بانوی ستاره و آفتاب
نمی خواهم صفاتت را برشمارم ای دختر نبوت، همسر ولايت و مادر امامت؛ فقط می خواهم كمی از التهاب و غصه ازدست دادنت را به زبان آورم كه «اگر دم در كشم ترسم كه مغز استخوان سوزد.»
كه باز جمادی آمده و بوی كوچه های نامردمی مدينه به مشان می رسد.
بعد از تو علی(ع) و خانه نشينی اش. بعد از تو حسن(ع) و جگر صد پاره، بعد از تو سر حسين(ع) و نيزه. و بعد از تو دل داغدار زينب(س).
فاطمه جان نمی دانم ميان دل شكسته پدرت، پهلوی شكسته خودت و فرق شكافته علی مرتضی(ع) چه ارتباطی هست! فقط می دانم كه تو اول مظلومه عالمی نقطه ای نه در انحصار معنای كلمه نقطه كه به وسعت اقيانوس صفای تهجد تو.
فدای مظلوميتت. بعد از تو هيچ دايره المعارفی نتوانست فاطمه(س) را، زهرا(س) را، صديقه را، طاهره را معنی كند.
فاطمه تو عشق تفسير نشده ای. تو متن قرآنی. تو تذهيب عشق به خدايی. فاطمه تو آيه حقی يا مولاتنا اشفعي لنا عندالله. ای عصاره نبوت و ای مدافع ولايت و ای ريشه امامت، فراق جگرسوزت سينه عشق را به حب تو و علی(ع) و خاندان مظلومت داغ كرده و اشك جان كاهت بعد از قرن ها چنان بردل شيعيانت شرار افكنده كه نفس كشيدن را مجالی نيست.
شب از ديدن كبودی بازويت رنگ باخته و از نظاره غريبی و مظلوميتت ستاره گريه می كند راستی آن شب بر عالم چه گذشت؟ بر زمان- بركون و مكان وبر انسانيت و بر علی(ع) چه گذشت؟ بي تو ادامه راه چگونه؟ چه مضطر و محزون زانوی غم در آغوش كشيده و چه نوحه گر اشك می ريزد؟ چگونه می توان داغ از دست دادن تو را كتمان كرد؟
خداوندا در اين شب تمام ناشدنی زينب(س) به چه می انديشد؟ به كدامين جدايی، به كدامين درد و به افول كدامين اميد؟!
مگر مساحت كاغذ توان آن را دارد كه اندكی، حتی اندكی از ساحت غم بی تو بودن و ماندن در اين دنيا را آشكار كند؟!
فاطمه جان تو به رنگ آبی. به رنگ آينه، زلال و توصيف ناشدنی. تو انعكاس بهشت در روی زمين بودی كه خاك مدينه در آغوشت كشيد. تو شرف حديث قدسی لولاك لما خلقت الافلاك بودی كه رفتنت مشعر دل های جهانيان را پيمود و افول ستاره ات همه عالم را مسكين و يتيم و اسير كرد.
به جست و جوی تو
بر درگاه ِ كوه ميگريم،
در آستانه دريا و علف.
به جستجوی تو
در معبر بادها می گريم
در چار راه فصول،
در چار چوب شكسته پنجره ئی
كه آسمان ابر آلوده را
قابی كهنه می گيرد.
. . . . . . . . . . . .
به انتظار تصوير تو
اين دفتر خالی
تاچند
تا چند
ورق خواهد زد؟
***
جريان باد را پذيرفتن
و عشق را
كه خواهر مرگ است.-
و جاودانگی
رازش را
با تو درميان نهاد.
پس به هيئت گنجی در آمدی:
بايسته وآزانگيز
گنجی از آن دست
كه تملك خاك را و دياران را
از اين سان
دلپذير كرده است!
***
نامت سپيده دمي است كه بر پيشانی آفتاب می گذرد
- متبرك باد نام تو -
و ما همچنان
دوره مي كنيم
شب را و روز را
هنوز را...








