي ‏گفت:در آن بوم نقاشي حتمأ آرامش خواهيم يافت. و آن دو وارد دشت شـدند.روي دست ‏نقاش رفتند و بعد روي قلمش. نقاش فكري كرد و قلمش را حركت داد‎.‎
و آنها دو ريل قطار شدند كه از دشتي مي گذشت. و آنجا كه خورشيد سرخ آرام آرام ‏پايين مي رفت ، سر دو خط موازي عاشقانه به هم ميرسيد‏‎.

+ نوشته شده در  چهاردهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

انتظار..

از غــــم دوست، در اين ميكده فــــرياد كشم      داد رس نيست كـه در هجر رخش داد كشم

داد و بيــــداد كه در محفل مــــا رندى نيست       كــــه بــــرش شكوه بــرم، داد ز بيداد كشم

شاديــــم داد، غمم داد و جفـــــــــا داد و وفا       بــا صفـــا مـــنّت آن را كـه به من داد، كشم

عـــــاشقم، عــــاشق روى تو، نه چيز دگرى       بــــار هجــــــران و وصالت به دل شاد، كشم

در غمت اى گل وحشىِ من، اى خسرو من       جــــور مجنــــون ببـــــرم، تيشه فرهاد كشم

مُـــــردم از زنـــدگىِ بى تو كه با من هستى      طــــرفه ســرّى است كه بايد برِ استاد كشم

سالهــــا مـــــى گــــــذرد، حادثه ها مى آيد       انتظـــــار فـــــــرج از نيمـــــه خــــــرداد كشم

امام خمینی

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

و آن روز که قلب ملت ایستاد...

آنروز كه عاشق جمالت گشتم ديوانه روى بى مثالت گشتم

 

ديدم نبود در دو جهان جز تو كسى بيخود شدم و غرق كمالت گشتم

 

امام خمينى (ره)

 

بديهى است رهبرى و هدايت هر انقلابى پس از پيروزى به مراتب مشكلتر از دوره‏هاى پيش از پيروزى زيرا تا زمان حصول پيروزى انگيزه‏هاى فراوانى براى وحدت كلمه به منظور استيلا يافتن بر دشمن مشترك وجود دارد. حتى افراد و گروههايى يافت مى‏شوند كه به رغم عدم خلوص كافى، براى دستيابى به اهداف خاص خود، ضمن قلمداد دادن خود به همراهى و همفكرى با مردم، در مبارزه شركت مى‏كنند و معارضه آشكارى با رهبرى مبارزه و انقلاب ندارند، اما پس از پيروزى انقلاب، به دليل سهم خواهى كه از خصلتهاى افراد و گروههاى ناخالص است نغمه‏هاى جدايى آنها ساز مى‏شود و اين روند در برخى موارد به شكل‏گيرى توطئه‏هاى گوناگون عليه انقلاب و رهبرى آن منجر مى‏گردد.

 

چنين واقعيتى را در انقلاب اسلامى ايران نيز شاهد بوديم كه نمونه‏هاى بارز آن توطئه‏ها و كارشكنيهاى منافقين، ملى‏گراها و ديگر گروههاى وابسته به شرق و غرب بود. از سوى ديگر قدرتهاى استعمارى نيز به ستيز با انقلاب پرداختند و با تحميل جنگ ناخواسته، محاصره اقتصادى تبليغات مسموم و اعمال فشارهاى سياسى به دشمنى با انقلاب و مردم مسلمان ايران پرداختند اما رهبريهاى خردمندانه و هوشيارانه امام خمينى (س) و مقاومت‏بى نظير مردم تمام نقشه‏هاى شيطانى مستكبران عالم عليه انقلاب را نقش بر آب ساخت.

 

رحلت جانگداز امام خمينى (س) اين توهم پوچ را در دشمنان قسم خورده انقلاب به وجود آورد كه انقلاب اسلامى از مسير خود منحرف مى‏شود و توده‏ها به بى تفاوتى كشيده خواهند شد، اما از آنجا كه انقلاب اسلامى ايران، ريشه در اعماق قلوب مردم داشت، هيچ گاه تصور خام مخالفان اسلام و انقلاب و مردم، مصداق نيافت و مجلس خبرگان، يك روز پس از ارتحال امام، با انتخاب يكى از فرزندان رشيد اسلام و شاگرد خلف و شايسته امام خمينى - حضرت آيت‏الله خامنه‏اى - بر تداوم راه رهبر راحل، مهر تاييد زد و امروز همه جهان بر اين نكته اعتراف دارند كه پايانى براى انقلاب اسلامى متصور نيست و ايران اسلامى به عنوان تنها ملجا و مامن محرومان و پشتيبان مستضعفان شناخته شده است.

 

امروز هر ايرانى مسلمان و آزاده بر خود مى‏بالد كه كشورش در شمار مستقل‏ترين و آزادترين ممالك دنياست و رهبرش راهى را مى‏پيمايد كه بنيانگذار فقيد جمهورى اسلامى ايران، از نخستين روزهاى قيام به پيروان راستين و وفادارش نشان داده است.

 

در تاريخ 28 ارديبهشت‏سال 1368 تيم پزشكى حضرت امام از اولين علائم خونريزى در دستگاه گوارش معظم له اطلاع يافت و بلافاصله معاينات و بررسيهاى لازم صورت گرفت انجام معاينات، دو زخم در معده حضرت امام را مشخص مى‏نمود كه يكى سطحى و ديگر نسبتا عميق بود. با مشاهده زخمها مشاوره با پزشكان متخصص بيماريهاى گوارشى صورت گرفت.

