نمی بخشمت !
بجای آنكه در خلوتِ خويش
پيالهی شرابِ شادی هايم را
شعر بريزی
و از شانههايم تا آسمان بالا روی
دزدانه
با تسبيحِ تزويرِ خويش
كدام خدا را شيطان مانده ای
كه تمامِ حقيقت مرا حقير می كنی.
چطور ببخشمت !

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
من خسته ام
و هيچ حاجتي به تأييد هيچ پروانه ای نيست
كافی ست دگمهی پيراهنِ پريروزم را باز كنی
تا پاره پاره های عريانِ عمرِ هزار پروانه را،
به سوگ بنشينی.

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
من خيسِ خستگی ام
بيا شانه هايت را
بالش خيلِ خستگی هايم كن
شايد شبی
زخمهايم را زمين بگذارم .

+ نوشته شده در نوزدهم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
به نوزادی كه
تازه از خواب تولد برهاسته
بنگر
بنگر به نگاه پاك و غريبش
و صدايی كه با ملائك هم نواست
و تپش قلبش چون
تيك تاك ساعتی
كه تازه كوك شده
تازه
برای
دنيايی كه
با همه كس
حتی ، زمان غريبه است

+ نوشته شده در پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
کاش می شد ظرفيت ها را قالب گرفت
کاش می شد در باريکه های سيال ذهن
تصويری از فرداهای دور برداشت
تا با آن ، لحظه های زيبا کاشت
کاش می شد هر روزی را که بد بود ، برداشت
جای آن روز ، روز ديگری کاشت
کاش می شد
کاش می شد با تمام باورها
با زورقی به سوی درياها رفت
و از آنجا
تا فروغ بی نشانه
تا رؤياها
تا اساطير
با پای برهنه تنها رفت

+ نوشته شده در پانزدهم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|