تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

بمان...

تنها لحظه ای درنگ کن...

اگر میتوانی...! اگر دیر نمیشود!

دستانم را بنگر،

دستان لرزانم را نگاه کن که چگونه

شعله ی جانم را بی مهبا و بی هیچ توقعی،

پیشکش چشمانت میکنند،

تا تو تنها لحظه ای بیشتر میهمان قلب شکسته ام باشی.

+ نوشته شده در  بیست و نهم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

لمس کن

لمس کن
صدای من این جاست
ترانه ی آرام
روی نبض آبی دستت

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

خدای من زیباست

دیوارهای خالی اتاقم را
از تصویرهای خیالی او پر می کنم
خدای من زیباست
خدای من رنگین کمان خوشبختی ست
که پشت هر گریه
انعکاسش را
روی سقف اتاق می بینم
من هیچ
با زبان کهنه صدایش نکرده ام
و نه
لای بقچه پیچ سجاده
رهایش
او در نهایت اشتیاق به من عاشق شد و
من در نهایت حیرت
حالا
گاه گاهی که به هم خیره می شویم
تشخیص خدا و بنده چه سخت است

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

انعکاس ما...

می خواهم عشق بماند و
اشک بماند و
لبخندی که هدیه ی لبهای توست
می خواهم تو باشی و
من باشم و
زندگی
و سیارگان سرشاری
از انعکاس ما


 

 

+ نوشته شده در  بیست و هشتم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

درگيری پليس با دانشجوی ايرانی در لس آنجلس

پليس دانشگاه کاليفرنيا در لس آنجلس، يک دانشجوی ايرانی را چند بار هدف حمله با شوک دهنده الکتريکی قرار داد و بازداشت کرد.

نام اين دانشجو مصطفی طباطبائی نژاد و سن او 23 سال اعلام شده است.

 

آن گونه که شاهدان عينی به خبرنگاران گفته اند، ساعت يازده و نيم سه شنبه شب (چهاردهم نوامبر) در کتابخانه موسوم به پاول، مأموران انتظامات دانشگاه که به صورت اتفاقی کارتهای دانشجويان را که بايد برای ورود به دانشگاه همراه داشته باشند کنترل می کردند، هنگامی که به اين دانشجو که پشت يک دستگاه رايانه نشسته بود رسيدند و از او خواستند کارت خود را نشان دهد، او حاضر به نشان دادن کارت نشد و حاضر نشد کتابخانه را فوراً ترک کند.

 

مأموران انتظامات دانشگاه سپس کتابخانه را ترک کردند و چند دقيقه بعد مأموران پليس وارد کتابخانه شدند تا او را از محل خارج کنند.

 

 

فرد وسط این تصویر، مصطفی طباطبایی نژاد است

گزارش راديويی نعيم سبحانی از دفتر بی بی سی در واشنگتن:

آن گونه که شاهدان عينی می گويند، مصطفی طباطبائی نژاد کوله پشتی خود را برداشته و در حال حرکت بسوی در خروجی بود که يکی از مأموران پليس بازوی او را گرفت و آقای طباطبائی نژاد فريادکنان از او خواست که بازويش را رها کند.

اما مأموران پليس دانشگاه می گويند که آقای طباطبائی نژاد در برابر دستور آنان مبنی بر خروج وی از کتابخانه يا نشان دادن کارت شناسائی مقاومت می کرده و هنگامی که سعی کردند او را از کتابخانه خارج کنند مقاومت کرد و ديگران را نيز به پيوستن به خود فراخواند.

مأموران پليس سپس مصطفی طباطبائی نژاد را هدف حمله با شوک دهنده الکتريکی قرار دارند که او بر زمين افتاد و ناله کنان به مأموران پليس گفت که مشکل جسمی دارد.

تصوير ويدئويی اين حادثه روی سايتهای اينترنتی قرار داده شده و در آن صدای مصطفی طباطبائی نژاد به گوش می رسد که خطاب به مأموران پليس می گويد: "اين طوری به قانون اقدام ميهن پرستانه عمل می کنيد؟ اين طوری از قدرت لعنتی تان سوء استفاده می کنيد؟"

در اين ويدئو مأموران پليس چند بار اين دانشجو را هدف حمله با شوک دهنده الکتريکی قرار می دهند و سپس به او که بر زمين افتاده دستور می دهند برخيزد.

مأموران پليس همچنين به او می گويند مقاومت نکند و او فرياد می زند که من مقاومت نمی کنم.

ديگر دانشجويان حاضر در کتابخانه نيز پيوسته از مأموران پليس می خواهند که اين کار را متوقف کنند اما مأموران پليس خطاب به آنان می گويند که فاصله بگيرند و گرنه هرکس را که نزديک شود هدف شوک الکتريکی قرار می دهند.

يکی از دانشجويان حاضر در محل به نشريه داخلی دانشگاه کاليفرنيا گفته که هنگامی که از يکی از مأموران پليس خواست کارت شناسايی خود را نشان دهد و نامش را بگويد، مأمور پليس او را تهديد به حمله با شوک دهنده الکتريکی کرد.