 

 

مشخصات ظاهرى زخمها حكايت مشكوكى از احتمال وجود بيمارى بدخيم مى‏كرد. مطالعات پرتونگارى و عكس‏بردارى از معده امام نشان دهنده ضايعاتى نگران كننده بود. بزرگترين زخم چهار تا پنج‏سانتى‏متر و حاشيه آن نامنظم و كاملا برجسته و متورم بود و در معده آثار خونريزى و خون تازه وجود داشت. اين مشاهدات توسط اندوسكوپى و مشاهده داخل معده توسط دستگاه صورت گرفته بود كه شرح آن توسط پزشكان تيم مراقبت از امام، آقايان دكتر عارفى و دكتر فاضل داده شده است.

 

روز يكشنبه 31 ارديبهشت ماه آزمايشات تكميلى انجام شده و وضعيت قلبى و عمومى حضرت امام مورد بررسى دقيق واقع شد، چرا كه تصميم‏گيرى در مورد انتخاب درمانى جراحى در شخصى با سن امام و با وضعيت قلبى و عمومى ايشان تصميم‏گيرى بسيار دقيق و حساسى بود. در چنين شرايطى با محاسبه بسيار دقيق وضعيت‏بيمارى و خطرات ناشى از عدم انجام عمل جراحى در مقايسه با انجام آن، انتخاب نهايى صورت گرفت.

 

مشكلى كه از نظر جسمانى براى حضرت امام پيش آمده بود از دو جنبه جان معظم له را تهديد مى‏كرد. يكى ايجاد خونريزى وسيع و كشنده و غيرقابل كنترل و ديگرى احتمال ايجاد سوراخ در جدار معده و ورود محتويات معده به داخل حفر شكم در آن صورت يا به سرعت مرگ مستولى مى‏شد و يا بايد تن به انجام عمل جراحى در شرايطى بسيار نامناسب داد كه احتمال خطرش بسيار بيشتر از زمانى بود كه جراحى با آمادگى كامل قلب و وضعيت عمومى بدن صورت مى‏گيرد.

 

شرح حالى كه حضرت امام از وضعيت جسمانى و دستگاه گوارش ارائه مى‏فرمودند حاكى از افزايش ميزان خونريزى در دستگاه گوارش بود و روز به روز بر ميزان آن افزوده مى‏شد.

 

از طرفى مطالعات اندوسكوپى با دستگاه اندوسكوپ وسعت و عمق قابل توجه زخمها را نشان مى‏داد و بخصوص در مورد يكى از زخمها حاكى از نازك شدن خطرناك جدار معده بود.

 

بنابراين قضاوت پزشكان متفقا در پيشگيرى از دو عارضه بسيار خطرناك و كشنده كه امكان وقوع آن در آينده‏اى نزديك حتمى مى‏نمود برانجام عمل جراحى قرار گرفت. بنابراين اين تصميم‏گيرى با فرزند امام حضرت حجت‏الاسلام والمسلمين حاج احمد آقا در ميان گذاشته شد و ايشان نيز مساله را با مسئولان مملكتى در ميان گذاشت. جوانب كار براى مسئولان كاملا توضيح داده شد و پس از موافقت موضوع با حضرت امام مطرح شد. امام پس از حصور اطلاع از تصميم پزشكان با خونسردى فرمود: "هر طور صلاح است همان طور عمل كنيد. "

 

مقدمات عمل جراحى براى روز دوم خرداد آماده شد و امام به بيمارستان منتقل گشت. زمانى كه امام، جماران را به سوى بيمارستان ترك مى‏كرد در سر پايينى كوچه جلو بيت‏به اطرافيان فرمود: "من از اين سرازيرى كه پايين مى‏روم ديگر بالا نمى‏آيم"

 

و بنا به گفته اطرافيان حالتى حاكى از آرامش و ثبات در برخورد با مساله مرگ در موقع گفتن اين جمله كاملا حس مى‏شد.

 

 

بررسى‏هاى قلب، وضع امام را، حتى بهتر از آنچه تصور مى‏شد نشان داده بود و با تزريق يكى دو واحد خون، كم‏خونى ناشى از خونريزيهاى مكرر نيز اصلاح شد. بنا به گفته دكتر فاضل جراح امام، معظم له نماز شبشان را خواند كه از تلويزيون نيز بخشى از آن پخش شد.

 

امام پس از اداى نماز صبح جهت جراحى آماده شد. يكى دو لوله نازك براى رساندن مايعات و نشان دادن فشار داخلى وريدهاى مركزى در رگها قرار گرفت و در ساعت 45/7 دقيقه امام توسط يك برانكارد به اتاق عمل منتقل گشت. بنا به گفته دكتر فاضل در اتاق عمل، تيم جراحى مركب از دكتر فاضل، دو جراح، يك تكنسين، پرستار اتاق عمل، دو نفر متخصص بيهوشى، يك تكنسين بيهوشى و دو متخصص قلب آماده انجام عمل شدند. بيهوشى كه يكى از حساسترين مراحل انجام عمل بود با موفقيت انجام شد و ساعت 30/8 دقيقه انجام جراحى آغاز گشت و جريان عمل توسط تلويزيون مدار بسته‏اى در معرض مشاهده اشخاصى كه در بيرون اتاق عمل حضور داشتند قرار گرفت. جراحى كمتر از دو ساعت طول كشيد و در ساعت 20/10 دقيقه به پايان رسيد.

 

طبق اظهارات دكتر فاضل، وقتى شكم امام باز شد مشاهده گشت كه قسمت ميانى معده دچار ضايعه است. بزرگترين زخمى كه قبلا ذكر شد در خم بزرگ معده وجود داشت و جدار معده را به نحو خطرناكى نازك نموده بود. ضايعه‏اى كوچك با قطرى حدود شش ميليمتر در قسمت چپ كبد به صورت يك دانه مشاهده مى‏شد و غدد لنفاوى كمى بزرگ بود كه مشابه آن در افراد عادى نيز ديده مى‏شود و اندازه طحال طبيعى بود.

