تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

یا تو یا هیچ کسه دیگه...

به خاطر من نرو...

                                 بغضتو بکشن آروم٫ اگه میخوای گریه کن

به خاطر من بمون....

                                تو خاطرت میمونم...

یا تو یا هیچ کسه دیگه...

                                                                       دوستت دارم.

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

یقین...

چشمانت را
پر از بهانه ی زيستن خواهم كرد
با شكوفه های تك درخت خانه ام
در هر بهار
و برايت خواهم گفت
كه يقين
راه درازی است
و گاه
به كوتاهی يك آه ...

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

شعر هم مثلِ «تو»

در اين روزهای بغض آلودِ برفی
كه هيچ دهانی به سلامی

ستاره نمی ريزد.
شعر هم مثلِ «تو»
فرداهايی‌ست
كه مثل هميشه
دوستش می دارم .

 

 

+ نوشته شده در  سی ام مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کمین...

زندگی را می خواهيم
و همواره
فراموشی آن را
پی دستاويزيم
افتاده ايم
در دام پندارها
گمگشته ی هزار توی باورها
فوران زدن
خالی شدن
از نو زاده شدن
باز هم متولد خواهم شد
در كمين لحظه ای هستم...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

چهار فصل ...

با مداد سبز
نوشتم
بهار و عشق
با قرمز
تابستان و تپش
با زرد
پاييز و خاطره
با انگشت
بر بخار پشت شيشه
نوشتم
زمستان و انتظار بهار...


+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

ناکجا آباد...

دستت را دراز كن
فاصله را بردار
و با من همقدم شو
در جستجوی ناكجا آباد
كه ما
نه اسكندر وار
به ظلمات خواهيم رفت
و نه خضر گونه
آب حيات خواهيم يافت
تنها
در قداست رنج
قرابت انساني خود را
بر كتيبه ي ايام
خواهيم نوشت...

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

اشتباه کردم...

اشتباه کردم که

آن شب در تاریکی چشمهایش گم شدم،

روزنه ای به بیرون نمیابم،

خسته تر از آنی هستم که به دیوار های سنگی دلش چنگ بزنم

تا خود درا از کش و قوس های قلبش بالا ببرم،

و طلووع خونین خورشید را از پس قلب یخ زده اش به نظاره بنشینم!

اشتباه کردم...

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

مامن امن...

جایی برای ماندن، جایی برای خندیدن و گریه کردن،

جایی برای خوابیدن و آرامیدن،

تنها نشان از شانهایت را دارم و دیگر هیچ،

از دور دستها می آیم، از ماورای قصه،

از آن سوی تیرگی آیینه،

خیلی خسته ام، آغوشت را باز کن...

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

سرای من...

ای غریبه!

با تو هستم، آری با تو، با تو که که اینچنان شور و شوق داری

به دنبال که میگردی؟

به دنبال چیستی ؟

مگر نمیدانی اینجا همه چیز آتش گرفته! تر و خشک، همه و همه سوخته اند!

شمع جان افزای تو اینجا در میان این شعله ها نوری ندارد،

اینجا به اندازه کافی روشن است.

به سرای دیگری برو، اینجا هیچ کس انتظارت را نمیکشد،

شیره ی جانت را بیهوده هدر نکن،

برو...برو  اینجا جای غریبه ها نیست...برو،

اینجای سرای من است، سرای من...!

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

زمان...

+ نوشته شده در  بیست و ششم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آه ... خدای خوب من ...

من مدام تورا در خودم ضعیف می کنم و انرژی ها مثبت و زندگانی بخشت را میگیرم

و به شیطان ( این مهمان ناخوانده درونی ام ) قرض میدهم
 شیطان مرا به چشیدن لذت های ناچشیده وسوسه میکند

