تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

زود تر بیا...!

دلم برایت تنگ شده،

آنقدر که دیگر جایی برای ذره ای تنفر باقی نمانده،

حالا همه چیز خوب است،

هر چه باقی مانده عشق است

و البته کمی هم صبر،

کاش صبر از تک پنجره ی کوچک قلب کوچکم سر ریز نشود،

زود تر بیا...!

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

بودن یا نبودن...

آن روز که سرود وفاداری سرداد

قلبم به لرزه افتاد

شاید هرگز نتوانم به سرودش پاسخ دهم!

ولی نه! من تا اینجا که بودم

او هم بوده،

پس نبودنی در کار نیست

هر چه هست بودن است و بس،

تنها با او معتا خواهم یافت.

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آرزو...

امشب پر از آرزو هستم! پر از رویا...!

مثلا" می خواهم در نگاه مضطرب دریا غرق شوم

و با دسته ی کوچک ماهی های قرمز همسفر شوم،

به ناکجا آباد، به ساحل دنیای ناشناخته،

به دنبال نشانی از تو!

یا شاید در میان دستهای هوس انگیز باد

پری از پرهای فرو ریخته ی کبوتری شدم

تا بتوانم به فرا سوی ابرها سفر کنم

و تو را از آن بالاها پیدا کنم و آرام کنار پنجره ی دلت فرود آیم.

آرزو میکنم قاب عکسی زیبا شوم در میان اجناس بنجول دستفروش پیر،

تا تو مرا بخری، و هیچگاه ندانی که منم!

آنگاه هر شب نگاهی به من کنی و آرام آرام

در دستان گرم خواب، به شهر آرزو هایت سفر کنی،

شاید مرا در خواب دیدی و من نیز آرزوی تو شدم...

 

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

لحظه ای درنگ کن...

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

هنوز کنار تو نیستم

نشسته ای و مرور می کنی
گزینه خواب های خدا را
روی پاره کاغذی برایم نوشته ای
غروب نیست
هنوز بچه های روی سرسره جیغ می کشند
هنوز هم کنار تو نیستم
تو فکر می کنی : بیا کنار
بیا کنار من
سرسره تنهاست
تو نیستی
و روی پاره کاغذی که برایم نوشته ای
تمام قصه خیس می شود

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

تا آبی...

لبریزم می کنی از ترانه
سرشارت می کنم از غرور
دو دل دست می گشایی و
یک دل
می فشرم دست هایت را
می رویم
تا نشانی ارغوانی ابری و
آبی
بر می گردیم


+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

میدانم...

نمیدانم، نمیدانم دلتنگی هایم را برای چه کسی بازگو کنم

میدانم که لحظات سخت و تلخ عمرم  آرام آرام به هجایی از مرگ تبدیل خواهد شده،

بغض تنهاییم یک روز خواهد شکست

و صدای فریادم گوشهای فلک را کر خواهد کرد

و آن روز صدای مهربان خدا را خواهم شنید  

که گریه کنان به من خوش آمد می گوید!

اما میدانم با همه ی این فریاد ها،

آنی که باید بشنود، نخواهد شنید،

میدانم...

 

+ نوشته شده در  نوزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دیوانه ام...

دیوانه شده ی یک نگاه شدم یا یک شهوت خام

نمیدانم،

فقط میدانم دیوانه شده ام، دیوانه...

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

چشم دل...

هنوز در پی آن دیوانه ام!

آنکه در صومعه ی تنهایی

خیره در ماه نظر کرد

آنکه در برکه ی آبی سفر کرد

آنکه با زمزمه ی عشق گذر کرد

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

شهر بی مهتاب...

به دنبال مهتاب بودم،

 

مهتاب راهش را کج کرد و به خاطر فرار از من، نظم طبیعت را بهم ریخت!

 

این شهر دیگر مهتاب ندارد،

تقصیر من بود، من او را فراری دادم!

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

غرور...

التماس هایم را بنگر

ببین که چکونه در حسرت نگاه عاشقانه ی تو

تار و پود وجودم را از هم می گشایم

و در انتظار کلامی عاشقانه از تو

خود را به کمتر از آنچه هستم بدل میکنم!

تا تو مرا تلفظ کنی

و نگاه مهربانت را ارزانی جسم خسته ام نمایی!

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

انتظار...

به آسمان نگاه کن،

صدای ناله ی مرا از درون اشعه های خورشید خواهی شنید!

گوش کن!

نمیشنوی چه میگویم؟

فریاد مرا در نگاه منتظر دریا نمیبینی؟

به مرغان مهاجر گفته ام،

به آنها گفته ام که چشمانم در تب انتظار تو لبریز از خون شده!

به حالم گریستند و گریستند و گریستند،

خبرش را برایت نیاوردند...؟

گوشهایت را نگیر!

شاید این بار خبر مردنم را برایت سوغات بیاورند...!

مگر به انتظارش ننشستی...؟

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  هجدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

غبار...

از پس آیینه غبار گرفته ی ذهنم

تنها نام زیبای توست که پدیدار میشود،

غباری که هنوز بعد از سالها بر روی آیینه ی ذهنم سنگینی میکند،

دلم را به درد می آورد و چشمانم را کم سو میکند،

شاید بهار دستان تو بتواند آنرا بزداید...

 

 

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

تقدیر...

لحظه های سرد انتظار،

در تب سوزان تنهایی ام

به بخاری از خون بدل میشود...

من نامش را تقدیر می گذارم

 

+ نوشته شده در  هفدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

انتهای دل...

در نهان خانه ی دل،

                              مرگ، سزاوارترین پاداش  برای آدمیست!

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

گمشده...

در کش و قوس های زندگی گرفتارم

این تونل های تاریک و تو در تو

بدون حتی شعله شمعی یا نور مرده ی فانوس شکسته ای،

قاب عکس های خالی و نامفهوم

روی دیوارهای قلبم سنگینی میکند.

به کجا خواهم رسید؟

پس چرا به سراغم نمی آید؟

 

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

صدای پای تو ...

و باز صدایت، غبار نم گرفته اشکانم را

از پشت پلکهای خسته ام زدود

و تب دیدار را در من شعله ور ساخت.

نگاهم به در است، انتظار میکشم تا شاید

قاصدی پیامی از بوی خوش بهار برایم بیاورد

بگوید که فردا با بهار می آیی،

بگوید که می آیی تا برای همیشه کنار پنجره بخار گرفته قلبم بمانی

و سیلاب اشکهایت را به روی شانه هایم سرازیز کنی.

 

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دود...

تمام لحظه های خوش تنهاییم

خلاصه شده در کامهای عمیق سیگار!

تمام هستی و وجودم را دود میکنم

دود میکنم به فنا، به آرزوهای دست نیافته، به نیستی،

تمامش دودی بیش نیست!

فقط دود...!

 

+ نوشته شده در  پانزدهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