 

قسمتى از معده كه مبتلا بود، برداشته شد و قسمتهاى باقيمانده به هم متصل گشت و از غدد لنفاوى و كبد نيز نمونه‏بردارى شد و در طول عمل مشكل خاصى پيش نيامد. سپس امام به بخش آى. سى. يو منتقل شد، بخشى كه از نظر مراقبتهاى ويژه داراى امكانات كامل جهت كنترل خطرات احتمالى است. لوله داخل ناى يا تراشه حضرت امام براى 24 ساعت آينده باقى ماند تا وضع تنفسى حضرت امام كاملا مطمئن شود.

 

در فاصله كوتاهى پس از عمل، جلسه‏اى با حضور مسئولين كشور تشكيل شد و با مشورت دو تا سه نفر از تيم پزشكى، نحوه اطلاع دادن مساله به مردم مشخص شد. نكته‏اى كه در اين موضوع مورد توجه قرار گرفت جلوگيرى از ايجاد نگرانى زياد بود و همان روز ساعت دو بعدازظهر متنى از اخبار راديو براى مردم خوانده شد مبنى بر اينكه حضرت امام به علت‏خونريزى گوارشى و براى كنترل آن، مورد عمل جراحى موفقى قرار گرفته‏اند و حال ايشان رضايت‏بخش است.

 

على‏رغم لحن اطلاعيه كه حاكى از موفقيت آميز بودن جراحى امام بود ملت عاشق و دلباخته امام ناگهان براى اولين بار از كسالت جديد امام مطلع و اين موجب بروز نگرانى شد. ولى در طى روزهاى بعد كه رسانه‏هاى گروهى و سيماى جمهورى اسلامى ايران از بهبود حال امام گزارش مى‏دادند دلهاى نگران مردم با ناباورى مى‏رفت كه دلهره و اضطراب را از خود بيرون كند. كه. . . ساعت 30/8 بعدازظهر روز شنبه سيزده خرداد اولين خبر نگران كننده از اخبار شبكه سراسرى پخش شد:

 

اين اطلاعيه امشب از سوى دفتر حضرت امام به اين شرح انتشار يافت:

 

بسمه تعالى

 

به اطلاع ملت‏شريف و عزيز ايران مى‏رسانيم امروز در ساعت‏سه بعدازظهر در سير درمان حضرت امام مدظله العاى مشكلى پيش آمد. پزشكان با همه كوشش خستگى ناپذير خود براى درمان حضرت امام به مراقبت و درمانهاى لازم سرگرمند و از همه ملت‏خداجوى درخواست مى‏كنيم دعاهاى خالصانه خود را ادامه دهند. اميد و انتظار مى‏رود كه ادعيه شما مردم مورد اجابت‏حضرت حق قرار گيرد.

 

دفتر امام خمينى

 

 

متعاقب پخش اين اطلاعيه از اخبار شبكه سراسرى، هزاران دلباخته امام به سوى جماران شتافتند تا از حال امام خويش با خبر شوند. مردم با ناله و اشك راه جماران را در پيش گرفته بودند تا بيقرارى و اضطراب خويش را تسكين دهند. در ميان آنان صدها تن از جانبازان انقلاب به چشم مى‏خورند. خانواده‏هاى شهدا، زنان، مردان، پير و جوان خيابانى را كه به جماران منتهى مى‏شد پر كرده بودند و اندوهبار حال امام خود را جويا مى‏شدند، ولى هيچ‏كس پاسخى نمى‏داد. رفت و آمدهاى پر جنب و جوشى به بيت‏حضرت امام صورت مى‏گرفت و چشمهاى راهيان بيت، بيشتر اوقات گريان بود. نزديكهاى صبح خبرهاى رسيده غم‏انگيز و غم‏انگيزتر مى‏شد. تا اينكه در اخبار ساعت هفت‏بامداد روز چهارده خرداد. . . و اما بشنويد از روزهاى پس از عمل جراحى از داخل بيمارستان.

 

در اطلاعيه روز دوم خرداد چيزى از تشخيص بيمارى امام گفته نشد چرا كه در حقيقت از اسرار مملكتى به شمار مى‏رفت و گذشته از آن حال حضرت امام در آن موقع خوب و رضايتبخش بود و بنابراين ظاهر امر حاكى از موفقيت عمل جراحى حضرت امام بود و بر طبق مفاد آن مساله منتفى شده بود.

 

در واقع در چند روز اول هم اوضاع به خوبى پيش مى‏رفت. امام پس از عمل به راحتى به هوش آمد، منتها به دليل وجود لوله تراشه در داخل ناى قادر به صحبت كردن نبود و به دستورات پزشكان مبنى بر باز و بسته نمودن چشم و حركات دستها و پاها پاسخ مثبت مى‏داد. ساعت‏شش بعدازظهر همان روز يعنى در دوم خرداد ناگهان اختلالى در منحنى نوار قلب حضرت امام پيدا شد كه نگران كننده بود و حدود يك ساعت و نيم به طول انجاميد كه با درمانهاى لازم مرتفع شد و پس از آن در همان روز مصاحبه‏اى توسط پزشكان حضرت امام صورت گرفت و اطلاعاتى در اختيار مردم قرار گرفت.

 

فرداى آن روز حال امام بهتر بود و چند تن از مسئولين مملكتى و حجت‏الاسلام والمسلمين حاج احمد آقا خدمت امام رسيد. همان روز لوله داخل تراشه حضرت امام برداشته شد و امام قادر به صحبت كردن شد. ضمنا قرار شد وضعيت امام از طريق اطلاعيه‏اى به اطلاع مردم برسد.

 

در روز پنج‏شنبه چهارم خرداد وضع كليوى امام مختصر اشكالى پيدا كرد كه پيش بينى آن مى‏شد كه تدابير لازم انديشيده شد. در اين شرايط به گفته اطرافيان و پزشكان، معظم له حاضران را دلدارى مى‏دادند.

