تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

بانوی ستاره و آفتاب

فاطمه جان، بی بی دو عالم، خودت خوب می دانی كه چقدر دوستت دارم كه محبت تو و خاندانت با گوشت و خون شيعه آميخته است. تو يكتا نورديده رسول خدايی.
نمی خواهم صفاتت را برشمارم ای دختر نبوت، همسر ولايت و مادر امامت؛ فقط می خواهم كمی از التهاب و غصه ازدست دادنت را به زبان آورم كه «اگر دم در كشم ترسم كه مغز استخوان سوزد.»
كه باز جمادی آمده و بوی كوچه های نامردمی مدينه به مشان می رسد.
بعد از تو علی(ع) و خانه نشينی اش. بعد از تو حسن(ع) و جگر صد پاره، بعد از تو سر حسين(ع) و نيزه. و بعد از تو دل داغدار زينب(س).
فاطمه جان نمی دانم ميان دل شكسته پدرت، پهلوی شكسته خودت و فرق شكافته علی مرتضی(ع) چه ارتباطی هست! فقط می دانم كه تو اول مظلومه عالمی نقطه ای نه در انحصار معنای كلمه نقطه كه به وسعت اقيانوس صفای تهجد تو.
فدای مظلوميتت. بعد از تو هيچ دايره المعارفی نتوانست فاطمه(س) را، زهرا(س) را، صديقه را، طاهره را معنی كند.
فاطمه تو عشق تفسير نشده ای. تو متن قرآنی. تو تذهيب عشق به خدايی. فاطمه تو آيه حقی يا مولاتنا اشفعي لنا عندالله. ای عصاره نبوت و ای مدافع ولايت و ای ريشه امامت، فراق جگرسوزت سينه عشق را به حب تو و علی(ع) و خاندان مظلومت داغ كرده و اشك جان كاهت بعد از قرن ها چنان بردل شيعيانت شرار افكنده كه نفس كشيدن را مجالی نيست.
شب از ديدن كبودی بازويت رنگ باخته و از نظاره غريبی و مظلوميتت ستاره گريه می كند راستی آن شب بر عالم چه گذشت؟ بر زمان- بركون و مكان وبر انسانيت و بر علی(ع) چه گذشت؟ بي تو ادامه راه چگونه؟ چه مضطر و محزون زانوی غم در آغوش كشيده و چه نوحه گر اشك می ريزد؟ چگونه می توان داغ از دست دادن تو را كتمان كرد؟
خداوندا در اين شب تمام ناشدنی زينب(س) به چه می انديشد؟ به كدامين جدايی، به كدامين درد و به افول كدامين اميد؟!
مگر مساحت كاغذ توان آن را دارد كه اندكی، حتی اندكی از ساحت غم بی تو بودن و ماندن در اين دنيا را آشكار كند؟!
فاطمه جان تو به رنگ آبی. به رنگ آينه، زلال و توصيف ناشدنی. تو انعكاس بهشت در روی زمين بودی كه خاك مدينه در آغوشت كشيد. تو شرف حديث قدسی لولاك لما خلقت الافلاك بودی كه رفتنت مشعر دل های جهانيان را پيمود و افول ستاره ات همه عالم را مسكين و يتيم و اسير كرد.

 


به جست و جوی تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
                
به جستجوی تو
در معبر بادها می گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئی
كه آسمان ابر آلوده را
قابی كهنه می گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-

و جاودانگی
رازش را
با تو درميان نهاد.

پس به هيئت گنجی در آمدی:
بايسته وآزانگيز
گنجی از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشانی آفتاب می گذرد
- متبرك باد نام تو -

و ما همچنان
 دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...



+ نوشته شده در  هفتم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

صندلی...

حالا در همين اتاق ِ در بسته،

بر صندلی ِ كوچكم می ايستم و رو به ديوارها فرياد می زنم:

« - من شاعرم!» (و اين دروغ دلنشينی ست! كه به قدر ِ ارزنی هم شاعر نبوده ام هرگز!)

