تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

بوی اجابت می آيد ...

خيره می شوم به انگشتانی که می چرخند ... به تسبيح هايی که هی دور خودشان می گردند و سرگيجه نمی گيرند ! به « واحد » ی که همه ی نگاه ها نگاهش می کنند و بی پيرايه می خواهندش ...

خيره می شوم بر سطور عشق ... بر آيه هايی که از لب مبارکی متولد شدند ... بر دلهايی که دروغ نمی گويند و دهانهايی که آتش نمی گيرند !

خيره می شوم بر عقربه های مشتاق ... بر « لااله الّاالله » ی که بوی بهشت می دهد ... بر نيازهايی که ناز يار را می کشند ...

خيره می شوم بر « استجابت » که حرف اول اين روزهاست ...

بو می کنم تمام اين دقايق را ... می بلعم هوای سکر آور سحری را که می دانم ياد ، نخستين صدای ذهن است و می ميرم برای اين همه داده و نداده !

و ... خيره می شوم بر خودمان ... بر دل ... بر ... بگذريم !


شبی خواب ديدم
 دست هایی چون فرشتگان
 اما آدميزادگان
 آسمان را چراغانی می کنند و کودکان روی زمين
 برای آنان دست افشانی مي کنند
خواب ديدم آن شب
 چه شبی بود
 شبی سخت و عجيب
 پاره های ظلمت
 ذره ذره می پوسيد
 شاخه های نور بود
 که از زمين می روييد .

 

+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

مگر چه کرده ام به تو...؟

می خواستم چشم های تو را ببوسم
تو نبودی باران بود
نمی دانم چه شد باز
يكهو بی هوا هوای تو كردم
ديدم دارد ترانه ای به يادم می آيد...
با دقت نگاه كن مرا مي شناسی؟ شايد بگويی آری شايدهم بگويی نه هميشه در واژه ها به دنبال حسی بودم كه ازآن بنويسم اما نمی دانستم در اين چند سال تنها با واژه ها خرس وسط بازی میكردم..!!
من از عشق سخن می گفتم عشقی كه در همگان نهاده شده و تجربه اش بس دشوار و من كودكانه لمسش كردم..!!! از دل شعر های بسيار سرودم دلي كه می گويند معبد خداست و امروز تنها می توان نغمه ای از غم سر داد اين نكته به تكرار می توان گفت كه :
خستگی در امروز من موج می زند.
باتو سخن مي گويم، مگر گوش هايت از شنيدن حرف هايم به سطوح آمده؟
آری با تو هستم... با تو
تو كه درچای شيرين لحظه ها پرسه مي زنی ..!خودت را دور می بينی هميشه در پشت نقاب صاف به ظاهرسپيدروزگار به سرمی بری...!!
من جنس درد را می دانم، تو هم میدانی، چون همیشه خاطر روياهايم بابت آن مكدر شده.

پس لطفی کن و به این تراژدی سیاه پایان بده...!!!


مگر چه كرده ام به تو

بگو بگو، بگو به من
مگر چه ديده ای ز من
بگو به من
تو خوب من
چرا ، چرا ، مگر چه كرده ام به تو
ببين كه گلشن وجود من
چگونه تشنه ی بهار توست ؟
مگر اميد من رسيدن وصال توست
بگو بگو ، قسم به جان تو
به رويش ستاره ها
به ماه ، كهكشان و راه آن
قسم به شب ، به روز
به ظلمت شبانه ام
به كلبه ي خرابه ام
قسم به روح پاك خود
كه چون نسيمی از سحر
به روح پر شرر زند
مرا نمی رسد خبر
ز فطرت درون تو
بگو ، بگو ، مگر چه كرده ام به تو؟


+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

شمارش معکوس

شماره معکوس شروع شده...

روزهای دلهره و اضطراب...

31،30،29،28،27،26،...

یعنی آخرش چی میشه؟

کاش آدم از سرنوشتش خبر داشت،

تا دیگه برای سرنوشتی که براش از قبل مقرر شده دلهره و استرس نداشت!

کاش...

 

 


قلبم امشب
از دردِ غمی
به خودش می پیچد
من به دنبال کلامی درذهن
که بگویم
چیست این غم
و نمی یابم کلامی
بارها پرسیدم از خود
شعر گفتن ها را چه سود
نه کسی می خواند
نه کسی می شنود
واگرهم که شنید
تو بدان
عمق کلامت را
نمی فهمد...
+ نوشته شده در  پنجم شهریور 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