 

روز سوم پس از عمل، از نظر بروز مشكلات عفونى و پيدا شدن اشكال تنفسى و تب از روزهاى ديگر اهميت‏بيشترى داشت; و در بخشهاى جراحى پس از انجام عمل در روز سوم بيشتر از روزهاى ديگر احتمال وقوع عوارض وجود دارد. روز جمعه پنجم خرداد ماه يعنى روز سوم پس از عمل عده‏اى از اعضاى خانواده امام و آقاى هاشمى رفسنجانى نيز به حضور ايشان رسيده بودند.

 

تا ظهر اتفاقى كه نگران كننده باشد نيفتاد و امام با آقاى هاشمى صحبت كرد و وقتى آقاى هاشمى اجازه خواست كه سلامتى حضرت امام را از طريق خطبه‏هاى نماز جمعه به اطلاع مردم رساند، امام اجازه داد و مطالبى فرمود كه توسط آقاى هاشمى به اطلاع مردم رسيد و طى آن امام عزيز به مردم سلام رسانيد و از كسانى كه ابراز احساسات نموده بودند، تشكر كرد. ولى در ساعت دوازده و پنج دقيقه همان روز امام ناراحتى تنفسى پيدا كرد و در نوار قلبى تغييراتى پيدا شد كه بنا به اظهارات پزشكان بيش از دو سال طول كشيد ومختصرى هم تب ايجاد شد كه با تدابير لازم درمانى و خروج لوله‏هاى تزريقات از رگها مرتفع شد.

 

روز شنبه به خوبى و بدون وجود واقعه نگران كننده‏اى سپرى شد و فقط به دليل وجود علائم خونريزى در دستگاه ادرارى، بررسى داخل مثانه با دستگاه و بدون بيهوشى عمومى و صرفا با بى حسى موضعى انجام شد و نكته مهمى مشاهده نشد. بعلاوه يك عكسبردارى هم با استفاده از ماده حاجب از معده صورت گرفت كه نشان دهنده جوش خوردن بخيه‏هاى عمل بود و شب همان روز تصاويرى از حضرت امام از طريق سيماى جمهورى اسلامى ايران ملت پخش شد كه همه مشاهده نمودند، سپس لوله معده خارج شد و رژيم مايعات شروع شد. فرداى آن روز به جز مختصرى كاهش فشار خون، مشكل ديگرى پيش نيامد و امام نماز را با وضو خواند و شب مختصرى هم غذا ميل كرد روز دوشنبه هشتم خرداد وضع تنفسى و ريوى امام دچار مشكل شدو ظاهرا مقدارى مايع در داخل ريه‏ها جمع شده بود كه مى‏توانست ناشى از سه عارضه باشد: يكى اينكه ريه‏ها دچار عفونت‏شده باشند، ديگر اينكه وضع قلبى و نارسايى قلب موجب تجمع مايع در ريه شده باشد و سوم اينكه بيمارى اصلى كه معده را گرفتار كرده است ريه‏ها را هم مورد تهاجم قرار داده باشد. مشكل ريوى كماكان ادامه داشت و اختلالات كليوى نيز به درمان پاسخ نمى‏داد.

 

روز چهاشنبه جلسه مشاوره‏اى با تعداد زيادى از پزشكان متخصص سراسر كشور تشكيل شد و وضع بيمارى امام از جنبه‏هاى مختلف مورد بررسى قرار گرفت.

 

در كنار مشكلات متعددى كه وجود داشت، تغييرات نگران كننده فرمول شمارش خون حاكى از پيشرفت‏بيمارى اصلى امام بود كه لزوم انجام سريع شيمى درمانى را مطرح مى‏ساخت، ولى مساله‏اى كه تيم پزشكان در اين مورد با آن روبرو شد اين بود كه معمولا اگر شيمى درمانى پس از عمل جراحى لزوم داشته باشد آن را دو تا سه هفته پس از جراحى به تعويق مى‏اندازند تا آثار سؤ ناشى از شيمى درمانى مشكلى را در وضع عمومى بدن ايجاد نكند، ولى آزمايشات خون حضرت امام در هر لحظه مبين مشكلات بيشترى بود و ناچار پزشكان، شيمى درمانى را شروع كردند و اين در حالى بود كه وضعيت عمومى بدن از نظر وضع ريوى و كليوى در شرايط چندان مطلوبى به سر نمى‏برد. روز شنبه سيزدهم خرداد دفع ادرارى

 

به كلى مختل شده بود و كليه‏ها كه وظيفه دفع ادرار را به عهده دارند به درمانها جواب نمى‏دادند و اين موضوع باعث تشديد مساله ريوى نيز مى‏گشت و ريه‏ها نيز پر از مايعى بود كه خروج آن با درمانهاى انجام شده امكانپذير نبود.

 

 

ساعت‏يازده صبح همان روز، نوار قلب تغييراتى را نشان داد و فشار خون كم‏كم كاهش يافت، در بيمارستان پزشكان، حاج احمد آقا، بعضى از مسئولان مملكتى و نوه امام نزد معظم له بودند و بنا به اظهارات نوه حضرت امام ايشان شايد بيش از 100 بار شهادتين گفته بود. امام نماز ظهر و عصر را خواند و حدود ساعت‏سه بعدازظهر يك ايست قلبى پيش آمد كه با ماساژ قلبى و تنفس مصنوعى دوباره قلب به كار افتاد و دستگاهى جهت كمك به ايجاد ضربان قلب در جلوى سينه امام كار گذاشته شد. اين وضعيت تا ساعت 30/8 دقيقه بعدازظهر ادامه داشت كه وضع نگران كننده از طريق اخبار شبكه سراسرى سيماى جمهورى اسلامى به اطلاع مردم رسيد و موج عاشقان امام به سوى جماران روان گشت. وضعيت عمومى حضرت امام اصلا خوب نبود ولى بعدازظهر گويى مجددا كمى به هوش آمده بود. كهولت‏سن، بيمارى صعب‏العلاج و وضع نامناسب قلبى دست‏به دست هم داده بودند تا ملتى را داغدار كنند. كارى از دست پزشكان بر نمى‏آمد. على‏رغم تلاش همه جانبه و درمانهاى متعدد و مختلف، كارى از پيش نمى‏رفت. انبوه جمعيت هر لحظه در جماران بيشتر و بيشتر مى‏گشت، اشكها از نگرانى جارى بود و دستها به سوى آسمان بلند. چشم حاج احمد آقا مانند چشم ميليونها انسان ديگر، چشم ميليونها فرزند ديگر امام، اشك آلود بود. دستان امام لرزش داشت و در لحظات آخر با صدايى لرزان فرموده بود: "من مى‏دانم زنده نمى‏مانم، اگر مرا براى خودم نگهداشته‏ايد به حال خودم بگذاريد و اگر براى مردم است هر كارى مى‏خواهيد بكنيد. "