حالا به هر عابری كه در خيابان از كنارم گذشت كتابی می دهم!

 می دانم كه ديوانه ام ميخوانند! ...

+ نوشته شده در  ششم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

حقيقت شعر

جوانمردا!
اين شعرها را چون آينه دان !
آخر ، دانی كه آينه را
صورتی نيست ، در خود.
اما هركه نگه كند،
صورت خود تواند ديدن
همچنين می دان كه شعر را ،
در خود ،
هيچ معنايی نيست !
اما هر كسی، از او،
آن تواند ديدن كه نقد روزگار و
كمال كار اوست
و اگر گويی‚
”شعر را معنی آن است كه قائلش خواست
و ديگران معنی ديگر
وضع می كنند از خود “
اين همچنان است كه كسی گويد :
”صورت آينه ،
صورت روی صيقلی يی است كه اول آن صورت نموده “
و اين معنی را تحقيق و غموضی هست كه اگر در شرح آن
آويزم ، از مقصودم بازمانم.

 


+ نوشته شده در  ششم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

برای خودمون متاسفم! به این عکس نگاه کنین!!!


همه ی اهالی اين حوالی گهگاه عاشق می شوند!

 اما شمار ِ آنهايی كه عاشق می مانند،

از انگشتان ِ دستم بيشتر نيست.

+ نوشته شده در  پنجم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فقط به جهت معذرت خواهی...شاید اونی که باید بخونه، بخونه!

آخرین باری که از تو جدا شدم، اشکهایت سخت آزارم میداد. آخر این اولین باری بود که اینگونه میگریستی و چه آرام و بی صدا اشکهایت گونه هایت را خیس میکرد، حتی لرزش شانهایت را دستانم به سختی احساس میکرد، دستانی که هنوز هم لرزش شانه هایت را در خود دارد و دستانی که مشتاق بود اما عاجز از زدودن اشکهایت و اشکهایت همچون مروارید بر زمین سیاه می چکید، گویی باران محبت بود که بر زمین می ریخت.

ولی ای کاش اشکهایت هیچگاه نمی ریخت. چرا که صورتکی نازیبا از غم بر صورتت نشاند و لبخند را از لبهایت ربود.

لبخندی که روح بخش جان افزاست و تو خود بی خبری از احتیاج من به آن. لبخندی که در این روزگار بی هم نفسی، تنها نفسم بود و تنها دارایی ام در این دنیای بی حاصل.

اما دستهایت، اما دستهایت که تنها آرامش دهنده قلب مضطربم بود، وهر گاه که مرا لمس میکردند، آتش غم درونیم خاموش    می شد و آتش عشق تو شعله ور تر، دیگر نمیخواستند مرا احساس کنند و حتی مرا لایق سیلی زدن هم نمیدانستند.

چرا من با تو اینچنین کردم خودم هم نمیدانم، چرا نتوانستم که حرفی نزم، نمیدانم، فقط این را میدانم که اشتباهی بزرگ مرتکب شدم و باز هم میدانم که تو را از خود متنفر ساخته ام و شاید که هرگز اشتباهم از دل تو بیرون نرود. وشاید هم روزی رسد که این کینه مرا از تو جدا کند و مرا برای همیشه تنها بگذاری و در روزی سرد به من بگویی که دیگر مال من نیستی، و البته این روز آخر زندگی من است، و میدانم که تا ابد از این روز وحشت خواهم داشت.

ولی حسی به من میگوید که تو مرا بخشیدی و از سر گناهم گذشتی، اما با وجدانم چه کنم، باور نمیکنی اگر بگویم از آن روز به بعد،خجالت میکشم که با تو صحبت کنم، چرا که میدانم چقدر از من رنجوری.چقدر من پست بودم که که تنها دلیل زندگی ام را با کلماتی تهی و بی ارزش چنین از خودم رنجاندم.

