تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

میدانم که باور نمیکنی...

این پست و اگه دوست داشتین  و حال داشتین بخونین...

سلام،

امروز میخوام برای اولین بار یکم حرف بزنم، یکم از خودم و از بدبختیام بگم،  از اینکه هنگ کیه و چکارست، از اینکه چقدر روزهامو با استرس و نگرانی به شب میرسونم.

نمیخوام در مورد عاشقی و عاشق شدن و این چیزا زیاد بگم، ولی شاید خیلی بی ربط نباشه.

الان تقرببا" من 21 ماهه که این وبلاگو دارم، اوایلش همش مثل خیلی ها دنیال دزدین مطلب از فلان وبلاگ و فلان سایت بودم(میتونین توی آرشیوها ببینین) و به اسم خودم میذاشتم توی وبلاگ و کلی هم حال میکردم. عشق نظر داشتم، آی حال میکردم وقتی میدیدم چهار تا دختر میان نظر میذارن و مینویسن که چه وبلاگ قشنگی داری و مطالبش خیلی عالی به منم یه سری بزن!، فکر میکردم که اینا واقعا" میان میخونن و حال میکنن، ولی بعد فهمیدم که بابا اینا همش کشکه، طرف حتی کوچمترین نگاهی به وبلاگ و مطالبش نمیندازه، به جز تعداد محدودی از خواننده ها... اونا فقط میخواستن که آمار بازدید وبلاگشون بالا بره و نطری به نظرات اونها اضافه بشه، چون وقتی وارد وبلاگشون میشدم، از هزار طرف پنجره های اخطار درینگ دیرنگ باز میشد که توی همشون نوشته بود نظر یادت نطره... جون مادرت نظر بده...! خواندن مطالب وبلاگ بدون گذاشتن نظر شرعا" ایراد داره و از این چیزا...

الان یه جند ماهی میشه که اکثر نوشته ها و مطالب مال خودمه، از وقتی نوشته های خودمو میذارم، خواننده های وبلاگم یه آدمای دیگه شدن، آدمهایی که میدونم وقتی میان مطالبم رو میخونن و بهشون فکر میکنن.

آدمهایی که احساس میکنم هنگ و وبلاگ دلشدگان رو دوست دارن، وقتی از بعضی از نوشتهام شاکی میشن، وقتی برام ایمیل میزنن و حتی توی ایمیل بهم فحش و دری بری میگن، احساس رضایت میکنم، احساس میکنم هنوز برای دیگران مهم هستم، شاید به نظر خنده دار باشه، ولی برای منی که احساس میکنم توی این دنیای بزرگ، کسی منو اونطور که خودم دوست دارم درک نمیکنه، کسی واقعا" اونچه رو که میخوام نیمتونه برآورده کنه،

این حرفها میتونه دلگرمم کنه. نمیخوام ادای آدمهای سرخورده اجتماعی و شکست خورده توی عاشقی رو در بیارم، یا یه مشت حرفای صد من یه غاز تحویل شما بدم، ابدا" اینطور نیست، من نه سرخوردم بلکه توی خانواده ای زندگی میکنم که هم پدر و هم ماردم تحصیل کردن، مادرم دبیره و پدرم کارمند یکی از ارگان های مهم دولتیه،

