تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

لقمه ی مکزیکی توی گلوی ایران گیر کرد، در نتیجه ایران به سبک ایرانی رییییید!!!!

خوب الان دیگه بازی تموم شد و ایران گند زد...

هر وقت این مرده شور ایران یه گل میفته جلو یا با یه تیم قوی مساوی میکنه، میکشه عقبو هی دفاع میکنه، هی دفاع میکنه تا برینه...معذرت میخوام که من اینقدر بی تربیت شدم.

میرزاپور که کوره، دوتا گل خوردیم به خاطر کور بودن میرزاکور.

علی دایی هم که هیچی.

من نمیدونم مهدوی کیا و اون یارو هاشمیان چطوری توی آلمان خوب بازی میکنن و اون پاس گل هارو میفرستن و گل میزنن. بعد اینجا برای تیم خودشون مردن.

بدبختهای وطن فروش. همتون به درد لای جرز دیوار هم نمیخورین. خاک تو سر همشون.خاک...

بازی با پرتغال هم میرینه، بد تر هم گند میزنه. از آنگولا هم کلی گل میخوره. همون ایران بهتره بره با تیم دسته چندم یکی از شهرهای دور افتاده سوسیس بازی دوستانه برگذار کنه و بتونه ۳ تا گل بزنه تا از شدت خوشحال کونش پاره بشه.

برانکو هم معلوم نیست چه ترکیب بد ترکیبی چیده بود. اونم مثل اینکه ایرانی ها چیزخورش کرده بودن.

بهر حال اصلا" امید ندارم که ایران بتونه حتی یه مساوی هم بگیره چه برسه به اینکه بخواد بره بالا.

به نظر من پهتر ایران بره ذرت میکزیکی بخوره تا بیاد فوتبال بازی کنه.

 

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بازم مثل همیشه....ایران تر میزنه....

همین الان 3 بر 1 افتاده عقب...

حقشونه با این گوه بازی کردنشون. برن بمیرن. اون میرزاپور کور بلد نیست پاس بده.

خاک بر سر بی عرضشون.

لیاقتتون همینه...

خدا هم اگه بخواد کمک کنه، بی عرضه گی اینا رو میبینه، پشیمون میشه.

من دیگه اعصاب ندارم. بازی رو نگاه نمیکنم.

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

رای....رای....رای...فوری فوری

آقا زودی برین به علی کریمی و حسین کعبی رای بدین.

واسه ی جام جهانیه و از این چیزاست...چمیدونم چیه، ولی شما فقط رای بدین!!!

http://fifaworldcup.yahoo.com/06/en/w/bypa/eligible.html  حسین کعبی

 

http://fifaworldcup.yahoo.com/06/en/w/gshoe/index.html  علی کریمی

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

شطرنج

فريادم در سنيه گمگشته
 و نگاهم
 در تبسم يك لبخند خشك
 مات
 آشنای آيين و غريبه كيش
 دير صبحی است
 كه دلم تنگ است
 و روحم
 در انديشه ی عروج بی پايان
 چون شمع مي سوزد
 و در پيچ و خم شطرنج زندگی
گاه كيشم و گاه مات

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دل خوش

جا مانده است
 چيزی جايی
كه هيچ گاه ديگر
هيچ چيز
جايش را پر نخواهد كرد
نه موهای سياه و
نه دندانهای سفيد

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

كاج ها در فكر اند

نيمكت كهنه باغ
 خاطرات دورش را
 در اولين بارش زمستانی
از ذهن پاك كرده است
 خاطره شعرهايی را كه هرگز نسروده بودم
 خاطره آوازهايی را كه هرگز نخوانده بودی.