هرگز قصد توجیح حرفهایی که به تو زدم را ندارم، ولی حقیقتی را که منتظرش بودم را از پس چشمهای گریان تو یافتم، ولی ای کاش گونه ای دیگر این حقیقت شیرین را میفهمیدم.

عزیزم، دوستت دارم، شاید تو به اندازه گذشته دوستم نداشته باشی، ولی من بیشتر از گذشته عاشق تو شدم، چون صداقت حرفهایت در زلالی اشکهایت دیدم، و چشمان من شرمسار از دیدن روی ماه تو و صدایم خاموش از صدای گریه اشکهایت. کاش لحظه ای فرا رسد تا باز هم تو  را در آغوش خود گیرم بی آنکه ترسی از تنها شدنم داشته باشم و مطمئن باشم که تا ابد پیش من و برای من خواهی ماند. نمیدانم این روز کی میرسد، ولی برای رسیدنش روز شماری میکنم، هرچند که تو میدانی آن روز کی می آید و من از آن بیخبرم.

دوستت دارم.

آری تو تنها دلیل زندگی ام و تنها دلیل بودنم هستی. بودنی که بود، اما از تو معنا یافت.

پس ای معنای زندگی ام، مراببخش، نه به خاطر اشتباهی که کردم، چون میدانم که تو مرا بخشیدی. از تو میخواهم که به خاطر اشتباهاتی که خواهم کرد باز هم مرا ببخشی. چرا که من سخت عاجزم از دیدن ناراحتی تو و ناتوان ترین در دیدن اشکهایت.

 

پس از تو خواهشی دارم: 

                        "هوا را از من بگیر، خنده هایت را نه..."

 


من از تبلور شبنم می آيم
در سكوت دريا می خوانم
 سرود ماندن را
 و در هم می شكنم هبوط آدم را
 من از واژهی غريب غربت
نگاه آِنای خود را می دزدم
 و غريبان زمان را
 به قصد آشنايی با فردا
 می پذيرم
 و گل واژه های صفا را
 از سرند دوستی 
 با دو دست لغزان
 همچون گهواره ی كودكان به لرزه می گيرم
 و باب سرودن را می گشايم
من در نيايش صبحگاهی
سلام عشق را پاسخ می دهم
 و می خوانم سرود ماندن را
 در اذان صبح
 درود ستاره را با سحر حس می كنم
 و سلام سحر را همچون گوشواری بر گوش خورشيد می بينم
 من از باد نمی گريزم
 و از توفان نمی هراسم
مگر نه اين كه هر دو مظهر طبيعت اند ... ؟
باران ، شستشو گر آلام من است
 و طراوت بعد از آن در كوهستان
 سرود زندگی ام
 پس می خوانم سرود ماندن را
 من از نسيم حظ می برم
 و بر كجاوه ي صبا می نشينم
 من در غروب به دنيا آمدم
و در فلق بار سفر خواهم بست


 

 

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

یه روز دیگه از روزهای خدا...

امروز رفتم اسمم رو نوشتم باشگاه بدنسازی.

گفتم شاید برم یکمی دلم باز بشه و از این حالت دپرسی مزمن بیام بیرون. البته من هیکل گنده مونده ای ندارم، فقط رفتم تا کمی وقتم پر بشه و یکمی چاق تر بشم. اخه من خیلی لاغر مردنی شدم.

ولی الان که یه جلسه رفتم تمام کتو کولم درد میکنه...اصلا" بازوهامو نمیتونم تکون بدم. خیلی درد گرفته.

آی کتفم، آی مچم، آی بازوم...

بعد از باشگاه حتی ترمز دستی ماشین رو هم نمیتونستم بیارم پایین. ولی به هر حال بد نبود. یه چند وقتی برم شاید شدم رضا زاده!!! کی به کیه!!!