و نه عاشق شکست خورده دیروز و پریشون امروز... هر چند که عاشق هستم و کسی رو هم خیلی دوست دارم؛ مشکلات و زجرهای زیادی هم برای نگه داشتن این عشق متحمل شدم ولی هنوز شکست نخوردم، فقط بعضی وقتها دلم خیلی میگیره، مثل الان، اونقدر میگیره که صدام با بغض فرو رفتم یکی میشه و نمیشه گفت دارم گریه میکنم یا حرف میزنم. صدام شروع میکنه به لرزیدن، اون لحظه فقط دنبال یه جای خلوت میگردم تا فقط برای چند دقیقه گریه کنم، نمیدونین چقدر آروم میشم وقتی چند قطره اشک از چشمام بیرون میاد. فکر نکنین همش به خاطر عاشقیه، نه! بعضی وقتها نمیدونم چرا اینجوری میشم، احساس میکنم هرز گاهی احساسم به گریه نیاز داره، برای اینکه بار مشکلاتی رو که خودم برای خودم درست کردم و سبک تر کنه. الان هم که دارم این پست رو مینویسم همون جوریم، بغض گلومو گرفته، ایندفعه شانس با من یار بوده که کسی خونه نیست، ولی نگهش داشتم، میخوام بهش ثابت کنم که من از گریه ی خودم هم قوی ترم، در کیفمم رو باز کینم، پاکت سیگار ماربوروی قرمز پایه بلند و که فقط چهار نخ تش مونده رو میارم بیرون، با اینکه دیشب کمی قلبم درد گرفته بود، باز هم یه سیگار روشن میکنم و سعی میکنم بغض گرفته ی گلومو با دود سیگار بدم بره پایین، بدم به همون قلبی که دیشب درد گرفته بود و تا دیر وقت نذاشت که بخوابم. البته دفعه ی اول نیست که اینجوری شدم، قبلا" هم درد گرفته بود، نفس عمیق که میکشم تا اعماق قلبم میسوزه. جالب اینه که پسر عموم یکی از بهترین متخصصهای قلب تهرانه، ولی بنا به دلایلی نمیتونم بهش بگم، نه از اینکه فکر کنید سیگار میکشم و روم نمیشه بهش بگم، نه به خاطر گرفتاریه که من شب عید گذشته براش درست کردم و مجبور شدم بهش دروغ بگم. البته بعدا" همه چیز رو براش توضیح دادم و اون هم قبول کرد که واقعا" تقصیر من نبوده ولی خودم روم نمیشه بهش چیزی بگم.

از صبح تا شب توی خونم، بیکارم و حتی حالشو ندارم که برم بیرون، بعضی از شبها، ساعت 12 شب به بعد، میرم بیرون و یه چرخی با ماشین میزنم، یه سری به امام زاده صالح میزنم و پشت درهای بستش برای خودم و دلم شمع روشن میکنم و بر میگردم خونه، یکمی هوای دلم تازه میشه و دوباره فردا روز از نو روزی از نو...

برای اول اسفند ماه باید برم سربازی، توی این فکر هستم که به جای سربازی برم استخدام نیروی انتظامی بشم و به جای دوسال الافی، پنج سال تعهد کاری بدم، که هم حقوق بگیرم و بتونم برای آینده پس اندازی داشته باشم، هم اینکه سربازیم باشه و بعد از پنج سال هم اگه خواستم بمونم و نخواستم با کارت پایان خدمتبیام بیرون. ولی حالشو که از در خونه برم بیرون رو ندارم، میترسم از در برم بیرون و اون زنگ بزنه و من نتون اون روز به تلفنش جواب بدم، با خودم میگم نکنه اگه من برم بیرون از خونه و اون به کمک من احتیاج داشته باشه و اونوقت من نباشم که بتونم کمکش کنم، با اینکه میدونم اگه کارم توی نیروی انتظامی درست بشه، میتونم زود تر به اون برسم، ولی باز یه حسی نمیذاره که از خونه برم بیرون...

نیاز به همدلی دارم، دلم میخواد یکی باهام همدلی کنه و به جای اینکه پتک تنبلی و الافی و توی سرم بکوبه، کمکم کنه تاز از این وضعیت خلاص بشم، حتی اونی که خیلی دوسش دارم و اونم منو دوست داره، هیچ وقت نشده که بخواد کمکم کنه تا مشکلم حل بشه، همیشه با دعوا و تهدید خواسته من کاری رو انجام بدم. تا حالا حتی امتحان هم نکرده که ببینه که میتونه کمکم کنه یا نه، همیشه میگه تو باید خودت به خودت کمک کنی، من نمیتونم به تو کمکی کنم...! البته یه جورایی هم به اون حق میدم، میدونم که اونم نگران آینده ی ماست و میخواد که من روی پای خودم بایستم و کارام رو زود تر و سریع تر جلو ببرم... ولی یکم همدلی که لازمه، نمیشه که همش دعوا و تهدید باشه... میشه؟