+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

به اونايی كه براتون ارزش دارن

بهترين دوست اون دوستيه كه بتونی باهاش روي يك سكو ساكت بشينی و چيزی نگی و وقتی ازش دور ميشی حس كنی بهترين گفتگوی عمرت رو داشتی. 
 ما واقعا تا چيزی رو از دست نديم قدرش رو نمی دونيم ولي در عين حال تا وقتی كه چيزی رو دوباره به دست نياريم نمی دونيم چی رو از دست داديم .
 اينكه تمام عشقت رو به كسی بدی تضمينی بر اين نيست كه او هم همين كار رو بكنه پس انتظار عشق متقابل نداشته باش ، فقط منتظر باش تا اينكه عشق آروم تو قلبش رشد كنه و اگه اين طور نشد خوشحال باش كه توی دل تو رشد كرده .
 در عرض يك دقيقه ميشه يك نفر رو خرد كرد در يك ساعت ميشه يكی رو دوست داشت و در يك روز ميشه عاشق شد ، ولی يك عمر طول می كشه تا كسی رو فراموش كرد
 دنبال نگاهها نرو چون می تونن گولت بزنن، دنبال دارايی ترو چون كم كم افول می كنه ، دنبال كسی باش كه باعث بشه لبخند بزنی چون فقط با يك لبخند ميشه يه روز تيره رو روشن كرد ، كسی رو پيدا كن كه تو رو شاد كنه .
دقايقی تو زندگی هستن كه دلت برای كسی اونقدر تنگ ميشه كه می خوای اونو از رويات بكشی بيرون و توی دنيای واقعی بغلش كنی.
 رويايی رو ببين كه می خواي ، جايي برو كه دوست داری ، چيزی باش كه می خوای باشی ، چون فقط يك جون داری و يك شانس برای اينكه هر چي دوست داری انجام بدی 
 آرزو می كنم به اندازه ی كافی شادی داشته باشی تا خوش باشی ، به اندازه كافی بكوشی تا قوی باشی.
 به اندازه كافي اندوه داشته باشي تا يك انسان باقي بموني و به اندازه كافي اميد تا خوشحال بموني
 هميشه خودتو جاي ديگران بذار اگر حس مي كني چيزي ناراحتت مي كنه احتمالا ديگران رو هم آزار می ده .
 شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو می برن .
 شادی برای اونايی كه گريه مي كنن و يا صدمه مي بينن زنده است ، براي اونايی كه دنبالش مي گردن و اونايی كه امتحانش كردن ، چون فقط اينها هستن كه اهمين ديگران رو تو زندگيشون می فهمن
 عشق با يك لبخند شروع ميشه با يك بوسه رشد می كنه و با اشك تموم می شه ،‌ روشنترين آينده هميشه روی گذشته فراموش شده شكل مي گيره ، نميشه تا وقتی كه دردها و رنجا رو دور نريختی توی زندگی به درستی پيش بری ،
 وقتی كه به دنيا اومدی تو تنها كسی بودي كه گريه می كردی و بقيه مي خنديدن ، سعی كن يه جوری زندگی كنی وقتی رفتی تنها تو بخندی و بقيه گريه كنن.


+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

از نو پرواز كن

اي كبوتر چاهی 
 به كدامين راهی 
 راه ، مسدود است و تو در اشتباهی
آب در چاه حيات خشكيده است
 صياد تازه نفس با قفس
از راه رسيده است
 از نو
 پرواز كن
 آسمانی ديگر
 و
اقيانوسی بجوی

+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

جاودانگی

آن سوی سد زمان
 نگاهی است
 كه مرا می خواند
 رد نتوان شد از آن نگاه
 برای هميشه
 همان جا می ماند


+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

می دانم می آيی

می دانم
 می آيی
 به سرعت نور
 چون رود ، زلال و پر غرور
می دانم
 همين حالا نيز
 يا هر زمان كه بخوانند تو را
 چاره ساز نيازمندانی 
 از راه دور
 می سازی برای آنان پل های عبور
 با دريچه هاي اميد و سرور
 می دانم می آيی


+ نوشته شده در  بیست و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

تولد

می آيی
با خواهش اين و آن
در پوشش آرزوهای ديگران
 می روی 
 با هزار آرزوی گران
 برای خود
 نه برای ديگران

 

+ نوشته شده در  بیستم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آرایه خوب شد....

هوررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررررااااااااااااااااااااااااااااااااا

 

+ نوشته شده در  نوزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بیمارستان پشت بیمارستان...

توی یکی از بیمارستانهای تهران صحنه ای دیدم عجیب تکاندهنده؛

توی سالن بخش منتظر نشسته بودم تا کاری که داشتم انجام بدم. یهو دیدم که یه پیرمرد شکسته، پا برهنه داره یواش یواش به ایستگاه پرستاری نزدیک میشهو گریه میکنه. بر خلاف تصور من اون یه بیمار نبود بلکه

یه پیمرد ... ساله بود که همسر ... ساله خودشو برای درمان به این بیمارستان آورده بود. پیرمرد بیچاره لرزون لرزون، میومد به ایستگاه پرستاری و با گریه میگفت: تو رو به خدا به دادم برسین، زنم داره از دست میره!!

یه خورده از دور شاهد گریه های این پیرمرد بودم و با خودم فکر میکردم که این چرا اینجوریه، مگه کس دیگه های رو ندارن که این پیرمرد با این حال و روزش زنش و آورده بیمارستان.

دیگه نتونستم طاقت بیارم، رفتم جلو و گفتم : پدر جان چی شده، چرا اینقدر گریه میکنی؟ چرا پا برهنه اومدی؟

پیرمرد بیچاره گفت:

من 100 سالمه و زنم 80 سالشه. من کلی زمین و باغ و املاک داشتم، 5 تا بچه دارم، 3 تا پسر 2 تا دختر.

بچه هام همه ی اموال منو بالا کشیدن و ما رو از خونه بیرون کردن.

الان هم یه اتاق توی پایین شهر کرایه کردم که دارم ماهی 60 هزار تومن اجاره میدم.

چند روز پیش حال زنم بد شد. منم که پیرم و کاری از دستم بر نمیومد. هیچ کس هم نداشتیم تا کمکمون کنه.

مجبور شدم برم کلانتری و به اونا بگم که حال زنم بده.

از کلانتری اومدن و دیدن که اوضاع زنم وخیمه ما رو آوردن به این بیمارستان. الان هم چند روزی میشه که اینجا بستریه.

دلم خیلی برای این پیرمرد سوخت. اینجا بود که معنای عشق و دوست داشت رو فهمیدم. چقدر همدیگه رو دوست داشتن. کمه کم ۸۰ سال با هم زندگی کرده بودن.  اینقدر روم اثر گذاشت که نتونستم جلوی گریه خودمو بگیرم. یکی از پرستارای جوون که اونجا داشت ما رو میدید، اومد به سمت منو گفت: لازم نیست به حال این پیرمرد گریه کنی، اگه فقط یه روز اینجا بیای و یه چرخی توی بخش بزنی، خیلی ها رو میبینی که وضعشون بد تر از این باباست. بعد هم رفت تا به حال پیرزن برسه.

پیش خودم گفتم من که فقط همینو دیدم، دیگه هم نمیتونم ببینم. یعنی طاقت ندارم.

آخه تا چقدر بچه ها میتونن بی عاطفه بشن؟ تا چقدر؟ این پدر و مادر زحمت این بچه ها رو کشیدن، غذا از دهن خودشون گرفتن به این بچه ها دادن تا به اینجا برسن. بعد جوابشون باید این باشه؟ حقشونه اینجوری گوشه بیمارستان رها بشن و خدا میدونه که چه اتفاقی براشون میفته.

خدا نکنه که ما هم اینجوری بشیم.

 

هنوز نگران حال آرایه هستم. از صبح تا شب فکرم و مشغول کرده. امروز براش چندتا شمع روشن کردم.

یه فکرهایی تو سرم وول میخوره...شاید عملیش کنم.

 

فعلا" توکل به خدا.

+ نوشته شده در  هجدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آرایه عزیزم...

بچه ها سلام...