 

در سراسر ايران دستها به دعا برداشته شد، حتى در خارج از مرزها عاشقان امام ضجه‏كنان بقاى امام را از يگانه استدعا مى‏كردند، ولى در ساعت 20/10 دقيقه بعدازظهر روز شنبه سيزدهم خرداد ماه سال 1368، دعاى امام بر دعاى ميليونها انسان غلبه يافت و قلب ملت از كار ايستاد.

انالله و انا اليه راجعون.

 

 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

سفری به تاریخ...

گشت و گذارى در خمين، زادگاه رهبر آزادگان جهان

 

90 سال به عقب باز مى‏گرديم، سلسله متزلزل پادشاهى قاجار توان اداره صحيح مملكت را ندارد، قدرت مركزى تضعيف و به موازات آن قدرتهاى محلى سر برآورده‏اند. در هر گوشه مملكت‏شاهزاده‏اى با به كار گرفتن خدم و حشم. بساطى به راه انداخته و ياغيان و اشرار از فرصت استفاده كرده، مردم را غارت مى‏كنند. بار مالياتهاى فزاينده بر دوش مردم سنگينى مى‏كند. شلاقها تنها بر گرده محرومين و پابرهنگان فرود مى‏آيد. قدرت حكومت مركزى - حكومت ايالتها و ولايتها، خان‏هاى كوچك و بزرگ محلى و بالاخره طراران و دزدان و اشرار، بسان حلقه‏اى ملت را در محاصره گرفته و هر لحظه حلقه تنگتر مى‏شود. ملت گرسنه است، ملت‏بى‏دفاع است و مردم ستم ديده‏اند. . .

 

در چنين شرايطى، خمين كوچك در ميان جلگه‏اى بزرگ نيز به كام آشوب فرو رفته است. كمر مردم از ستم خان‏ها و شاهزادگان خميده است "هر كس در خود قدرتى سراغ دارد از اعمال آن دريغ نمى‏كند و خلاصه همه درها به روى مردم بسته است.

 

در اين زمان در شهر كوچك خمين تنها يك در بر روى مردم باز است. تنها يكجا ملجا محرومان است و دلها فقط در يك خانه آرام مى‏گيرد و آنجا جايى جز بيت و منزل حاج آقا مصطفى خمينى نيست. خانه‏اى قلعه مانند كه در پس دروازه محله سادات در شرق خمين واقع شده است، خانه‏اى نه چندان بزرگ كه دو برج بلند در شمال و مشرق آن چشمها را به سوى خود مى‏خواند.

 

برجهايى كه بر فراز آن بارويى به ارتفاع تقريبى دو متر جهت‏سنگربندى ومذقلهايى (سوراخهاى مورب) براى تيراندازى تعبيه شده است. اين برجها به واسطه ارتفاع بلندى كه دارند بر شهر مشرف بوده و از آنجا هر گونه حركتى كنترل مى‏گردد.

 

رودخانه‏اى كه از پشت‏بيت مى‏گذرد، جنوب قلعه را امنيت‏بخشيده است. شبها دروازه شرقى شهر بسته مى‏شود و نگهبانانى چند بر فراز باروى شهر تا صبح بيدارند. و به گاه اضطرار و وجود خطر تهاجم اشرار، بر تعداد نگهبانان اضافه مى‏شود و تا صبح فرياد "بيدار باش - بيدار باش" به گوش مى‏رسد.

 

بيت مصطفوى از طريق كوچه‏اى پيچ در پيچ و باريك به بازار و مسجد جامع متصل مى‏گردد، كوچه‏اى كه از ابتدا تا انتها در زير ديد و كنترل با روى برج قرار دارد.

 

هجوم اشرار و دزدان غارتگر (كه سر در آخور شاهزادگان و خان‏ها داشتند) و صداى ناهنجار سم ستوران كه با سرعت‏به پيش مى‏تازند، هول و هراسى عظيم در دل مردم مى‏افكند و غبار مرگ بر جبين‏شان مى‏نشاند. در چنين مواقعى، خان‏هاى شهر اگر با دزدان همراهى نكنند، اميدى به خيرشان نيست و لذا هيچ مامن و پناهى جز بيت آقا مصطفى خمينى يافت نمى‏شود.

 

آقا مصطفى، سيدى جليل القدر و مجتهدى محبوب و عاملى كه براى دفاع از محرومان سلاح بر دوش گرفته و براى حفظ حيثيت و آبرو و مال و جان مردم، جان در طبق اخلاص نهاده است و مردم، آنانى كه به هيچ جا راهى ندارند و قدرت دفاع از خود و خانواده را در خود نمى‏بينند همه به منزل آقا مصطفى روى مى‏آورند، پس از ورود اين بى‏پناهان و پا برهنگان درها بسته مى‏شود، مردان بر روى برجها رفته و در شت‏باروها سنگر گرفته و به سوى دشمن شليك مى‏كنند. اين روحيه سلحشورى و مبارزه و دفاع است كه كارساز بوده و تهاجمات اشرار را با شكست مواجه مى‏كند.