تمام دلخوشی من در حال حاظر شده همین وبلاگ کشکی! قصد تمجید از خودم و یا نوشته هامو ندارم، ولی نوشته هام رو دوست دارم، انکار نکنین که میدونم روی شما هم تاثیر گذار بوده، شما هایی که شاید مثل من باشین، و شاید هم هیچ وجه اشتراکی بین من و شما نباشه.

آهنگ وبلاگم رو خیلی دوست دارم، دلم میخواد برام مدام تکرار بشه، تکرارش منو یاد تکرار تلخ روزگار میندازه، تکراری که باید اونقدر تکرار شه که به ابدیت برسه، به آخر دنیا و زندگی، به نهایتی که من میدونم برای من به بدترین حالت ممکن ظاهر میشه و من رو به اعماق آتش جهنم خواهد فرستاد. هر چند که آتش دوزخی که من الان دچار آنم، کمتر از آتش جهنم خدا نیست...

لحظه های سرد انتظار،

در تب سوزان تنهایی ام

به بخاری از خون بدل میشود...

من نامش را تقدیر می گذارم

اینم تقدیر ماست، چیکارش میشه کرد؟ هیچی...! نمیگم تقدیر رو نمیشه عوض کرد، ولی تغییر اون هم کار من نیست.

سیگارم تموم شد، همش دود شد... یادتونه یه بار گفته بودم:  

تمام لحظه های خوش تنهاییم،خلاصه شده در کامهای عمیق سیگار!

حالا باور کردین...

 

پ.ن: اصلا" دوست ندارم که بهم بگین سیگار نکش، برای سلامتی ضرر داره و از این حرفا، دوست دارم اگه میتونین کمکم کنین، راهنماییم کنید تا بتونم مثل آدمهای عادی زندگی کنم، از این یه نواختی واقعا" خسته شدم.

 

------------------------------------------------------

 

میدانم که باور نمیکنی...

امشب

صدای آبی ذهنت را

از پس هزار آیینه ی بخار گرفته شنیدم،

چقدر آرام و دلنشین بود،

اگر بگویم صدایت

آرام بخش تمام من است،

اگر بگویم صدایت

سبزینه های خیالم را

چون گیسوان تو،

اسیر چنگال های مهربان باد میکند

و بی خودانه به هر سو پروازشان خواهد داد،

اگر بگویم صدایت

لحظه های خاموش عمرم را

به شعاع خورشید نور باران میکند

اگر بگویم ...

میدانم که باور نمیکنی،

همان خنده ی تمسخر آمیز تو برایم کافیست...!

 

+ نوشته شده در  چهاردهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کاش...

کاش فقط یک روز باور لحظه ها برایم آسانتر بود،

 

                                       

                                                 کاش فقط یک روز تحمل دوریش برایم ممکن بود،

 

 

کاش فقط یک روز فقط میشندیدم و نمیدیدم،

 

          کاش فقط یک روز برای من،

 احساسش به اندازه ی احساس یک روز من برای او بود.

+ نوشته شده در  سیزدهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

چشمه ی حیات...

اینگونه در چشمانم نگاه نکن، به دنبال چه میگردی؟

تو میگویی و من فقط سکوت میکنم.

اما در دل به تو جواب میدهم،

که در چشمانت به دنبال چشمه ی حیات میگردم،

چشمه ای که هرزگاهی

آب زلال و پاکش،

گونه های بی آزارت را

تر میکند،

و من در حسرت یافتن آن چشمه،

فقط به چشمهایت نگاه میکنم...

 

 

+ نوشته شده در  دوازدهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

تو تنها آرام بخش وجود منی...

