تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

گناه

من مصلوب آخرين گناه خويشم
چونان عيسی كه بر صليب

و تاج خاری از حسرت را بسان هاله تقدس قديسی آواره
بر همواره دلم
آويخته ام......

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بچه ها...

بچه ها،

کاغذی بردارید،

بنویسید :کبوتر زیباست.

بنویسید:کلاغ بی نهایت زشت است.

بنویسید که دارا خوب است.

بنویسید که آذر خوب است.

  بنویسید  که دارافردا،

                      قهرمان خواهد شد.

 بنویسد  که آذر فردا،

                     قهرمان می زاید.

بنویسید که دارا یک مسلسل دارد.

بنویسد که آذر بی عروسک هم،

                                    می تواندباشد.

تا شب جمعه ی آینده

مشق تان این باشد:

     که پدر دندان دارد ،اما

                      نان ندارد بخورد......

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

یادم باشد

یادم باشد...

             حرفی نزنم که به کسی بربخورد؛

             نگاهی نکنم که دل کسی بلرزد؛

             راهی نروم که بیراه باشد؛

             خطی ننویسم که آزار دهد کسی را.

یادم باشد که

             روز و روزگار خوش است و

             همه چیز رو به راه و بر وفق مراد است؛

وخوب،

تنها دل ِ ما، دل نیست...

 

+ نوشته شده در  سی و یکم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بله خوب...

من موندم از جیب کی افتاده ...!

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

برای من فرستادن، اگه کسی میتونه کمک کنه...

دختری به کلیه گروه خونی (((او مثبت ))) نياز فوری دارد . از كسانی كه ميتوانند كمكی كنند خواهشمندیم خيلی فوری با اين شماره تماس بگيرند . ۰۹۱۵۵۴۷۴۳۲۴ چشم به ياری شما دوخته ايم. از دوستان وبلاگنويس صميمانه و عاجزانه تقاضا دارم اين اطلاعيه را در وبلاگشان درج كنند و در ليست مسنجر خود سند تو آل كنند . شايد شما بتوانيد در اين امر قدم خيري بر داريد . يادتان نرود . جان انسانی در خطر است.
+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

هر روز ...

روز به روز داره میگذره و من از روز قبل بی خیال تر و بی رقبت تر برای زندگی. نمیدونم چرا زندگی اینقدر با من سر جنگ داره. تا میام یه کمی بخندم و غم و غصه هام یادم بره، غم و غصه های جدید بهش اضافه میشه. مثل اینکه خند و شادی و تفریح برای من حروم شده. روزها مو دارم با بغض و ناراحتی به شب میرسونم. هر روز یه مشکل تازه، یه دردسر تازه، یه گیر تازه و یه دعوای تازه. یه بار حساب کردم و دیدم من حداقل و حداقل روزی یه مشکل داره به مشکلاتم اضافه میشه! در ماه میشه 30 مشکل و در سال میشه 365 مشکل...دیگه خودتون حساب کنید در 5 سال چقدر مشکل میتونه به مشکلاتم اضافه بشه. نمیدونم خدا چرا اینجوری برای من میخواد. من همش 23 بشتر ندارم و کوهی از مشکلات دارن کمرمو خورد میکنه. یه نفر بهم میگفت: دیر یا زود سکته میکنم. باور نمیکنین شدم یه تیکه پوست به استخون، صورتم شده مثل صورت اونهایی که اعتیاد دارن. هر کی منو اولین بار میبینه فکر میکنه معتادم. من دیگه اون هنگ شاداب و قبراق و سر حال که از هر حرف و حرکتم کلی انرژی مثبت بیرون میزد نیستم. هنگی که همیشه میخندید و غم دنیا براش پشیزی ارزش نداشت، دیگه نیستم. شدم یه آدم بی مصرف و بی خود که فقط بلده مثل پیر مرده ها غر بزنه و به اینو اون گیر بده. هر روز سر یه مسئله الکی و بیخودی با مادرم جر و بحث میکنم. چند دقیه قبل از نوشتن این پست هم سر چیزای بیخودی باهاش دهن به دهن شدم. مادرم رو خیلی راحت از خودم میرنجونم و برام اهمیتی نداره. منی که اینقدر رفتارم با مادرم صمیمانه و خودمونی بود که همه فکر میکردن ما باید خواهر برادر باشیم تا مادر و پسر، ولی الان چی؟ حال و حوصله هیچ کس و ندارم. دلم میخواد فقط تنها باشم و داریوش گوش کنم:

مرا به خانه ام ببر که عشق در میان نیست.... مرا به خانه ام ببر اگر چه خانه خالیست

خسته شدم، خسته، خدا به ادم گفته از تو حرکت از من برکت، ولی من حتی قدرت برداشتن یک قدم به سمت خوشبختی که میدونم در چیه و ندارم. میدونم باید چیکار کنم و نمیکنم. میدونم کجا باید برم ولی نمیرم. میدونم کجاست و لی دنبالش نمیگردم.

یه انرژی زیادی لازم دارم، مثبت و منفی اون فرقی نمیکنه، فقط یه چیزی باشه که از این لنگ در هوایی بیام بیرون. یه انرژی مثبت که منو به اون چه که میخوام برسونه، ویا یه انرژی منفی که منو از همه چیز و همه کس رها کنه.

من یه اخلاقی دارم اینه که اگه یه مشکل برای یکی از کسانی که دوسشون دارم بیفته، به کل ذهنم معطوف میشه روی اون موضوع و غم غصه های اون هم به دلم اضافه میشه. الان هم دارم به گرفتاری که برای یکی از نزدیکانم افتاده فکر میکنم و دنبال راه حل براش میگردم.

چند روز پیش یه نفر که  کمی روانشناسی سرش میشه به من یه کاغذ داد که روش چند تا شکل کشیده بود، نقطه، مستطیل، دایره، لوزی. به من گفت اولین چیزی که به ذهنت میرسه راجب این شکلها بنویس و سه تا از خصوصیات اون رو هم بگو. من نقطه رو نوشتم: پایان، سیاهی، نابود شدن و نا امید شدن از زندگی . دایره رو نوشتم خورشید، انرژی و گرما. بعد به من گفت که نقطه میشه دید تو از رندگیت و دایره میشه دید دیگران نسبت به تو.

خلاصه که دیگه هیچ میلی برای درک خودم ندارم. دوست دارم زود تر همه چیز تموم بشه،

حالا هر جوری که شده.

 

چه گويم ؟ چه گويم ز غم ها كه دوش من و آسمان هر دو ،

 شب داشتيم به اميد مردن به پای سحر من و تيره شب ،

 جان به لب داشتيم.

 

 

 

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فردا چگونه است ؟

فردا چگونه است ؟
فردا را كسی نديده است
نگاهم چشم انتظار فرداست
لب هايم عشق را واگويه می كنند
و انتظار را در متن چشمانت
غريب است اگر بگويم قريبم
و دردريای چشمانت اسيرم
سهل است كه بگويم فردا چگونه است
جوابی هست
فردا زورق وارونه ای است
كه به اعماق درياها می رود
و من در دنيايی پر از اميد
با ماهی ها عهد می بندم
كه زورقم به آنها لطمه ای نزند
و دل آسمانی خود را به ماهی ها هديه می دهم
و مهرم را به تو می سپارم


 

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

مگر چه كرده ام به تو ؟

بگو بگو، بگو به من
مگر چه ديده ای ز من
بگو به من
تو خوب من
چرا ، چرا ، مگر چه كرده ام به تو
ببين كه گلشن وجود من
چگونه تشنه ی بهار توست ؟
مگر اميد من رسيدن وصال توست
بگو بگو ، قسم به جان تو
به رويش ستاره ها
به ماه ، كهكشان و راه آن
قسم به شب ، به روز
به ظلمت شبانه ام
به كلبه ی خرابه ام
قسم به روح پاك خود
كه چون نسيمی از سحر
به روح پر شرر زند
مرا نمي رسد خبر
ز فطرت درون تو
بگو ، بگو ، مگر چه كرده ام به تو؟

 


+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کاش میشد...

