گناه
من مصلوب آخرين گناه خويشم
چونان عيسی كه بر صليب
و تاج خاری از حسرت را بسان هاله تقدس قديسی آواره
بر همواره دلم
آويخته ام......

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید
من مصلوب آخرين گناه خويشم
چونان عيسی كه بر صليب
و تاج خاری از حسرت را بسان هاله تقدس قديسی آواره
بر همواره دلم
آويخته ام......

بچه ها،
کاغذی بردارید،
بنویسید :کبوتر زیباست.
بنویسید:کلاغ بی نهایت زشت است.
بنویسید که دارا خوب است.
بنویسید که آذر خوب است.
بنویسید که دارافردا،
قهرمان خواهد شد.
بنویسد که آذر فردا،
قهرمان می زاید.
بنویسید که دارا یک مسلسل دارد.
بنویسد که آذر بی عروسک هم،
می تواندباشد.
تا شب جمعه ی آینده
مشق تان این باشد:
که پدر دندان دارد ،اما
نان ندارد بخورد......

یادم باشد...
حرفی نزنم که به کسی بربخورد؛
نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد؛
راهی نروم که بیراه باشد؛
خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.
یادم باشد که
روز و روزگار خوش است و
همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است؛
وخوب،
تنها دل ِ ما، دل نیست...

روز به روز داره میگذره و من از روز قبل بی خیال تر و بی رقبت تر برای زندگی. نمیدونم چرا زندگی اینقدر با من سر جنگ داره. تا میام یه کمی بخندم و غم و غصه هام یادم بره، غم و غصه های جدید بهش اضافه میشه. مثل اینکه خند و شادی و تفریح برای من حروم شده. روزها مو دارم با بغض و ناراحتی به شب میرسونم. هر روز یه مشکل تازه، یه دردسر تازه، یه گیر تازه و یه دعوای تازه. یه بار حساب کردم و دیدم من حداقل و حداقل روزی یه مشکل داره به مشکلاتم اضافه میشه! در ماه میشه 30 مشکل و در سال میشه 365 مشکل...دیگه خودتون حساب کنید در 5 سال چقدر مشکل میتونه به مشکلاتم اضافه بشه. نمیدونم خدا چرا اینجوری برای من میخواد. من همش 23 بشتر ندارم و کوهی از مشکلات دارن کمرمو خورد میکنه. یه نفر بهم میگفت: دیر یا زود سکته میکنم. باور نمیکنین شدم یه تیکه پوست به استخون، صورتم شده مثل صورت اونهایی که اعتیاد دارن. هر کی منو اولین بار میبینه فکر میکنه معتادم. من دیگه اون هنگ شاداب و قبراق و سر حال که از هر حرف و حرکتم کلی انرژی مثبت بیرون میزد نیستم. هنگی که همیشه میخندید و غم دنیا براش پشیزی ارزش نداشت، دیگه نیستم. شدم یه آدم بی مصرف و بی خود که فقط بلده مثل پیر مرده ها غر بزنه و به اینو اون گیر بده. هر روز سر یه مسئله الکی و بیخودی با مادرم جر و بحث میکنم. چند دقیه قبل از نوشتن این پست هم سر چیزای بیخودی باهاش دهن به دهن شدم. مادرم رو خیلی راحت از خودم میرنجونم و برام اهمیتی نداره. منی که اینقدر رفتارم با مادرم صمیمانه و خودمونی بود که همه فکر میکردن ما باید خواهر برادر باشیم تا مادر و پسر، ولی الان چی؟ حال و حوصله هیچ کس و ندارم. دلم میخواد فقط تنها باشم و داریوش گوش کنم:
مرا به خانه ام ببر که عشق در میان نیست.... مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه خالیست
خسته شدم، خسته، خدا به ادم گفته از تو حرکت از من برکت، ولی من حتی قدرت برداشتن یک قدم به سمت خوشبختی که میدونم در چیه و ندارم. میدونم باید چیکار کنم و نمیکنم. میدونم کجا باید برم ولی نمیرم. میدونم کجاست و لی دنبالش نمیگردم.
یه انرژی زیادی لازم دارم، مثبت و منفی اون فرقی نمیکنه، فقط یه چیزی باشه که از این لنگ در هوایی بیام بیرون. یه انرژی مثبت که منو به اون چه که میخوام برسونه، ویا یه انرژی منفی که منو از همه چیز و همه کس رها کنه.
من یه اخلاقی دارم اینه که اگه یه مشکل برای یکی از کسانی که دوسشون دارم بیفته، به کل ذهنم معطوف میشه روی اون موضوع و غم غصه های اون هم به دلم اضافه میشه. الان هم دارم به گرفتاری که برای یکی از نزدیکانم افتاده فکر میکنم و دنبال راه حل براش میگردم.
چند روز پیش یه نفر که کمی روانشناسی سرش میشه به من یه کاغذ داد که روش چند تا شکل کشیده بود، نقطه، مستطیل، دایره، لوزی. به من گفت اولین چیزی که به ذهنت میرسه راجب این شکلها بنویس و سه تا از خصوصیات اون رو هم بگو. من نقطه رو نوشتم: پایان، سیاهی، نابود شدن و نا امید شدن از زندگی . دایره رو نوشتم خورشید، انرژی و گرما. بعد به من گفت که نقطه میشه دید تو از رندگیت و دایره میشه دید دیگران نسبت به تو.
خلاصه که دیگه هیچ میلی برای درک خودم ندارم. دوست دارم زود تر همه چیز تموم بشه،
حالا هر جوری که شده.
چه گويم ؟ چه گويم ز غم ها كه دوش من و آسمان هر دو ،
شب داشتيم به اميد مردن به پای سحر من و تيره شب ،
جان به لب داشتيم.






