صدا...
صدای مرا از اعماق جهنم میشنوی
صدای من از انتهای پلیدی ها و زشتی به گوش تو میرسد
صدای لرزان مرا از ظلمت بی انتهای جاده ای
که تو گناه می خوانیش، میشنوی
کاش من هم صدای تو را از اینجا که هستم
می شنیدم...
از نهایت ابدیت...

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید
صدای مرا از اعماق جهنم میشنوی
صدای من از انتهای پلیدی ها و زشتی به گوش تو میرسد
صدای لرزان مرا از ظلمت بی انتهای جاده ای
که تو گناه می خوانیش، میشنوی
کاش من هم صدای تو را از اینجا که هستم
می شنیدم...
از نهایت ابدیت...

کاش هنوز بر سر راه منتظر ایستاده بودم
دیروز خسته تر از همیشه برگشت،
و من هیچ چیز برای پذیرایی از او نداشتم.
کاش هنوز منتظرش بودم...!

تو ندیدی گریه هامو
وقتی که بارون ابرها
خیس میکردن گونه هامو
حتی هق هق نفسهام
گم بودن تو رعد ابرها
آره اون شب بد شبی بود
شب تنهایی لبهام...
م. سیاوش

من هیچ چیز را نمیخواهم،
من فقط او را میخواهم،
او را که در گوش من نجوایی از عشق را سر داد،
او که در چشمهای من جاده ای تا ابدیت قرار داد،
او که با دستهای من ، پلی برای آشتی با خدا ساخت ،
و خودم را به نگهبانی از اشکهایش گمارد...!
من او رو میخواهم، فقط او را...

بی تو انگار شب و روزم یکی است
بی تو انگار همه جا تاریک است
بی تو انگار نیستم در جایی که هستم!
کاش باران بوی تو را از بهشت
برایم سوغات بیاورد...

زندگیم فرو رفته در مرداب خواهش هاست!
التماس های سبز،
لمس کردن کودکانه یک عشق زمینی،
شبها آرام و بی صدا هق هق کردن، و تا ترکیدن یک بغض قدیمی پیش رفتن،
احتیاجم تنها به توست...

عید سعید فطر بر همه ی عاشقان مبارک باد...
در مرداب زندگی، بی خودانه میزیستم،
تمام عمر به دنبال نجات دهنده ای بودم،
تا مرا رها سازد!
حال که ناجی ام را یافتم،
پاهایم آنقدر پیر شده اند
که دیگر توان همراهیش را ندارم.
آری سهم من از زندگی همیشه یک مرداب کوچک بود و بس!
مرا به رها شدن چه کار...!