 

در اين دوران و در اين منزل است كه كودكى چشم به جهان مى‏گشايد (تاريخ 20 جمادى‏الثانى 1320 هجرى قمرى) و از طرف پدر نام روح‏الله بر خود مى‏گيرد. هيچ كس از آينده خبر ندارد. مردم تنها اطراف خويش را مى‏بينند كه جز سياهى چيزى به چشم نمى‏آيد. ظلم و ستم اشرار و خان‏ها به اعلا درجه خود رسيده است، مصطفى چاره‏اى مى‏انديشد، "شكايت‏خان‏ها به حكومت منطقه بردن". لذا راه اراك را در پيش مى‏گيرد و با اسب بدان سو مى‏تازد، اما قبل از رسيدن به مقصد (در روز جمعه 12 ذيقعده 1320 قمرى) آماج تيركين ظلمه قرار مى‏گيرد. و خون سرخش زينت‏بخش صحرا مى‏گردد. او در واقع انتقام حمايت از سيلى خوردگان را پس مى‏دهد، انتقام پناه‏دادن به محرومان و پا برهنگان، و در اين زمان روح‏الله چهار ماه و بيست و دو روز بيشتر ندارد.

 

مبارزه با اشرار ادامه مى‏يابد و روح‏الله (كه اطرافيان او را آقا روح الله صدا مى‏زنند" در همان خانه بزرگ مى‏شود. با گذشت زمان با رنجها و محن مردم آشنا مى‏شود و در مى‏يابد كه پدرش براى چه قربانى شد بنابراين در همان دوران صباوت همراه با برادر بزرگتر در مبارزه با اشرار شركت مى‏جويد و از فراز با روى قلعه به سوى متجاوزين شليك مى‏كند.

 

و اما امروز از آن دو برج كه منشا خير براى اهالى خمين بود تنها يكى بيش نمانده است. صحن خانه‏اى كه بنيانگذار جمهورى اسلامى در آن پا به عرصه وجود نهاد، خاموش و ساكت در زير بارش باران و تابش آفتاب با ديوارهاى كهنه درد دل مى‏كند. اين صحن كهن خاطراتى خوش و ناگوار در دل خود جاى داده است. حوض كوچك منزل نور خورشيد را تكرار مى‏كند، درهاى چوبى و كوچك بيت‏بسته است. پله‏هاى برج با شيب بسيار تند پيچ و تاب خورده و به زحمت‏خود را به بارو مى‏رساند ولى در آنجا ديگر اثرى از مبارزان نمى‏يابد. آجرهاى كف حياط هنوز مانده‏اند ولى عبور از تاريخى يكصد ساله، از آنها رنگ و رويى باقى نگذارده است. امروز كف كوچه سفالت‏شده، خانه‏هاى خشت و گلى اطراف به مرور جاى خود را به خانه‏هايى نوساز با نمايى آجرى يا سنگى داده‏اند. تنها زادگاه امام است كه همچنان با خشت و گل خويش در اين ميان جلب توجه مى‏كند، و همه را به خود مى‏خواند، باروها ندا مى‏زنند: "خمينى، سازش ناپذيرى را در اينجا تجربه كرد، ظلم ستيزى را از پشت مذقلهاى ما آغاز كرد. محروم نوازى را در اين خانه و از پدر به ارث برد. آغاز نقطه جهاد را در اين مكان گذارد، نخستين آثار تلفيق دين و سياست را در اين منزل رويت كرد. "

 

آرى اين منزل اگر چه كمتر از 20 سال از امام ميزبانى نكرد. ليكن خاطراتى بيش از قرنها در دل خود جاى داده است.

 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

انتخاب

صدف ستاره نبود
نه لاك پشت بود
نه كوسه
صدف
مجال اندك خود را گرفت
 نگاه كرد
و ناگزير
 مصمم
 چكيد در دانه

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

تالار آينه
 در نور چلچراغ لميده ست
 ديوارهاي پهن عمارت را
 با آب برگ هاي گل سرخ شسته اند
 و سنگ باستاني كف برق مي زند
در باد
 پژواك غژغژي ست
 يك مشت موش كور گرسنه
 آهسته مي جوند
 پي هاي كهنه را


 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

منظومه ها

پس اين ها همه اسمش زندگي است
 دلتنگي ها دل خموشي ها ثانيه ها دقيقه ها
حتي اگر تعدادشان به دو برابر آن رقمي كه برايت نوشته ام برسد
ما زنده ايم چون بيداريم
ما زنده ايم چون مي خوابيم
 و رستگار و سعادتمنديم
زيرا هنوز بر گستره ويرانه هاي وجودمان پانشيني
براي گنجشك عشق باقي گذاشته ايم
خوشبختيم زيرا هنوز صبح هامان آذين ملكوتي بانگ خروس هاست
سرو ها مبلغين بي منت سر سبزي اند
 و شقايق ها پيام آوران آيه هاي سرخ عطر و آتش
برگچه هاي پياز ترانه هاي طراوتند
و فكر من
واقعا فكر كن كه چه هولناك مي شد اگر از ميان آواها
بانگ خروس رابر مي داشتند
و همين طور ريگ ها
 و ماه
 و منظومه ها
 ما نيز بايد دوست بداريم ... آري بايد
زيرا دوست داشتن خال با روح ماست

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

1=1+1

در پس پرده پلكهايم كه پنهان مي شوم،
اول ستاره اي از آنسوي سياهي سبز مي شود،
بعد دست ترانه اي آستين سكوتم را مي كشد،
بعد نامي برايش انتخاب مي كنم و بعد،
رگبار بي امان... خاتون!
دلم مي خوسات شاعر ِ ديگري بودم!
نه شبيه شاملو ( كه شهامت تكلم ترانه را به من آموخت!)
نه همصورت سهراب (كه پرش به پر پرسشي نمي گرفت!)
و نه حتا، همچشم فانوس ِ هميشه فكرهايم : فروغ فرخزاد!
دلم مي خواست شاعر ديگري باشم!
مي خواستم زندگي را زلال بنويسم!
مي خوساتم شعري شبيه آوازِ كارگران ساختمان بويسيم!
شعري شبيه چشمهاي بي قرار آهو،
در تنگناي گريز و گلوله...
مي خواستم جور ِ ديگري برايت بنويسم!
مي خواستم طوري بنويسم كه برگردي!
بايد قانون قديمي قلبها را ناديده گرفت!
بايد دهان هر كسي را كه گفت: « دوري و دوستي» گِل گرفت!
بايد به كودكان دبستان ستاره گفت:
جواب يك و يك هميشه دو نمي شود!