مسئولان دانشگاه در حال بررسی واقعه اند و آقای طباطبائی نژاد نيز پس از آنکه تحت عنوان ايجاد مانع و تأخير در برابر انجام وظيفه مأمور پليس اخطار دريافت کرد از بازداشت خارج شد.


جای یک چارگوش
سپید
جای یک میخ کوچک و تیز
مانده روی سینه ی دیوار
شاید این خالی
عکس بادی در قفس بوده است
رو به روی جوخه ی خاموش سنگی سخت
شاید این
تصویر گور مرد گمنامی
در زمستان است

+ نوشته شده در  بیست و هفتم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کنون...

دیروزها را
باد برده است
و فرداها
آمیزه ای است
از امید
و تصور مبهم یک خوشبختی
کاش
در این دایره
ابر بطالت
نقطه ی روشن کنون را
پنهان نکند

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

همنوای باران ...

شبهای دراز زمستان را
طاقت می آورم
و در تنهایی بی ترانه ی خویش
به جای گریه و بهانه
به قندیل های خاطره
دل خوش می کنم
اما
بهار که از راه می رسد
پای هر درخت پر شکوفه ای
در باور فاصله ها
ابر بغضم
همنوای باران می شود

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

آقای من...

این آدینه نیز گذشت

و تنها چشم در راهت  گریستم،

کاش روزی رسد تا اشکانم بتوانند

 گرمای نگاهت را احساس کند،

و قلبم به کلامت لبیک بگوید.

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

خبری خوش برای آنان که فقط میشنوند...!

رییس پلیس تهران:

به حول قوه الهی و با تلاش ماموران نیروی انتظامی تهران بزرگ ۲ نفر از عوامل اصلی این پرونده را دستگیر و تحویل مقامات قضایی داده شد ولی هنوز متهم ردیف اول علی ملقب به قشو متواری شده است .

آخرین گزارشات حاکی است که رد پای این شخص را تا حوالی زادگاه خود یعنی قزوین تعقیب کرده اند.

 

زن مبدل خانم ابراهیمی به تمامی کارهای خود اعتراف کرده است و فردا در شعبه ۲ دادگاه قضایی تهران محاکمه خواهد شد.

رییس پلیس تهران:خانوم سکینه.م متولد ۶۱.۳.۱۳ تهران میباشد وی که ۲سالی است که از خانه ی پدری خود متواری شده است به خاطره پول و البته با فریب نقش اول این داستان (علی معروف به قشو) تن به این کار نا جوانمردانه داده است و البته از این عمل خود اظهار ندامت میکند و همه ی ماجرا را اعتراف کرده است.

 

 

 

 

 

پ.ن: هنوز هیچ خبرگذاری و یا مقام کشوری این خبر را تایید و یا تکذیب نکرده است.

منبع: چند حرف حساب


چه تند می تازد
آنکه بر توسن خودباوری
به قضاوت برخاسته است
چه بیرحمانه می زند
تازیانه های داوری
با غروری سرشار
از گناهان نکرده
و چه آسان م یبرد از یاد
که آب هیچ سرچشمه ای
آلوده به گل نیست

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

تنها انسان نیست ...

تنها انسان گریان نیست
من دیده ام پرندگان را
 من برگ و باد و باران را
 گریان دیده ام
 تنها انسان گریان نیست
 تنها انسان نیست که می سراید
من سرودها از سنگ
 نغمه ها از گیاهان شنیده ام
من خود شنیده ام سرودی از باد و برگ
 تنها انسان سرود خوان نیست
تنها انسان نیست که دوست می دارد
دریا و بادبان
 خورشید و کشتزاران یکسر
عاشقانند
تنها انسان تنهایی بزرگست
 انسان مرگ رای
اندیشه های مرگش ویرانگر

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دل من برایت تنگ است...