و من , گاهی یواشکی , آنموقع هایی که به تو میگویم من می روم بخوابم
 با شیطان می رویم به گردش در باغ گناه
از حق هم نگذریم , شیطان دوست خوش مشرب و خوشگذرانیست و از هر انگشتش هزار لذت  وسوسه انگیز می چکد
 آه ... خدا ی عزیز ...
 من می دانم که تمام خوبی ها از توست ولی گاهی به بدی احتیاج پیدا می کنم
 گاهی اوقات از کمبود پلیدی رنج میبرم
 نه اینکه شیطان مرا گول بزند ، نه ... که میدانم از شیطان قوی تر آفریدی ام
 اعتراف می کنم که به خواست خودم گام به گام با شیطان تا انتهای گناه , قدم برداشته ام
 آه ... خدای دوست داشتنی و زیبای من ...
 شیطان را برای چه به خلوتمان راه دادی ؟ ما که با هم مشکلی نداشتیم !
 من مطیع حرفای خوبت بودم و تو هم که جایگاهت را داشتی
 من که جز تو کسی را نمی شناختم ، من جز تو معبودی نداشتم
 نمی دانی وقتی شیطان برایم ترانه های هوس سر میدهد چگونه اختیار از کف میدهم و به رقص در می آیم
 شیطان دست مرا در دستهایش می فشارد و مرا می کشاند به تاریکی ها ، به جاهای ناشناخته

می خندد و ناگهان رهایم می کند

و من سرگردان در پستی و بیهودگی ... سرخورده از لذتی آنی و بی دوام

باز اسمت را صدا می زنم و تو باز ...

و تو باز می آیی .. مهربان و مادرانه ... گونه هایم را دست میگیری و مرا به قله های نور میبری ...

خدایا ... نمی شود او را بکشی  ؟
 نمی شود بفرستی اش به زندان های گوآنتانامو  ؟
 نمی شود ماموریتی دیگر برایش دست و پا کنی ؟
 می دانم که از او قویتری ... گرچه من تو را در درونم ضعیف ساخته ام  (
ضعف از ذهن من است که نهایت درکش از تو همینقدر است )
 بگذار من و تو بی دغدغه , مثل قدیم هامان باشیم

زیر همان درخت های سیب ... کنار همان چشمه های زلال ...
 آه ... خدای شاد و زیبای من
 من خسته شدم از این کش و قوس ها ...
 از این بیا و برو ها و رفتن و بازگشتن ها ...
 مرا به حال خویش در کنار خود رها کن
 شیطان را با همه آن وسوسه های لذت بخشش بفرست به دیاری دیگر
 من آرامش بین خودمان را بیشتر از این ها دوست دارم
 بگذار اندکی سر بر شانه هایت گذارده و بیاسایم

آه خدای معطر و قوی من ...
 آه ... خدای دوست داشتنی من ...

+ نوشته شده در  بیست و چهارم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

نوشته ای از شهيد احمدرضا احمدی، رتبه اول کنکور پزشکی سال 64 ، ساعتی قبل از شهادت

 

چه کسی می داند جنگ چيست؟

چه کسی می داند فرود يک خمپاره قلب چند نفر را می درد؟ چه کسی می داند جنگ يعنی سوختن، يعنی آتش، يعنی گريز به هر جا، به هر جا که اينجا نباشد، يعنی اضطراب که کودکم کجاست؟ جوانم چه می کند؟ دخترم چه شد؟

به راستی ما کجای اين سوال ها و جواب ها قرار گرفته ايم ؟ کدام دختر دانشجويی که حتی حوصله ندارد عکس های جنگ را ببيند و اخبار آن را بشنود، از قصه دختران معصوم سوسنگرد با خبر است؟ آن مظاهر شرم و حيا را چه کسی ياد می کند که بی شرمان دامنشان را آلوده کردند و زنده زنده به رسم اجدادشان به گور سپردند.