امروز فقط به مرور خاطره ها مشغول بودم،

خاطره هایی شیرین از تو و با تو بودن،

دیدن چهره ی خندان و مهربان تو

چقدر آرامش بخش است.

نگاه خسته و همیشه منتظرم را

از همه ی غصه های روزمره رها میسازد.

فقط نمیدانم با بغضم چه کنم!

بغضی که هر زمان از تو یاد میکنم،

چنان فشاری به گلویم می آورد

که نفس هایم به شماره می افتد.

بغضی که شکستنش،

فقط دلتنگی برای من خواهد داشت و بس،

آنقدر دلتنگم میکند،

که همه چیز به جز چشمهای تو را فراموش خواهم کرد،

حتی خودم را...

 

 

+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

اولین برف زمستانی در تهران، به روایت تصویر...

۱۱ / ۰۹ / ۸۵ شبی برفی در تهران، ساعت ۲:۳۰ دقیقه ی بامداد .... عکسها از خودمه

 

 

 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یازدهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

مولای من...

این آدینه هم آمد و رفت،

امروز آسمان شهر ما،

یکدست سفید پوش بود.

یقینا" آسمان این جمعه را مطمئن بود

که تو نخواهی آمد.

برای همین از امروز سحر تا غروب آفتاب

یکسر بارید...

تنها او میدانست...

 

+ نوشته شده در  دهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

یه خبر از ایسنا...

رييس مركز مديريت بيماريهاي وزارت بهداشت در گفت‌وگو با ايسنا:
ابتلاي 800 هزار ايراني به ايدز از طريق آميزش نادرست است.

خبرگزاري دانشجويان ايران - تهران
سرويس: بهداشت و درمان - خانواده

رييس مركز مديريت بيماريهاي وزارت بهداشت با تاكيد بر اينكه‌ آمار ‌٨٠٠ هزار نفري بيماران آلوده به ايدز از طريق مقاربت نادرست اعلام شده است، گفت: اين آمار به زنان دچار عفونت از تعداد مراجعه‌كنندگان به متخصصان زنان و زايمان اختصاص دارد.

دكتر محمد مهدي گويا در گفت‌وگو با خبرنگار «بهداشت و درمان» خبرگزاري دانشجويان ايران، با بيان اين كه ‌٨٠٠ هزار نفر از مراجعه‌كنندگان به متخصصان زنان و زايمان دچار عفونت هستند، گفت: اين عفونت‌ها هميشه به دليل مقاربت ايجاد نمي‌شوند بلكه راههاي مختلفي براي پيدايش آنها وجود دارد.

وي با تاكيد بر اين كه آمار ‌٨٠٠ هزار نفر براي بيماران آلوده به ايدز از طريق مقاربت نادرست اعلام شده است، افزود: در حال حاضر از ‌١٣ هزار و ‌٧٠٢ نفر بيمار ايدزي كه تا مهر ماه شمرده شده‌اند ‌٥/٩٤ درصد آن مرد و ‌٥/٥ درصد آن زن هستند.

رييس مركز مديريت بيماريهاي وزارت بهداشت با بيان اين كه در خصوص كاهش بيماران ايدزي ‌١٠ استراتژي انديشه شده است، بيان كرد: آموزش و اطلاع‌رساني، تامين سلامت خون، برنامه‌هاي كاهش آسيب، مراقبت و درمان بيماراني كه دچار عفونت هستند، پيشگيري از بيماريهاي آميزشي و درمان آنها، تقويت نظام مراقبت از بيماري، گسترش برنامه‌هاي تحقيقاتي از راهكارهاي اصلي مبارزه با بيماري ايدز در كشور محسوب مي‌شود.

منبعIsna.ir  

پ.ن: قلبمون وایستاد...چطور ممکنه که همش 13702 نفر ایدزی تو ایران باشه، اونوقت 800 هزار نفرش  فقط به دلیل عدم آمیزش صحیح باشه...!!!!
میمیرن اگه به مردم درست حسابی آموزش بدن!
به خدا اسلام تو خطر نمی افته اگه این چیزا رو به مردم یاد بدن.