آه! معناي يكي شدن
نيمه سفر كرده!
آخر چرا پيدايم نمي كني؟

 

+ نوشته شده در  سیزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

عجب چیزایی توی این دورو زمونه پیدا میشنا....اااا
+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دولت برای ساعت روابط زناشویی تصمیم گیری میکند!!!!!

يكي از وزراي كابينه احمدي نژاد، در جمع مسئولان سازمان بهزيستي خواستار آن شده كه روابط جنسي زوج و زوجه در ساعات معيني باشد تا مطابق آيات و روايات، معلوليتها كاهش پيدا كند.

آفتاب(منتقددولت ) نوشت : وي در سخنراني خود، جلوگيري از ايجاد معلوليت و بيماري را مقدم بر درمان دانست و گفت در صورت رعايت آيات و روايات در اين زمينه، درصد معلوليتها كاهش مي يابد.
وي در اين جلسه رسمي كه بانوان نيز شركت داشتند به روايتي اشاره كرد كه اعمال جنسي زن و مرد در چه ساعاتي از شب صورت پذيرد كه فرزندان سالمي حاصل شود
.
گزارش مي افزايد: برخي از حاضران با تعجب نگاه خود را به زير انداخته و برخي از خجالت، سرخ شده بودند. وي داراي ليسانس رياضيات و فوق ليسانس مهندسي صنايع است.

این خبرهنوزتائیدنشده است .

نقل از خبرگزاری البرز

 

احتمالا" اگه گوش نکنیم مامور بالای سرمون میفرستن!!!!

 

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

مجوز برای وبلاگ...!

مجوز براي وبلاگ نويسي !

امروز در وزارت ارتباطات سميناري برگزار شد در زمينه فيلترينگ. آنجه اين سمينار به دنبال آن بود رسيدن به راهکاري براي برون رفت از وضعيت خطر براي شرکت هاي اينترنتي فعال در اين عرصه اما آنچه از اين جلسه بيرون آمد به نظرم مهمتر از اين بود. البته بعد از سمينار برخي از اعضايي که قبلا از خبرنگاران دعوت کرده بودند تا در اين برنامه شرکت کنند خواستار عدم درج مطالب طرح شده در اين سمينار شدند. معلوم نيست اگر سمينار مخفي بود خبرنگاران براي چه دعوت شده بودند و اگر علني بود چرا بعدا چنين گفتند. به هر حال مهمترين چيزي که من از اين سمينار دستگيرم شد اين بود که :

ظاهرا طرحي در وزارت فرهنگ در دست بررسي است تا از اين به بعد هر کس که خواست سايت و وبلاگي را راه اندازي کند بايد مثل يک نشريه چاپي اول مجوز آن را از وزارت ارشاد دريافت کند و احتمالا پس از مشخص شدن خط مشي و محتوايي که در آن انتشار مي شود اجازه وبلاگ نويسي و سايت داري داده شود.

منبع: آي تي ايران 2

 

+ نوشته شده در  دوازدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

سلام....

آقا ما فعلا" یه دور روزی باید بریم تربت حیدریه به دنبال کار...

دعا کنید که درست بشه... البته تا جمعه بر میگردم... همهتون و دوست دارم

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

گل فروش...

چند روز پیش، داشتم میرفتم دکتر. طبق معمول توی ترلفیک تقاطع خیابون آفریقا و اتوبان جهان کودک ایستاده بودم که چشمم افتاد به یه جوون هم سن و سال خودم که داشت گل میفروخت.

به هر ماشینی که میرسید وایمستاد و به زور هم که شده گلهاشو میفروخت. مخصوصا" به ماشین هایی که توشون یه دختر پسر جوون نشسته بودن بیشتر گیر میداد تا بلکه پسره برای کلاس هم که شده و بگه من کلی لارجم یه دسته گل 1000 تومنی برای دوست دخترش بخره.

خلاصه رسید به ماشین من، گیر داد که تو هم برای دوست دخترت گل بخر.بهش گفتم من که تنهام، تازه اصلا" من دوست دختر ندارم که براش بخرم.

 گفت: برای نامزدت، زنت، مادرت، بخر دیگه، وجدانا" پول لازمم، منم یه دانشجو هستم.

گفت : شما که این پولا براتون پولی نیست و اراده کنین تراول 100 هزار تومنی از جیبتون میریزه!!!

تا این حرف و زد، مثل اینکه یه پارچ آب یخ ریخته باشن روی سرم. نمیدونستم که باید چی بگم. نمیدونستم باید حرفشو تایید کنم و برای حفظ شخصیت و آبرو بگم باشه به جای یکی 2 تا بده و دوبرابر بهش پول میدادم و میگفتم بقیش هم مال خودت، یا اینکه توجه ای به خواستش نمیکردم و نگاه منتظرش رو کور میکردم و میرفتم. نمیدونستم چیکار کنم، احساس کردم که با چه حسرتی داره به من و ماشین و موبایل نگاه میکنه.

بالاخره مجبور شدم که یه دونه از گلهاشو بخرم.