یه خبر بد... یه خبر که وقتی خودم خوندمش حالم از این رو به اون رو شد. یه خبری که اصلا" انتظارش رو نداشتم.

یکی از بهترین دوستان دنیای مجازی من الان رو تخت بیمارستانه. آرایه...آراه دوست خوبم که همیشه هر وقت هر مشکلی برام پیش میومد با دلسوزی کمکم میکرد و راهنماییم میکرد. کسی که به گفته ی خودش من براش مثل یه داداش کوچولو بودم تا یه خواننده. ولی الان اون توی بیمارستانه و من اینجا و هیچکاری به جز دعا از دستم بر نمیاد.

بچه ها ازتون خواهش میکنم برای سلامتیش دعا کنین. فکر نمیکنم توی اینهمه آدم که تو دنیای مجازی وجود داره، کسی به خوبی و مهربونی و دلسوزتر از آرایه برای خوانندهاش پیدا بشه.

کاش میتونستم کاری براش انجام بدم. کاش...

خدایا خودت کمکش کن. به امید لطف و کرم خودت.

 

 

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

یه روز با پدربزرگ

به نظر شما ربطی بین عینک آفتابی، با زندگی و همچنین از گرما پختن توی ماشین و نزدن کولر برای مرد شدن آدم وجود داره...؟

به نظر پدر بزرگ بنده که داره....

چون امروز من برده بودم بیمارستان. هوا گرم بود منم کولر ماشین رو روشن کردم. پدر بزرگم گیر داد که چرا روشن کردی....!!!!؟ گفتم بابا خوب گرمه.

گفت: اینجوری میخوای مرد زندگی بشی و زن بگیری. ما سال 42 توی بیایون اسلحه رو دوشمون که از گرما نمیشد بخوابی 2 سال بودیم. بعد تو نمیتونی یه ذره گرما رو تحمل کنی...!!! یالا خاموشش کن.

گفتم اون موقع که کولر نبوده، حالا که هست باید روشن کنیم . گفت هر چی بگی من قبول ندارم. خاموشش کن. میخوام مرد بار بیای..!!!

آخه پدربزرگم سرهنگ بازنشسته ارتشه.

چند دقیقه بعذ به عینک آفتابی من بیچاره گیر داد!!!

گفت این سوسول بازی ها چیه. این قیافه گرفتنا دیگه چیه...بنداز دور اون عینک و زیر پا بشکن. هر کی میبینه میگه قیافه گرفته و سوسولی.!!

گفت عزیزم، دیگه به عینک چیکار داری؟ من وقتبی رانندگی میکنم نور چشمامو اذیت میکنه، قرمز میشه، درد میگیره، باید عینک بزنم.

ولی پدر بزرگ ما حرفهای قبلیشو تکرار کرد و گقت: هر چی بگی من قبول ندارم، درش بیار .

منم مجبور شدم اطاعت کنم...

خلاصه اینقدر به ما گفت که این چیزا برای شما زندگی نمیسازه و بیچاره میشین ، که من دیگه باورم شد که حتما" یه ربطی باید بین عینک آفتابی، با زندگی و همچنین از گرما پختن توی ماشین و نزدن کولر برای مرد شدن آدم وجود داشته باشه...؟

نظر شما چیه؟

+ نوشته شده در  شانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

معافیت سربازی....

اون دسته از دوستانی که میخوان از آخرین وضعیت معافیت پزشکی مطلع بشن برن اینجا .

ما که شکر خدا شامل معافیت ها شدیم...