 

+ نوشته شده در  دهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

نزدیک شدن ایام میلاد با سعادت امام رضا (ع) بر عاشقان آن حضرت مبارک باد...

هر بامدادگاه

با یاد روی تو

گلهای یاس را

پرواز می دهم

به شهر فرشتگان

تو یک فرشته ای

که تنا میان جمع

افتاده ای به بند

تنهایی ترا

دیشب کبوتری

از پشت شیشه های اتاق محقرم

فریاد کرد و رفت

ای دستهای تو سرشار از خدا

ای چشمهای تو لبریز رنجها

برخیز و بال خویش

بگشای سوی عشق

که در آن دیار پک

یک خسته دگر در انتظار توست...

                                        رسول نجفیان

 

+ نوشته شده در  نهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

راهی به جز گریستن...

احساسم به روی کاغذ نمی آید،

آنقدر دلتنگ تو هستم

که جز گریه کردن مرحمی نمی یابم.

تو بگو...!

راهی به جز گریستن؟

تنهاییم را چگونه بنویسم؟

چگونه برات معنایش کنم؟

نفسهایم درون سینه خشکیده،

صدای خش خششان را نمیشنوی؟

کمی گوش کن...!

صدایش برایت آشنا نیست؟

یادت می آید؟

آن سفر کوچک پاییزی،

در آن کوچه باغ رنگین و گریان،

یادت آمد؟

صدای خش خش برگها زیر بایت،

به یاد آوردی؟

آن روز به تو گفتم صدای نفسهایم

در لحظه های بی تو اینگونه میشود،

و تو فقط خندیدی...

بگذریم...

نگفتی راهی به جز گریستن؟

سراغ داری؟

 

+ نوشته شده در  هشتم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

میگن پری دریاییه...!

میگن چند روز پیش ماهیگیرای خلیج فارس یه پری دریایی صید کردن که البته مرده بوده.

ظاهرا" هم براش نماز هم خوندن. چون گفتن ظاهری زنانه داشته.

به هر حال ویدئوش اینجاست، برید نگاه کنید و خودتون قضاوت کنید.

البته کمی دیر لود میشه ولی صبر داشته باشد تا لود کنه...

هر چی که هست، پری دریاییه یا اصغر دریایی!، قدرت خدا رو نشون میده و اینکه هنوز خیلی چیزای دیگه هست که ما انسان ها از اون بیخبریم.

شاید هم فقط یه تغییر ژنتیکی ساده باشه.... که اونم باز کار خداست.

یه چندتا عکس هست که اینم میگن ماله یه پری دریایی که با اون فیلمه خیلی فرق میکنه، این یکی بیشتر شبیه دیو دریایی! ظاهرا" کنار سواحل فیلیپین پیداش کردن... البته من نتونستم این یکی رو خیلی باور کنم چون یه جورایی شبیه مجسمه یا یه چیزی شبیه به اونه. انگاری خوشون درستش کردن، همچین یه جورایی سرکاری به نظر میاد. در هر صورت من عکسهای اونو توی ادامه مطلب میذارم، اگه دوست داشتین نگاه کنید بگین چی حدس میزنین.

 گیرم
که چیزی نمانده
به آخر خط
که خطی نیست
جز باور گیجی
از یک ادامه ی ناپیدا
و نشاندن عکسی
بر طاقچه های ابدیت
حال که مرگ
ناخواسته
هر روز قدمی به سوی ما می اید
باید که خواسته
قدمی به سوی دانایی رفت
و معجزه را
تفسیر کرد
در هوش نگاهی
که با قطره ای آب
به بیکرانه ی دریا می رسد
و از سنگریزه ای
بر بلندای کوهی
به معراج می رود

پ.ن: البته با عرض پوزش، عکسها کمی سنگینه، صبر داشته باشین تا کامل لود بشه.
 


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  هشتم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  |