ولی نباید خودمونو ببازیم...من فقط از این ناراحتم که بچه های با معرفت تیم ملی به خاطر سعود نکردن به مرحله بعدی از گرفتن ۵۰ میلیون تومن و یک دستگاه ماشین پژو برای هر کودومشون خبری نیست.
گور بابای دله مردم.
پول و ساق پا و ماشین بچسب...


شيطان بر حضرت عيسی ( ع ) آشکار شد و گفت : تو نبودی که گفتی جز آنچه خداوند مقدرت کرده است بر تو نرسد ؟ حضرت فرمودند : بله ، شيطان گفت : پس خويشتن را از قله اين کوه فرو انداز . اگر مقدر باشد که به سلامت مانی ، بمانی ...... حضرت فرمودند : ای طرد شده ، رحمت خداوند رسد که بندگان را آزمايد نه بندگان را که خداوند را آزمايند ...


بابا جرم و جنایت که نکردم!!! فقط یه کمی زیادی حرف زدم، یکمی کوچولو زیادی، فقط اینقد کوچولو حرف زدم.
حالا هم که پول ندارم بدم، خوب بازم جنایت نکردم. مخابرات قطع کرده، خوب بازم جنایت نکردم. مخابرات هم جنایت نکرده.
اما....اما یکی این وسط در پی یه توطئه شوم علیه منه!!! اون شخص هم کسی نیست جز پدر عزیزم.
ایشون میگن که قبض موبایل منو میدن، به شرطی که سند به نام خودشون بخوره... تازه اگه قبض
۱ / ۰۱ / ۸۵ تا ۱ /۰۳ /۸۵ بیاد، باید خودم بپردازم. که البته زیاد نیست، احتمالا" حدود ۲۵۰۰۰۰ تومن باشه. یعنی من خودم اینقدر برآورد کردم. خوب بازم که جنایت نکردم، کردم؟
به نظر شما این انصافه؟
ولی خداییش این بابای ما عجب صبری داره، ۲۲۰۰۰۰ تومن خلافی ماشینم اومده که ایشون متقبل شدن، چک شهریه دانشگاه بنده بود چیزی حدود ۳۰۰۰۰۰ تومن که قرار بود خودم پرش کنم که به علت از دست دادن کار قبلیم به ناچار پدر عزیزم سر کیسه رو شل کردن و پاس کردن.
و خیلی خورده حسابهایی که توی این دو سه ماه روی دستش گذاشتم.
طفلکی بابام. دلم براش میسوزه...![]()
ولی خوب هرچی باچه بابا یعنی همین دیگه!!!

بعضی روزا فکر میکنم، بار گناهم، کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم،
از خجالت مسته نگاهم، درونم میسوزه از سوزش آهم، یادِ گرفتاریم میفتم، ، یاد اون لحظه ای که میبرنم، یاد غسل و کفنم، یاد فشار قبرم و فریاد زدنم، یاد عذاب و بدنم، یاد اون لحظه ای که دوتا ملک سوال کنن، یاد ساکت شدنم، یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم، که بگو خدات کیه، قبلت کجاست،چیه کتابتو اسم پیمبرتو بگو،
کمکم کن نمونه جوابم توی گلو، تو سوال اولی بگم علی، دیگه هرچی که بگن، بگم حسین...

من در هاله ای از ترديد
به تو دل می بندم
و در ميان مه غليظی
تارهای شك را می تنم
و چون موهای دختر روستايی
با روبانی قرمز ، آنها را می بافم
عنكبوتی در اين ميان
به تارهای تنيده ی من می خندد
و رشته رشته تارهايش
را به دور خود می تند .

مریم حیدر زاده.




همینجوری رو ۷۰۲۵ مونده.
نمیدونم اشکال از کامپیوتر منه یا نه کلا" ریخته به هم.
الان شما چند میخونیدش؟ لطفا" خبرشو بهم بدین!!