در شنزارهای خيال
به تبسم ذهن رسيدم
با ناباوری بهت
به نگاه سبز چمن خيره شدم

+ نوشته شده در  چهارم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فقط یک کلمه...

چقدر امروز پکر بودم، چقدر بی حوصله بودم، حتی حال و حوصله خودم رو هم نداشتم. البته هنوز هم پکر و بی حوصله هستم.

نمیدونم چرا اینجوری هستم. یعنی میدونم ولی روم نمیشه بزنم، میترسم که همه مسخرم کنن و بگن بابا این بچه بازی ها چیه! ولی به خدا بچه بازی نیست! الکی و عاشق معشوق بازی نیست! همش حقیقته، حقیقت.

اصلا" نمیدونم چرا خدا منو اینجوری آفریده؟ نمیدونم چرا اینقدر احساسی و ضعیف آفریده؟ نمیدونم چرا منم نمیتونم مثل آدمهای دیگه قوی و با اراده باشم؟ چرا باید فقط به خاطر اینکه یه روز نتونستم صداشو بشنوم اینقدر بهم بریزم؟ آره همه اینها فقط به خاطر یه روز صداشو نشنیدنه!! اگه فقط یه یه روز صداشو نشنوم اون روز برای من میشه جهنم، میشه یه سلول انفردای که روی در و دیوارش همش خاطرات زندانی های قبلی نوشته شده، همه چیز میشه غیر از یه روز قشنگ و زیبا.

تو این روزها یه حس غریبی دارم، یه حس عجیب، یه حس ترس و وحشت از اتفاق های نیفتاده، ترس از تنها موندن و تنها ادامه دادن، ترس از دست دادنش و دلهره از روزهایی که باید به بشینم و به گذشته ای که هیچ وقت برام معنایی نداشت فکر کنم و خاطراتم رو یکی یکی نابود کنم.

امروز میخوام یه حرفهایی بزنم، میخوام یه چیزایی بگم، کسی که منو نمیشناسه، پس بذار حرفهامو اینجا بزنم.

شاید کمی سبک بشم، شاید خودم بتونم جوابی برای توهمات بیخودیم پیدا کنم.

داشتم میگفتم، میگفتم اگه یه روز بهم زنگ نزنه و صداشو نشنوم، روزم به کلی خراب میشه و ازهمه چیز متنفر میشم.

موبایلم که فعلا" قطع شده، برای همین از خونه بیرون نمیرم، به کسی تلفن نمیزنم، نمیزارم دیگران تلفن زیاد مشغول نگه دارن تا اگه خواست زنگ بزنه پشت خط نمونه. امروزم که همش گوشی دستم بود و به مانیتورش نگاه میکردم تا زنگ بخوره من بتونم باهاش صحبت کنم، ولی نزد.

نمیگم که میتونست و نزد، به هر حال اون شرایطش توی خونه خیلی سخته و من باید درکش کنم، ولی خودمو نمیتونم درک کنم. بد جوری بهش عادت کردم، بد جوری... اینقدر که حتی نمیتونم حتی برای لحظه ای به دوری از اون فکر کنم، بعضی وقتها که به ذهنم میرسه، مغزم تیر میشکه و هیچ جوره نمیتونم هذمش کنم.

اینقدر بهش عادت کردم که حاظرم هر چی دارم بدم تا فقط چند لحظه باهاش صحبت کنم.

روزها دارن به کندی میگذرن، هر روز کند تر از روز قبل. مجبورم به خاطر اون هم که شده بیشتر مواقع خودم رو شاد و سر حال توی خونه نشون بدم تا کسی نگه که باعث بی حوصلگی و انزوا پذیری من به خاطر اون بوده.