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آواز نی كه شنيدی

پياده مي شوی
پياده كه مي شوی 
 خيال می كنی آخر راهی 
 آن وقت دوازده قدم نرفته
 مي رسی به ميدان ساعت و به سايه ات
 خنكای نوشابه ای تعارف مي كنی و
درنگ مي كنی 
 زير سايه ی مشكوك چراغ زردی 
 كه هميشه حس مي كند : خطر
حالا به ساعتت نگاه كن و به اين خيابا پر از پری
بعد آهسته زمزمه كن كه : آهای كجايی ؟
آواز نی كه شنيدی 
 سوار شو
 تازه اول خط است


 

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

ماهی سیاه کوچولو

حوض را كه مرور مي كنم
 ورق به ورق
 پر از آرامش قرمز ماهيان سرخوشي ست
 كه حلول فصل تخم ريزي شان را
 شمارش معكوس مي كنند
 پس
 ماهي سياه كوچك من كجاست ؟
 كسي از نردبان دي شب ماه
 چيزي نمي داند ؟


+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آتیش...ماشین...خواب...زلزله...کپسول...نمیخوای...نمیای

دیروز صبح که از خواب پاشدم، اول آفتاب پاشدم (استعاره از لنگ ظهر) مادرم گفت که پسر خالم تلفن زده و گفته خواب دیده که جلوی خونتون آتیش گرفته و ماشین آتش نشانی اومده و کلی از این چیزا... مادرم بهش گفته بود که ما کپسول آتش نشانی داریم عزیرم نترس. ولی اون گفت تازه وقتب میخواستین آتیش و خاموش کنین کپسول کار نمیکنه!!! ناگفته نمونه که پسر خالم همش 5 سالشه و خیلی بانمک و جلب و چست و چابک و نرم و نازکه...!

البته منم اون شب خواب زلزله دبدم

خلاصه ما کلی به خواب این کوچولو خندیدم، ولی خبر نداشتیم که چه اتفاقی در حال افتادنه.

تقریبا" ساعت 4:30 بعد از ظهر بود که میخواستیم خونوادگی بریم بیرون که، دیدم از توی ماشین همسایمون که جلوی در توی خیابون گذاشته بود داره دود بلند میشه. همینکه چادر ماشینشو زدم کنار یه هو دیدم که دود زیادی از ماشین بیرون زد.

منو میگی کمی هول کرده بودم. سریع به پوریا دادشم گفتم که آتش نشانی رو خبر کن و منم همسایمون رو خبر کردم. شعله های آتیش همینجور از در و دیوار این ماشین بیرون میزد.

همونطور که گفتم خوشبختانه ما تو خونمون کپسول داشتیم. من سریع کپسول و برداشتم و به سرعت به سمت ماشین دویدم. یه لحظه فکر کردم بازگر نقش اول فیلم جیمز باندم!!!

-         داد زدم برین کنار کپسول آوردم. تفلی همسایمون خیلی خوشحال شد و گفت دمت گرم خاموشش کن که ماشینم داغون شد...

توی ماشین شده بود مثل تنور نون بربری!! آتیش و حرارت تمام شیشه های ماشین و شکسته بود و شعله ها همین جوری به بالا میرفت.

خلاصه من کپسول و به سمت آتش گرفتم و یه پیس زدم، ولی از شانس بد همسایه ی ما کپسول با پیس اول یخ زد!!! نمیدونم چطور اینجوری شد...چرا کپسول کار نکرد...

خلاصه با زحمت آتیش و خاموش کردیم و آتش نشانی هم بعد از خاموش شدن آتیش رسید و یکمی برای خوشگلی به ماشینی که دیگه به جز یه بدنه سوخته چیزی ازش نمونده بود آب پاشید.

واما این داستان چند نکته اخلاقی داشت:

نکته اخلاقی 1 : به حرف پسر خاله هاتون که ترجیحا"5 تا 6 ساله هستن و خواب میبینن، احترام بذارین و حرف اونا رو جدی بگیرین.

نکته اخلاقی 2 : اگه توی منزل کپسول  آتش نشانی دارین، حتما" اونو چک کنین تا از تارخ شارژ اون مثل کپسول ما نگذشته باشه، تا خدایی نکرده توبی یه همچین شرایطی کار دستتون بده.

شکر خدا این حادثه خسارت جانی در پی نداشت. منم قراره فردا که تعطیلات تموم میشه برم و کپسول و شارژش کنم.

در پناه حق باشین عزیزان.  

+ نوشته شده در  پانزدهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