زود تر بیا...!
دلم برایت تنگ شده،
آنقدر که دیگر جایی برای ذره ای تنفر باقی نمانده،
حالا همه چیز خوب است،
هر چه باقی مانده عشق است
و البته کمی هم صبر،
کاش صبر از تک پنجره ی کوچک قلب کوچکم سر ریز نشود،
زود تر بیا...!
ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید
دلم برایت تنگ شده،
آنقدر که دیگر جایی برای ذره ای تنفر باقی نمانده،
حالا همه چیز خوب است،
هر چه باقی مانده عشق است
و البته کمی هم صبر،
کاش صبر از تک پنجره ی کوچک قلب کوچکم سر ریز نشود،
زود تر بیا...!
آن روز که سرود وفاداری سرداد
قلبم به لرزه افتاد
شاید هرگز نتوانم به سرودش پاسخ دهم!
ولی نه! من تا اینجا که بودم
او هم بوده،
پس نبودنی در کار نیست
هر چه هست بودن است و بس،
تنها با او معتا خواهم یافت.
امشب پر از آرزو هستم! پر از رویا...!
مثلا" می خواهم در نگاه مضطرب دریا غرق شوم
و با دسته ی کوچک ماهی های قرمز همسفر شوم،
به ناکجا آباد، به ساحل دنیای ناشناخته،
به دنبال نشانی از تو!
یا شاید در میان دستهای هوس انگیز باد
پری از پرهای فرو ریخته ی کبوتری شدم
تا بتوانم به فرا سوی ابرها سفر کنم
و تو را از آن بالاها پیدا کنم و آرام کنار پنجره ی دلت فرود آیم.
آرزو میکنم قاب عکسی زیبا شوم در میان اجناس بنجول دستفروش پیر،
تا تو مرا بخری، و هیچگاه ندانی که منم!
آنگاه هر شب نگاهی به من کنی و آرام آرام
در دستان گرم خواب، به شهر آرزو هایت سفر کنی،
شاید مرا در خواب دیدی و من نیز آرزوی تو شدم...
نشسته ای و مرور می کنی
گزینه خواب های خدا را
روی پاره کاغذی برایم نوشته ای
غروب نیست
هنوز بچه های روی سرسره جیغ می کشند
هنوز هم کنار تو نیستم
تو فکر می کنی : بیا کنار
بیا کنار من
سرسره تنهاست
تو نیستی
و روی پاره کاغذی که برایم نوشته ای
تمام قصه خیس می شود
لبریزم می کنی از ترانه
سرشارت می کنم از غرور
دو دل دست می گشایی و
یک دل
می فشرم دست هایت را
می رویم
تا نشانی ارغوانی ابری و
آبی
بر می گردیم
نمیدانم، نمیدانم دلتنگی هایم را برای چه کسی بازگو کنم
میدانم که لحظات سخت و تلخ عمرم آرام آرام به هجایی از مرگ تبدیل خواهد شده،
بغض تنهاییم یک روز خواهد شکست
و صدای فریادم گوشهای فلک را کر خواهد کرد
و آن روز صدای مهربان خدا را خواهم شنید
که گریه کنان به من خوش آمد می گوید!
اما میدانم با همه ی این فریاد ها،
آنی که باید بشنود، نخواهد شنید،
میدانم...
هنوز در پی آن دیوانه ام!
آنکه در صومعه ی تنهایی
خیره در ماه نظر کرد
آنکه در برکه ی آبی سفر کرد
آنکه با زمزمه ی عشق گذر کرد
به دنبال مهتاب بودم،
مهتاب راهش را کج کرد و به خاطر فرار از من، نظم طبیعت را بهم ریخت!
این شهر دیگر مهتاب ندارد،
تقصیر من بود، من او را فراری دادم!
التماس هایم را بنگر
ببین که چکونه در حسرت نگاه عاشقانه ی تو
تار و پود وجودم را از هم می گشایم
و در انتظار کلامی عاشقانه از تو
خود را به کمتر از آنچه هستم بدل میکنم!
تا تو مرا تلفظ کنی
و نگاه مهربانت را ارزانی جسم خسته ام نمایی!
به آسمان نگاه کن،
صدای ناله ی مرا از درون اشعه های خورشید خواهی شنید!
گوش کن!
نمیشنوی چه میگویم؟
فریاد مرا در نگاه منتظر دریا نمیبینی؟
به مرغان مهاجر گفته ام،
به آنها گفته ام که چشمانم در تب انتظار تو لبریز از خون شده!
به حالم گریستند و گریستند و گریستند،
خبرش را برایت نیاوردند...؟
گوشهایت را نگیر!
شاید این بار خبر مردنم را برایت سوغات بیاورند...!
مگر به انتظارش ننشستی...؟
از پس آیینه غبار گرفته ی ذهنم
تنها نام زیبای توست که پدیدار میشود،
غباری که هنوز بعد از سالها بر روی آیینه ی ذهنم سنگینی میکند،
دلم را به درد می آورد و چشمانم را کم سو میکند،
شاید بهار دستان تو بتواند آنرا بزداید...
در کش و قوس های زندگی گرفتارم
این تونل های تاریک و تو در تو
بدون حتی شعله شمعی یا نور مرده ی فانوس شکسته ای،
قاب عکس های خالی و نامفهوم
روی دیوارهای قلبم سنگینی میکند.
به کجا خواهم رسید؟
پس چرا به سراغم نمی آید؟
و باز صدایت، غبار نم گرفته اشکانم را
از پشت پلکهای خسته ام زدود
و تب دیدار را در من شعله ور ساخت.
نگاهم به در است، انتظار میکشم تا شاید
قاصدی پیامی از بوی خوش بهار برایم بیاورد
بگوید که فردا با بهار می آیی،
بگوید که می آیی تا برای همیشه کنار پنجره بخار گرفته قلبم بمانی
و سیلاب اشکهایت را به روی شانه هایم سرازیز کنی.
تمام لحظه های خوش تنهاییم
خلاصه شده در کامهای عمیق سیگار!
تمام هستی و وجودم را دود میکنم
دود میکنم به فنا، به آرزوهای دست نیافته، به نیستی،
تمامش دودی بیش نیست!
فقط دود...!