توی یکی از بیمارستانهای تهران صحنه ای دیدم عجیب تکاندهنده؛
توی سالن بخش منتظر نشسته بودم تا کاری که داشتم انجام بدم. یهو دیدم که یه پیرمرد شکسته، پا برهنه داره یواش یواش به ایستگاه پرستاری نزدیک میشهو گریه میکنه. بر خلاف تصور من اون یه بیمار نبود بلکه
یه پیمرد ... ساله بود که همسر ... ساله خودشو برای درمان به این بیمارستان آورده بود. پیرمرد بیچاره لرزون لرزون، میومد به ایستگاه پرستاری و با گریه میگفت: تو رو به خدا به دادم برسین، زنم داره از دست میره!!
یه خورده از دور شاهد گریه های این پیرمرد بودم و با خودم فکر میکردم که این چرا اینجوریه، مگه کس دیگه های رو ندارن که این پیرمرد با این حال و روزش زنش و آورده بیمارستان.
دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم جلو و گفتم : پدر جان چی شده، چرا اینقدر گریه میکنی؟ چرا پا برهنه اومدی؟
پیرمرد بیچاره گفت:
من 100 سالمه و زنم 80 سالشه. من کلی زمین و باغ و املاک داشتم، 5 تا بچه دارم، 3 تا پسر 2 تا دختر.
بچه هام همه ی اموال منو بالا کشیدن و ما رو از خونه بیرون کردن.
الان هم یه اتاق توی پایین شهر کرایه کردم که دارم ماهی 60 هزار تومن اجاره میدم.
چند روز پیش حال زنم بد شد. منم که پیرم و کاری از دستم بر نمیومد. هیچ کس هم نداشتیم تا کمکمون کنه.
مجبور شدم برم کلانتری و به اونا بگم که حال زنم بده.
از کلانتری اومدن و دیدن که اوضاع زنم وخیمه ما رو آوردن به این بیمارستان. الان هم چند روزی میشه که اینجا بستریه.
دلم خیلی برای این پیرمرد سوخت. اینجا بود که معنای عشق و دوست داشت رو فهمیدم. چقدر همدیگه رو دوست داشتن. کمه کم ۸۰ سال با هم زندگی کرده بودن. اینقدر روم اثر گذاشت که نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم. یکی از پرستارای جوون که اونجا داشت ما رو میدید، اومد به سمت منو گفت: لازم نیست به حال این پیرمرد گریه کنی، اگه فقط یه روز اینجا بیای و یه چرخی توی بخش بزنی، خیلی ها رو میبینی که وضعشون بد تر از این باباست. بعد هم رفت تا به حال پیرزن برسه.
پیش خودم گفتم من که فقط همینو دیدم، دیگه هم نمیتونم ببینم. یعنی طاقت ندارم.
آخه تا چقدر بچه ها میتونن بی عاطفه بشن؟ تا چقدر؟ این پدر و مادر زحمت این بچه ها رو کشیدن، غذا از دهن خودشون گرفتن به این بچه ها دادن تا به اینجا برسن. بعد جوابشون باید این باشه؟ حقشونه اینجوری گوشه بیمارستان رها بشن و خدا میدونه که چه اتفاقی براشون میفته.
خدا نکنه که ما هم اینجوری بشیم.

هنوز نگران حال آرایه هستم. از صبح تا شب فکرم و مشغول کرده. امروز براش چندتا شمع روشن کردم.
یه فکرهایی تو سرم وول میخوره...شاید عملیش کنم.
فعلا" توکل به خدا.