کدام پسر دانشجويی می داند هويزه کجاست؟ چه کسی در هويزه جنگيده؟ کشته شده و در آنجا دفن گرديده؟ چه کسی است که معنی اين جمله رادرک کند:

نبرد تن و تانک؟! اصلا چه کسی می داند تانک چيست؟ چگونه سر  120دانشجوی مبارز و مظلوم زير شنی های تانک له می شود؟ آيا مي توانيد اين مسئله را حل کنيد؟

گلوله ای از لوله دوشکا با سرعت اوليه خود از فاصله هزار متری شليک می شود و در مبدا به حلقومی اصابت نموده و آن را سوراخ کرده وگذر می کند، حالا معلوم نماييد سرکجا افتاده است؟  کدام گريبان پاره مي شود؟ کدام کودک در انزوا و خلوت اشک می ريزد؟

و کدام کدام ...؟ توانستيد  ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ اگر نمی توانيد، اين مسئله را با کمی دقت بيشتر حل کنيد: هواپيمايی با يک و نيم برابر سرعت صوت از ارتفاع ده متری سطح زمين، ماشين لندکروزی را که با سرعت درجاده مهران – دهلران حرکت می نمايد، مورد اصابت موشک قرار می دهد، اگراز مقاومت هوا صرف نظر شود. معلوم کنيد کدام تن می سوزد؟ کدام سر می پرد؟ چگونه بايد اجساد را از درون اين آهن پاره له شده بيرون کشيد؟ چگونه بايد آنها را غسل داد؟ چگونه بخنديم و نگاه آن عزيزان را فراموش کنيم؟

چگونه می توانيم در شهرمان بمانيم و فقط درس بخوانيم. چگونه می توانيم درها را به روی خود ببنديم و چون موش در  انبار کلمات کهنه کتاب لانه بگيريم؟ کدام مسئله را حل می کنی؟  براي کدام امتحان درس می خواني؟ به چه اميد نفس می كشی؟ كيف و كلاسورت را از چه پر می كنی؟ از خيال، از كتاب ، از لقب شاخ دكتر يا از آدامسی كه هر روز مادرت دركيفت می گذارد؟

كدام اضطراب جانت را می خورد؟ دير رسيدن به اتوبوس، دير رسيدن سر كلاس، نمره گرفتن؟  دلت را به چيز بسته ای؟ به مدرك، به ماشين،  به قبول شدن در حوزه فوق دكترا؟  صفايی ندارد ارسطو شدن خوشا پر كشيدن، پرستو شدن

آي پسرك دانشجو، به تو چه مربوط است كه خانواده ای در همسايگی تو داغدار شده است؟جوانی به خاك افتاده است؟

آي دخترك دانشجو، به تو چه مربوط است كه دختران سوسنگرد را به اشك نشانده اند؟ و آنان را زنده به گور كردند؟ هيچ می دانستي؟  حتما نه! ...

هيچ آيا آنجا كه كارون و دجله و فرات بهم گره می خورد، به دنبال آب گشته ای تا اندكی زبان خشكيده كودكی را تر كنی و آنگاه كه قطره ای نم يافتی؟ با اميدهای فراوان به بالين آن كودك رفتی تا سيرابش كنی؟ اما ديدي كه كودك ديگر آب نمی خورد!! اما تو اگر قاسم نيستی، اگر علی اكبر نيستی، اگر جعفر و عبدالله نيستی، لااقل حرمله مباش!

كه خدا هديه حسين را پذيرفت و خون علی اكبر و علی اصغر را به زمين پس نداد. من  نمی دانم كه فردای قيامت اين خون با حرمله چه خواهد كرد... پس بيايد حرمله مباشيم...

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فقط التماس دعا... تو این شبها ما رو فراموش نکنین.

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

لحظه ای با من باش...

لحظه ای با من باش،

شاید این لحظه سنگین گناه،

شاید این لحظه تلخ، شاید این وقت گران،

تلخی شهوت یک عشق اهورایی را

با نگاهی به  سرابی ابدی تبدیل کنیم.

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

نمی آیم...

رها شده از خویشم،

عکس ماه را در زلالی لجنزار جوی آب کوچه دیدم!

بند به پاهایام بست،

بگذار زمانی دیگر،

رهایم کن، نمی آیم...!

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

فقط یک لحظه...

تا دیروز به دنباش میگشتم،

امروز که پیدایش کردم،

فقط به چشمانش مینگرم

میدانم که فردا خواهد رفت!

و دیگر هرگز نمیتوانم نگاهش را احساس کنم.

کاش هیچ وقت فردا نشود!

 

+ نوشته شده در  بیست و سوم مهر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