 

جوون گل فروش خوشحال رفت و من هنوز مات مونده بودم و به فکر فرو رفته بودم که یکدفعه دیدم یه جوون دیگه که داشت با یه پیکان 57 کار میکرد، داره داد میزنه که بچه پولدار چراغ سبز شد چرا نمیری، پول مفت بابا هرو خوردی و از توهمش  فرق چراغ سبز وقرمز و تشخیص نمیدی. رابیفت دیگه...

واقعا" میخواستم از شدت بغض توی گلوم خفه بشم. فکر نمیکنم تا به حال اینقدر شخصیتم توی خیابون خورد شده باشه.

من راه افتادم و یه گوشه خلوت نگه داشتم، توی آینه ماشین خودمو نگاه کردم. چشمام شده بود کاسه ی خون.

وقتی کمی آروم شدم، به سمت خونه برگشتم و دکتر نرفتم.

کاش وقتی پسر گل فروش بهم گفت که شما براتون این چیزا پولی نیست، کاش اوون پسر مسافرکش که به من گفت بچه پولدار، کاش اونهمه نگاه که به دنبال حرف اینها دنبالم بود، میدونستن که من از هیچی ندارم، کاش میدونستن من فقط به اندازه پول مطب دکتر پول داشتم و باخرید اون گل پولم به مطب نمیرسه، کاش میدونستن که همه چیزم رو به خاطر یه چیز از دست دادم. کاش به ظاهرم نگاه نمیکردن و کاش اصلا" اون روز به دکتر نمیرفتم.

 

 

تقسيم عادلانه ؟!!!

من همسن و سال پسر تو هستم ،
تو همسن و سال پدر من هستی.
پسر تو درس می خواند و کار نمی کند،
من کار می کنم و درس نمی خوانم.
پدر من نه کار دارد ، نه خانه،
تو هم کاري داري هم خانه ، هم کارخانه ؛
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه چيز عادلانه تقسيم شده است:
سود آن براي تو ، دود آن برای من.
من کار مي کنم ، تو احتکار می کنی.
من بار می کنم ،تو انبار می کنی.
من رنج مي برم،تو گنج ميبري.
من در کارخانه ي تو کار ميکنم.
و در اينجا هيچ فرقي بين من و تو نيست:
وقتي که من کار مي کنم، تو خسته مي شوي،
وقتي که من خسته مي شوم ، تو براي استراحت به شمال مي روي،
وقتي که من بيمار مي شوم ،تو براي معالجه به خارج مي روي.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم.
و در اينجا همه کارها به نوبت است:
يک روز من کار مي کنم، تو کار نمي کني،
روز ديگر تو کار نمي کني ، من کار مي کنم.
من در کارخانه ي تو کار مي کنم
کارخانه ي تو بزرگ است.
اما کارخانه ي تو هر قدر هم بزرگ باشد،
از کارخانه ي خدا که بزرگتر نيست.
کارخانه ي خدا از کارخانه ي تو و از همه ي کارخانه ها بزرگتر است.
و در کارخانه ي خدا همه ي کارها به نوبت است،
در کارخانه ي خدا همه چيز عادلانه تقسيم مي شود.
در کارخانه ي خدا ، همه کار مي کنند.
در کارخانه ي خدا ، حتي خدا هم کار مي کند.......

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

معذرت...

دوستای گلم، سلام.

به خاطر پست قبلی از همتون معذرت میخوام. به خدا اصلا" حالو حوصله خودم هم نداشتم و مجبور شدم برای آروم کردن خود به دنیای مجازی گیر بدم.

معذرت میخوام...

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فعلا" اصلا" و ابدا" حل و حوصله هیچ کس و ندارم...

حتی شما... از وبلاگ من برین برین میخوام تنها باشم...

 

 

 

اااااا مگه نمیگم برو بیرون... هنوز واستادی داری میخونی....!

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

چشم در چشم

يك لحظه ديگر بيشتر از دنيا نمانده است،كه تو را می بينم، و در همين يك لحظه مي خواهم كه نگاهت كنم، به اراده ات شوم، سلامت كنم و عاشقت شوم، يك لحظه بيشتر نيست و خدا می خواهد ...و شايد بايد اين يك لحظه، چشمانم نگاهش را به خدا بدهد تا در التماسش، خدا يك لحظه ی ديگر به زمان ببخشد و اگر اين گونه باشد برای جبران لحظه ای كه رفته، لحظه ی ديگری از خدا می خواهم و اين گونه است كه تا آخر دنياي خدا ، چشم در چشمت می مانم، اما همين يك لحظه نگاهت می كنم، ديگر چيزی جز نگاه تو يادم نمی آيد.

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

...

تو رفتی... زمان ایستاد، تا تماشا کند افتادن من را

+ نوشته شده در  نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

من که میدونستم داره بهم دروغ میگه...

 

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بعد از 16 سال

دیروز دیدمش، بعد از 16 سال، هیچ فرقی نکرده بود، فقط کمی قدش بلند تر شده بود.

همون جوری ساده ی ساده. با همون چهره ی دوست داشتنی 16 سال پیش.

شده بود کارگر که مغازه بستنی فروشی.

با تمام وجودش کار میکرد و تند تند مشتری ها رو راه می انداخت.

خیلی خوش برخورد بود، 16 سال پیشم مودب و با تربیت بود.

یه نگاهی بهش کردم و گفتم ببخشید یه بستنی نونی بدین. منو نگاه کرد، یک لحظه به فکر فرو رفت.

فهمیدم در عمق خاطرات فراموش شدش، به دنبال چهره ی آشنای من میگرده.

رفتم جلوتر گفتم، 16 سال پیش، دبستان استقلال، کلاس اول، خانم کتابی یادته...؟

چشماش برقی زد و ناخودآگاه  اشکهاش سرازیر شد و همه دیگه رو بغل کردیم.

اسم من هنوز یادش بود.

بستنی رو مهمونم کرد و با هم خداحافظی کردیم.

کاش اسمش یادم میومد...کاش.

+ نوشته شده در  هشتم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