امروز فقط در حال مرور خاطره ایی که با هم داشتیم بودم. فقط دلمو خوش کرده بودم به اونها. بغض عجیبی توی گلوم پیچیده بود. مادرم ازم پرسید که باز چی شده؟ چرا اینقدر پکری؟ مگه اتفاقی براش افتاده که تو اینقدر ناراحتی؟ فقط سرم رو تکون دادم و گفتم نه! ولی دلم میخواست فریاد بزنم و بگم من امروز نتونستم باهاش صحبت کنم. من دلم براش تنگ شده، من اونو میخوام ، من میخوام برم پیشش وووو...!

کاش فقط یه کلمه میتونستم باهاش صحبت کنم، فقط و فقط یک کلمه.

میترسم، میترسم یه روز از دستش بدم، فکر جدایی و دوری دیونم میکنه، تا وقتی دست در دست هم نشدیم، مطمئن هستم که همین جوری میمونم.

خوش به حال همه ی شمایی که به اونی که دوسش دارین رسیدین. خیلی بهتون حسودی میکنم. شاید اگه منم یه بابای پولدار و مایه دار داشتم که برام یه مرغ داری بزرگ و مدرن میخرید، ماشین میخرید، یه خونه برام میخرید و خرج و مخارج عروسی و هزینه ماه عسل و بلیط رفت و برگشت به چرایر گوا و اقامت توی بهترین هتل رو بهم میداد، خیلی زود تر از اینها من بهش رسیده بودم. ولی افسوس که نه پدر من اینقدر پول داره و نه پدربزرگم اینقدر برامون ارثیه گذاشته.

یه موقع هایی که تنها بودم و هیچ کسو نداشتم که اینجوری دوسش داشته باشم، به خدا میگفتم خدایا چرا اینقدر منو تنها آفریدی؟ چرا اینجوری افریدی؟

اما حالا میگم: خدایا، حالا تو که گذاشتیش سر راهم، پس چرا رهام کردی و کمکم نمیکنی تا به اونچه که دوست داریم برسیم. تو که دادی، پس چرا اینجوری، چرا اینقدر با رنج عذاب داری کارا رو جلو میبری.

 

 


كوچك كه بوديم چه دل های بزرگی داشتيم.

 اكنون كه بزرگيم چه دلتنگيم.

 كاش همان كودكی بوديم كه حرفهايش را از نگاهش می توان خواند،

 اما اكنون اگر فرياد هم بزنيم كسی نمی فهمد.

 دل خوش كرده ايم كه سكوت كرده ايم.

 

+ نوشته شده در  سوم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فاتح

من در رقص خيال شادم
چون تو در خيال من
فاتح لحظه های غريبانه ی منی
و گاه چون اسب رم كرده ای خواهش
در دست های تمنای منی

+ نوشته شده در  دوم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

پیدای نهان

با توام
 با تو كه احساس بزرگ شدن می كنی 
 از بدی آدم ها سخن می گويی
 با توام
 با تو كه احساس می كنی فقط خودت هستی
و ديگر نياز مند كسی نيستی 
 با تو ام
 با تو كه در دنيايی از نياز ، مي گويی بی نيازم
 تو كه روح خود را در تلاطم نيازها گم كرده ای
من آن روح را عزيز می دارم
 كه پيش چشم من پيداست
 و به آن پيدای نهان می گويم
 تو بزرگی ، اما هنوز در كودكی های خود اسير
 و هرگز نمی توانی بگويی خود را يافته ام
چرا كه من نيز هنوز بری مادربزرگت كوچكم
 هنوز كوچك تر از آنم كه بگويم بزرگ شده ام 
 پسرم ، كودكم
تو هنوز برای من همان مرمی هستی كه با كشيدن يك صفحه نقاشی 
 پر از رخ و نيم رخ
 به من می گفتی
 چشمانشان را باز كن
 چرا خوابيده اند ؟
 تو خود نمی دانی هنوز
 همان كودكی
كه در رؤياهای كودكانه ات همه خوابند

 

+ نوشته شده در  دوم تیر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