اين جمله امروز چقدر خالی ست ! روزی اين جمله تمام حال مرا بازگو می كرد .واژه واژه اش بوی تنهايی مرا تمام و كمال می پراكند . امروز اما ، دل تنگ بودن معنايی ندارد ! حس امروز من دلتنگی نيست. انسان برای آنچه كه اكنون ندارد ، اما ديروز داشته است و فردا شايد داشته باشد دل تنگ می شود . من امروز تو را ندارم ، درست ! اما ديروز و ديروز و صدها ديروز ديگر هم نداشته ام و برای داشتنت هيچ فردايی متصور نيست ! داشتنت خاطره ايست آن چنان كه ديگر به افسانه های هزار و يكشب می ماند و از سوی ديگر محالواره ايست برای فردايی كه به جادوی هيچ غول چراغی ، هرگز نخواهد آمد !! به من حق بده كه دلتنگ نيستم . من اصلا هيچ نيستم ! هيچ ندارم ! احساسم تكه تكه شده و تصاوير معوج اين آينه تكه تكه به هيچ چيز شباهت ندارد . ما به يك گم شدن نياز داشتيم ، بدون فكر كردن ! در لا به لای برفهای تقدير كه بر سرمان می باريد . ما بايد به هم فرصت حرف زدن می داديم .بايد شجاعت شنيدن را حفظ می كرديم ،چنان كه شجاعت گفتن را ! اما ما چه كرديم ؟! از هم فرار كرديم ! يا به عبارت بهتر از خودمان گريختيم ! منطق دودوتا چهارتای مان را به كار گرفتيم و دل بيچاره تعطيل شد !! خواستيم متهمی پيدا كنيم .زمين و آسمان در پيش چشمان ما به شكل «مظنونينی هميشگی» درآمدند كه دستهاشان ، خائنانه ، دستهای ما را از يكديگر جدا كرده بود !بعد هم وقتی ديديم دستمان به جايی بند نيست ، بند كرديم به خودمان . نازنين روزهای خوش علاقه ! تمام قصه همين بود ! ما خيلي به هم بدهكاريم . ما به خودمان هم خيلی بدهكاريم ! هزار بهانه جور كرديم تاديگر بهانه هم نباشيم ! غافل از اينكه گريه های بی بهانه ، بر خاك می ريزند و گريه های بهانه دار بر شانه ! و اين تفاوت زمين است و آسمان !! آرزوی ديروز فراموش ناشدنی ! تو ديگر آرزوی من نيستی !! هيچگاه دلم پايش را از گليم خودش درازتر نكرده است ! آرزوی محال داشتن مثل اميد بستن به سراب ست كه تنها عطش را می افزايد .آرزوی امروز شايد گريستنی باشد بر دامان پرمهرت آن چنان كه سخن را مجالی نباشد و تنها اشك باشد و اشك و بس ! می بينی كه ! اين هم كم محال نيست !! شهدخت قصر غزلهای غاشقانه ام ! غزلواره زندگی ما دو سه بيت كم آورد ! سيلاب فاجعه آن چنان مرگبار بود كه طومار عاشقانگی پيچيده شد ، نا تمام ! ما بايد آن را با هم تمام می كرديم . همان طور كه با هم آغاز كرديم و ادامه داديم . چه اين غزل ، غزل من نبود ، غزل تو هم نبود ، غزل ما بود ! اما ما نه خواستيم و نه توانستيم « به سرايش اين شعر نا تمام » دست زنيم . چه ديگر دست مشتركی باقی نمانده بود !هجوم طوفان دستهای ما را از هم جدا كرده بود …. چقدر ترانه يغما زيباست : گريه كردم گريه كردم ، اما دردمو نگفتم تكيه كردم به غرورم ، تا ديگه از پا نيقتم چه ترانه بی اثر بود ، مثه مشت زدن به ديوار اولين فصل شكستن ، آخرين خدانگهدار ! من به قله می رسيدم ، اگه هم ترانه بودی صد تا سد رو می شكستم ، اگه تو بهانه بودی …اگه تو ترانه بودی …اگه تو بهانه بودی … اما ما نخواستيم هم ترانه بمانيم ، ما بهانه مان را گم كرديم و پشت سد و پای كوه آخرين خدا نگهدار را هم از يكديگر دريغ كرديم ! بانوی منطقی ! اين همه دليل برای نداشتنت بس نيست ؟


من از پریشانی ها

سخن نمیگویم
بزرگ بودن رود از پرنده یی ست که با نای سبز خونین می خواند
بزرگ بودن رود از نبودنست
به دریا نشستن است
و رازی نگفتن است
نه گفتن
من از پریشانی ها سخن چگونه بگویم ؟

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

لحظه آخر...

به صداقت چشمهایش ایمان آوردم،

و قلب کوچکم را در دستان کم توقعش نهادم،

تا راهی به سوی میهمانی دلش  پیدا کنم،

و آنگاه تمام هستی ام را فدا خواهم کرد

و به نیستی، معنای جدید خواهم بخشید...!

 

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

عشق...

نمیدانم اول چه بود،

اصلا" نمی شناختمش،

فقط اسمش را از زبان بچه های مدرسه و پیرمردی ژنده پوش شنیده بودم،

اما هرگز معنایش را نمیدانستم.

یک روز،

مرا آرام و بی صدا در گوشه ای از خیابان خلوت صدا زد!

مرا به منزل گرمش دعوت کرد،

کنار شومینه، روی صندلی چوبی،

چه کودکانه فریب حرفهای زیبایش را خوردم،

اما زمانی که راهی برای برگشت نداشتم،

زمانی که بند به پاهایم بست،

و افساری از گل های زرد به گردنم آویخت،

آن وقت که اگر او نبود، من نیز نبودم،

تازه شناختمش!

نامش عشق بود،

و من تنها کودکانه لمسش کردم!

 

+ نوشته شده در  بیست و پنجم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

گوگل هم به ادبیات آمیانه ایرانی روی آورد...!

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

خاطره ها...!

خاطره ها!

چیزی به جز دوده های دودکش اجاق ذغالی اتاق مادر بزرگ نیست!

تنها با تلنگری فرو خواهند ریخت و همه جا را سیاه میکنند.

جای پایم را دیدم،

در میان آن همه خاطره،

فقط یک جفت!

نورانی!

+ نوشته شده در  بیست و سوم آبان 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