کاش می شد ظرفيت ها را قالب گرفت
کاش می شد در باريکه های سيال ذهن
تصويری از فرداهای دور برداشت
تا با آن ، لحظه های زيبا کاشت
کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت
جای آن روز ، روز ديگري کاشت
کاش می شد
کاش می شد با تمام باورها
با زورقی به سوی درياها رفت
و از آنجا
تا فروغ بی نشانه
تا رؤياها
تا اساطير
با پای برهنه تنها رفت .

+ نوشته شده در  سی ام خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بی گمان باید همین باشد

هی فلانی زندگی شاید همین باشد؟
یک فریب ساده و کوچک.
آن هم از دست عزیزی که تو دنیا را
جز برای او و جز با او نمی خواهی.
من گمانم زندگی باید همین باشد ...
زخم خوردن
آن هم از دست عزیزی که برایت هیچ کس چون او گرامی نیست
بی گمان باید همین باشد ...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

در آسمان می بینمت

هنوز نرفته ای
هزارمین سالمرگم را
نزدیک می بینم
و چنین کز رفتنت می ترسم
پیداست
سال ها عاشق بودم و نمی دانستم
چه قدر با هوش !

پای فرو رفته و
باله های شکسته ام را می بینی و
با همان نگاه صمیمی می گویی
در آسمان می بینمت ...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آخی...حیونی ایران باخت!

بچه ها ما جذف شدیم.... به همین سادگی...

ولی نباید خودمونو ببازیم...من فقط از این ناراحتم که بچه های با معرفت تیم ملی به خاطر سعود نکردن به مرحله بعدی از گرفتن ۵۰ میلیون تومن و یک دستگاه ماشین پژو برای هر کودومشون خبری نیست.

گور بابای دله مردم. پول و ساق پا و ماشین بچسب...

 

+ نوشته شده در  بیست و هفتم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دوباره رستن

ديروز با ماه و ستاره پيمان بستم
و زير شاخه ی نور نشستم
امروز با آب و خاك و هوا
و فردا
با تجسمی از گل
در تلألؤ نور
و سنگ
دوباره خواهم رست.

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بزرگ و كوچك

ای عزیز من
بزرگ بزرگ ترين من بعد از خدا
میدانم زندگی زيباست
زندگی زيباست
زيباتر از تابش نور ماه و ستاره هاست
زندگی همپايه ي لطف خورشيد است
زندگی جوشش عشق است
حتی تا لحظات واپسين
گفتی فردا میروی؟
شايد بروی ولی هرگز ، هرگز
از قلب من بيرون نمی روی
از من بزرگ كوچك بشنو
هر چند تازه از راه رسيده ای
اما برای من انگار بوده ای
انگار بوده ای
برای من هميشه عزيزی، عزيزترين .

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 


 

 


 

 

اینم که دیگه هیچی...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بارش خیال

در بارش خيال
و در تبسم نسيم
تو را در فراسوی آسمان ها
و بالاتر از
نور خورشيد و ماه ديدم
و تو در
عطشناکی کوير
نگاه مرا سبز کردی 
اما در بارش خيال
گاهی از زردی گل يخ
سردم می شود

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آزمایش

شيطان بر حضرت عيسی ( ع ) آشکار شد و گفت : تو نبودی که گفتی جز آنچه خداوند مقدرت کرده است بر تو نرسد ؟ حضرت فرمودند : بله ، شيطان گفت : پس خويشتن را از قله اين کوه فرو انداز . اگر مقدر باشد که به سلامت مانی ، بمانی ...... حضرت فرمودند : ای طرد شده ، رحمت خداوند رسد که بندگان را آزمايد نه بندگان را که خداوند را آزمايند ...

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

رنگ های شادی

وقتی كه خوابم
گوشه ای از خوابم آبی 
گوشه ای سبز
گوشه ای سرخابی 
درخواب و بيداری 
رنگ هاي شادی مي كاری 
در لحظه های هوشياری 
از كردار نيك
پندار نيك
گفتار نيك
سرشاری


+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

حرف و sms و زر زیادی و قبض موبایل..!

بابا حالا مگه چی شده که قبض موبایلم از تاریخ ۱ / ۱۱ /۸۴ تا ۱ / ۰۱ / ۸۵ اومده فقط ۱۷۸۰۰۰ تومنه ناقابل.

بابا جرم و جنایت که نکردم!!! فقط یه کمی زیادی حرف زدم، یکمی کوچولو زیادی، فقط اینقد کوچولو حرف زدم.

حالا هم که پول ندارم بدم، خوب بازم جنایت نکردم. مخابرات قطع کرده، خوب بازم جنایت نکردم. مخابرات هم جنایت نکرده.

اما....اما یکی این وسط در پی یه توطئه شوم علیه منه!!! اون شخص هم کسی نیست جز پدر عزیزم.

ایشون میگن که قبض موبایل منو میدن، به شرطی که سند به نام خودشون بخوره... تازه اگه قبض

۱ / ۰۱ / ۸۵ تا ۱ /۰۳ /۸۵ بیاد، باید خودم بپردازم. که البته زیاد نیست، احتمالا" حدود ۲۵۰۰۰۰ تومن باشه. یعنی من خودم اینقدر برآورد کردم. خوب بازم که جنایت نکردم، کردم؟

به نظر شما این انصافه؟

ولی خداییش این بابای ما عجب صبری داره، ۲۲۰۰۰۰ تومن خلافی ماشینم اومده که ایشون متقبل شدن، چک شهریه دانشگاه بنده بود چیزی حدود ۳۰۰۰۰۰ تومن که قرار بود خودم پرش کنم که به علت از دست دادن کار قبلیم به ناچار پدر عزیزم سر کیسه رو شل کردن و پاس کردن.

و خیلی خورده حسابهایی که توی این دو سه ماه روی دستش گذاشتم.

طفلکی بابام. دلم براش میسوزه...

ولی خوب هرچی باچه بابا یعنی همین دیگه!!!

+ نوشته شده در  بیست و پنجم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

یه کمی دل تنگم...

بعضی روزا فکر میکنم، بار گناهم، کاری کرده با من که پیش تو روسیاهم،

از خجالت مسته نگاهم، درونم میسوزه از سوزش آهم، یادِ گرفتاریم میفتم، ، یاد اون لحظه ای که میبرنم، یاد غسل و کفنم، یاد فشار قبرم و فریاد زدنم، یاد عذاب و بدنم، یاد اون لحظه ای که دوتا ملک سوال کنن، یاد ساکت شدنم، یاد اون شلاقایی که میزنن روی تنم، که بگو خدات کیه، قبلت کجاست،چیه کتابتو اسم پیمبرتو بگو،

 

کمکم کن نمونه جوابم توی گلو، تو سوال اولی بگم علی، دیگه هرچی که بگن، بگم حسین...

 

 

          

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

هاله ای از تردید

من در هاله ای از ترديد
به تو دل می بندم
و در ميان مه غليظی
تارهای شك را می تنم
و چون موهای دختر روستايی
با روبانی قرمز ، آنها را می بافم
عنكبوتی در اين ميان
به تارهای تنيده ی من می خندد
و رشته رشته تارهايش
را به دور خود می تند .

+ نوشته شده در  بیست و چهارم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

خلوت یک شاعر

كاش در دهكده عشق فراوانی بود
توي بازار صداقت كمی ارزانی يود
كاش اگر گاه كمی لطف به هم ميكرديم
مختصر بود ولي ساده و پنهاني بود
كاش به حرمت دلهاي مسافر هر شب
روي شفاف تزين خاطره مهماني بود
كاش دريا كمي از درد خودش كم مي كرد
قرض مي داد به ما هرچه پريشاني بود
كاش به تشنگي پونه كه پاسخ داديم
رنگ رفتار من و لحن تو انساني بود
مثل حافظ كه پر از معجزه و الهامست
كاش رنگ شب ما هم كمي عرفاني بود
چه قدر شعر نوشتيم براي باران
غافل از آن دل ديوانه كه باراني بود
كاش سهراب نمي رفت به اين زودي ها
دل پر از صحبت اين شاعر كاشاني بود
كاش دل ها پر افسانه ي نيما مي شد
و به يادش همه شب ماه چراغاني بود
كاش اسم همه دختركان اينجا
نام گلهاي پر از شبنم ايراني بود
كاش چشمان پر از پرسش مردم كمتر
غرق اين زندگي سنگي و سيماني بود
كاش دنياي دل ما شبي از اين شبها
غرق هر چيز كه مي خواهي و مي داني بود
دل اگر رفت شبي كاش دعايي بكنيم
 راز اين شعر همين مصرع پايانی بود .

مریم حیدر زاده.


+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

سنگ عاشق

سنگ و صدف
كنار هم
 مرجان ، خزه ها
تابش خورشيد رو به سوی دريا
 هاله می سازد نور بر صدف
 جان می گيرد
 گل مرواريد
 در باغ صدف
سنگ ، رنگ چهره می بازد
 ذرات وجودش
 از سوزش عشق ، به دور مرواريد
 پروانه وار می رقصد
شمع گونه می سوزد
آری ، زيباتر از مرواريد چه مي توان ديد ؟

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دستهای فرشتگان

شبي خواب ديدم
 دست هایی چون فرشتگان
 اما آدميزادگان
 آسمان را چراغانی می کنند و کودکان روی زمين
 برای آنان دست افشانی مي کنند
خواب ديدم آن شب
 چه شبی بود
 شبی سخت و عجيب
 پاره های ظلمت
 ذره ذره می پوسيد
 شاخه های نور بود
 که از زمين می روييد .

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

رويش گل يخ

رويش گل يخ را
 در صورت بی جان گلدان
 تماشا کردم
 و سردی آن را در درونم احساس کردم.

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

عصیان

احساس تهی شدن
 موجی است
 كه وجودم را فرا گرفته
 دلی كه در آن
 عشق تو مأوا گرفته
عشق تو و ديدار تو
 روح تو و عصيان تو
 عصيان تو
 كه در عصيان من فريادمی كشد
 مرا تا قعر اقيانوس های درون مي برد
 و من به اندازه ي جاده پر از تنهايي
فرياد درون را
 تا نهانخانهی قلبم فرو مي كشم

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

هه...هه..هه...!

برین اینجا و بخونین!!!!

تلخه اما حقیقت داره...

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

نمیدونم این شمارنده ـ سکته زده و تکون نمیخوره!!!

همینجوری رو ۷۰۲۵ مونده.

نمیدونم اشکال از کامپیوتر منه یا نه کلا" ریخته به هم.

الان شما چند میخونیدش؟ لطفا" خبرشو بهم بدین!!

+ نوشته شده در  بیست و سوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

همین جوری علکی... دوست داشتم پست خالی بذارم، به کسی چه!

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

شاخه های نور

من جانماز کودکی را ديدم
که شاخه شاخه نور بود
 گلبرگ های آن ذره ذره
 مظهر حضور بود
 همان روز
 کودکی ديگر
 از لب باغچه گل بر می داشت
 و در درون بافته های ذهنش می کاشت
و چه صميمی
لبخند عشق مي زد
بدون آنکه نگاهش کنم
 نگاهم می کرد
+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

گلهای خیال

گل های خيالم
 پژمرده می شوند
چون گل های زينتی
و می روند تا کنار طاقچه جایی بگيرند
 تنگ ماهی توی طاقچه
 مي شکند
 ماهی ها به خيال خود رهسپار دريا می شوند.

+ نوشته شده در  بیست و دوم خرداد 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