روی حرفای شما خیلی فکر کردم، به نتایج خوبی هم رسیدم.
بعضی از دوستان منو به کشیدن و ادامه دادن سیگار تشویق کردن و تازه پیشنهاد هم کردن که سیگار تازه بکشم (حاجی واشنگتن) که من این پیشنها رو حتما" آویزه گوشم خواهم کرد... و دیگه اینکه سیگار هم هر چقدر دوست داری بکش .....اما گاهی وقتا مثل خود من برای اینکه ثابت کنی ازش قوی تری برای یه مدت معین بزار کنار .... دوباره بکش !!!!( شاه آمفاکتوس سوم) که البته باید بگم، یه بار این کار و کردم و 9 ماه سیگار نکشیدم.
جناب آمفاکتوس گفتن: وبلاگ نویسی تونسته یه محیطی رو ایجاد کنه که توی اون هرکس راحت می تونه داد و هوار راه بندازه بدون اینکه همسایه بگه خفه شو !!!! که حقیقتا" این رو هم راست گفتن.
یکی دیگه از دوستان گفته بود (رها.blue) :
اما حالا ..تو این روزا..به خدا توکل کن و بگذار عشقت بهت تکیه کنه نه تو به اون..اون وقته که حس میکنی چقدر قوی شدی..همین باور برای حل شدن خیلی از مشکلات کافیه و اون کاری رو کن که دوست داری..کارهایی که ازشون احساس رضایت کنی ..به خودت انرژی مثبت بده، بگذار روحت هم به این باور و لذت آرامشش برسه...
این قسمت رو که علامت زدم، خیلی جالب بود، دیدم یه جورایی راست میگه، این حرف رو یه بار چند سال پیش یکی از دوستای نزدکم به نام محمود به من گفت. شاید بیشتر از اون که لازم بوده بهش تکیه کردم، شاید به جای اینکه کاری کنم که اون منو تکیه گاه خودش بدونه و حس کنه که هر زمان مشکلی داشت و یا چیزی توی دلش سنگینی کرد، بتونه به من به عنوان کسی که هیچ وقت شونه ام رو از زیر سرش خالی نمیکنم اعتماد کنه و مطمئن باشه که من همیشه پشتیبانشم، اینقدر به اون تکیه کردم، که اون فکر میکنه اگه یه بار بخواد به من تکیه کنه، ریشه های عشق و دوستیمون خراب بشه، شاید دیگه اون اعتماد رو به عنوان تکیه گاه نداره.
این فکر کنم که یکی از مسائلی باشه که باید روش خیلی کارکنم.
یکی از خواننده های قدیمی وبلاگم (مریم) پیشنهاد داده که به حال بیشتر فکر کنم، گفته که با تنهایی و شعرام و حتی سیگارم بیشتر حال کنم تا تنهاییم از بین بره. کسی بوده که ظاهرا" خودش یه زمانی از چنین مشکلی رنج میبرد و حالا در پی رفع مشکلش داره تلاش میکنه. مریم گفته همدلی خیلی بهتر از هم زبونیه... خداییش راست میگه. هونطور که گفتم خیلی نیاز به همدلی دارم.
زهرا دقیقا" مشکل اساسی منو بیان کرده:
گفته : می دونی یکی از مشکلات من چیه ؟ چیزی که واقعا عذابم می ده ؟ اینکه من خیلی خوب فکر می کنم و خیلی خوب می دونم کجای کارم می لنگه ! حداقل اگه نمی دونستم راه چیه چاه چیه انقد نمی سوختم !
منم دقیقا" میدونم کجای کارم میلنگه ولی کو اراده ی آهنین....!!!
سمانه عزیز، خیلی خوب درکم کرده و احساست سرد منو ، با احساسات گرمش کاملا" لمس کرد. که ازش واقعا" ممنونم. یه ایمیل برام زد و کلی بهم امیدواری داد. از اینکه میبینم در این دنیای مجازی دوستهایی دارم که برای احساسم ارزش قائلن به خودم میبالم.
هلوی عزیز که تازه باهاش آشنا شدم، بهم گفته بود:
حال شفاف شنیدن داری؟
نوشتهات 2 بخش داره. یعنی یه قسمتهایی خودتی و یه کوچولو هم خواستی دل «یه نفر» را همچین بگی ، نگی ، نرم کنی و اینا.
مثل این قسمت : « پاکت سیگار مارلبوروی قرمز پایه بلند و که فقط چهار نخ تش مونده رو میارم بیرون، با اینکه دیشب کمی قلبم درد گرفته بود، باز هم یه سیگار روشن میکنم و...»
مرد مومن!
برای عشقات احترام قایل هستم؛ اما اگر این عامل سیگار کشیدن و درد گرفتن قلبات باعث میشه اون نگاه مهربانتری بهت داشته باشه، همون بهتر که نداشته باشه! آخه ؛ این میشه «ترحم» و نه عشق...
خوب بله هلو راست میگه، شاید این جوری به نظر میاد، ولی باید بگم که عشق من هیچ وقت اینجا نیومد و نخواهد آمد که بخواد نوشته های منو بخونه... برای خود هلو هم توی وبلاگش توضیح دادم، البته یه بار اون اوایل که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم، شاید یکی دو هفته ی اول اونم به اصرار من، چون خیلی ذوق داشتم اومد و دوتا نظر کشکی! هم واسه ی ما گذاشت...
این درد قلبی هم که گفتم، جدی گفتم، هرز گاهی تیری میکشه و ول میکنه. ولی دلیلی نداره دروغ بگم، وبلاگ دلشدگان، سرزمین کوچکی است از دنیای بزرگ و بینهایت مجازی، ساکنان دنیای مجازی هیچ وقت دروغ نمیگن، حداقل من و دوستان مجازیم...
مهتاب خانوم، ممنونم که درکم میکنین.
آقای بلاغی هم گفتن که نوشته ی من ایشونو یاد جونی هاشون میندازه و گفتن که میخوان راجب من یه مطلب توی یکی از وبلاگاشون بنویسن. که از ایشون هم ممنونم.
خلود عزیزم گفته که:
هر کسی بدون هیچ استثنا در زندگی احساس یک نوع پوچی بهش دست داده که بستگی داره که طرف خودشو از این احساس خلاص کرده یا نه...!
خلود گفته که قبل از اینکه دیگران به من کمک کنن، من باید خودم به خودم کمک کنم.
اول بگم که من کی گفتم احساس پوچی کردم، همونطور که گفتم، نه سر خورده بودم و نه شکست خورده، فقط به کمی همدلی نیاز اشتم، همین.
راست میگه، شاید بهتر باشه که من خودم هم به خودم کمی کمک کنم، اما چطوری؟ چطوریش برام مهمه،
آیا فقط دیدن کارهای مثبت و منفی توی زندگیم میتونه کمک من به خودم باشه....؟
خلود گفته که دنبال ابزار سعادت بگردم، کجا باید اینا رو پیدا کنم...؟
علیرضا عزیز که طبق معمول با خوندن پستهای من جوش میارن و هردفعه باید یه گیری به من و پستام بدن!!!
گفته که:
من مثل دختر بچه های 14-15 ساله حرف میزنم(آخه شما بگین...! من اینجوری حرف زدم؟)
خیلی عصبانی گفته من از خونه بیرون نمیرم که عشقم معطلم نشه...!!!!
ولی واقعا" اینجوری نیست،(خودم به خودم جواب میدم: پس چه جوریه؟) ولی جدا" میگم، یه حسی نمیذاره برم بیرون، شاید میترسم اگه برم بیرون... نمیدونم ولی شاید یکی از دلایلش این باشه که اون توی شهر دیگست و من توی تهران، اون تقریبا" 375 کیلومتر با تهران فاصله داره، . من فقط میتونم ماهی یکبار و یا دوماهی یک بار برم و اونو ببینم، شاید به خاطر این مسافته و اینکه من فقط دلمو خوش کردم به همین تلفن های کوتاه که توی روز با هم داریم... شاید اگه مثل خیلی ها هر روز میدیدمش اینقدر خودمو محدود نمیکردم.
یه مطلب دیگه هم گفته که : عشقی که اینقدر ناز نازی باشه دوزار نمی ارزه...!!!!
والا نازنازی نیست، بلا نازنازی نیست... خیلی هم خوبه، شاید من کمی خودمو لوس کردم..!
یکی از جالب ترین نظرات، برای شخصی بود به نام "دختر مهربون". اولین بار بود که برام کامنت گذاشته.
متاسفانه نه اسم سایتش رو گذاشته و نه ایمیلشو.
دختر مهربون علت اصلی مشکل منو بیکاری و نداشتن انگیزه برای حرکت به سمت هدفم دونسته.مهمترین انگیزه رو برای رسیدن به اونچه رو که میخوام، عشقم دونسته و گفته شاید بزرگترین آرزوی من رسیدن به معشوقم باشه. که البته باید بگم کاملا" درست حدس زده.
به نکته های خوبی اشاره کرده، مثل وضعیت نظام وظیفه و کار در هر جایی مثل نیروی انتظامی که خودم اشاره کرده بودم.
دختر مهربون معتقده که من با رفتن به سربازی و یا رفتن به نیروی انتظامی میتونم از این وضعیت کسل کننده تا حد زیادی نجات پیدا کنم.
به نظر من دختر مهربون زده تو هدف... به نظر خودم به اصلی ترین گیر کار من اشاره کرده. فکرشو بکنین، من تا سال گذشته یعنی تا اسفند سال گذشته، توی یه شرکت کامپیوتری مشغول به کار بودم، پستم مدیر فنی اونجا بود، چون چندتا رفیق دور هم بودیم و مدیر عامل هم شکر خدا هیچ وقت شرکت نمیومد، (مثلا" دوماهی 1 ساعت) و شرکت رو عملا" ما خودمون می چرخوندیم. کار برام مثل یه تفریح شده بود. از صبح ساعت 9 تا 10 شب توی شرکت بودیم، همش خنده و تفریح و شوخی و کلی مسخره بازیه دیگه... خیلی خوش میگذشت، اون 3 سالی که توی اون شرکت مشغول بودم، هیچ وقت همچین حسی نداشتم.(یه وقت فکر نکنین ما اونجا رو کرده بودیم عشرتکده و کار مار تعطیل! کار به وقتش و شوخی به وقت خودش.) همش سرگرم بودم و اصلا" به این چیزا فکر نمیکردم.
دوست دیگرم الهام خانم گفتن که: به نظر من عشق کامل عشق سازنده است. الهام معتقده که ما گاهی اوقات در انتخاب حس و تشخیص اون اشتباه میکنم و حسی رو که داریم رو بی جهت به عشق ربطش میدیم، یعنی ممکن اون حس ما اصلا" عشق نباشه بلکه یه عادته و از تکرار اون لذت میبریم.
ولی من مطمئن هستم که عشقم و با حسم اشتباه نگرفتم، قبلا" به این موضوع زیاد فکر کرده بودم، بعد یه مقایسه هایی کردم و خودم رو توی شرایط مختلف امتحان کردم.... وقتی مطمئن شده که یه حس ساده و علکی نیست، خودم رو عاشق کردم، هیچ وقت سعی نکردم که برنجونمش، هر چند گاه گداری این کارو کردم، ولی نذاشتم که روی دلش چیزی سنگینی کنه، خیلی وقتها مثل یه چوب سوخته شکستم و نذاشتم حتی اون ذره ای احساس کنه. اونم شاید در حق من خیلی گذشت کرده باشه، من نمیتونم یه تنه به قاضی برم.
ولی چیزی که بیشتر از همه منو آزار میده، اینه که من احساس میکنم (فقط احساس میکنم) که اون حسی رو که باید اون نسبت به من داشته باشه، نداره. شاید توقع من خیلی زیاد باشه، مثلا" امروز تلفنی به خودش گفتم که آرزوی این به دل من موند که یه بار من به تو بگم یخوام بیام ببینمت و تو ذوق زده بشی، همیشه خیلی خونسرد میگه خوب بیا...! شاید مسخره کنین ولی من اینجوریم.
بگذریم...
یکی دیگه از دوستان (پرستو) گفتن که اصلا" کار خوبی نیست که برای توصیف خودت دیگران رو خراب کنی،
ایشون خیلی صریح به بنده گفتن که درکت نمیکنم و کمکی هم نمیتونم به شما بکنم....!!!!!! که من جا داره از ایشون تقدیر و تشکر کنم که حداقل پست منو خوندن و مثل بعضی ها نخونده ننوشتن که وبلاگ قشنگی داری، پیش منم بیا...!!!!
تا اینجا نطراتی بود که میشد روشون حسابی فکر کرد و به یه نتیجه ی خوب که بتونه منو نجات بده رسید.
همیشه گفتن چندتا کله بهتر از کله ی هنگ کار میکنه...!
حالا میخوام از نکات مهم یه نتیجه گیری کنم:
با توجه با نظر دوستان، فکر میکنم بهترین راه حل برای مشکل من این باشه که اول هدفم رو کاملا" مشخص کنم، دوم اینکه انگیزه برای رسیدن به هدف رو در خودم ایجاد کنم، سوم با تمام قدرت به سمتش حرکت کنم و سعی کنم که حسهای تکراری و عادت های بد و نابجا رو از خودم دور کنم و سعی کنم تکیه گاهی باشم برای خستگی های معشوقم. فکر میکنم اگه من انگیزه ی لازم رو نداشته باشم، روحیه ی خوبی هم نخواهم داشت، در نتیجه روحیه اون رو هم خراب میکنم و همه چیز به سمت نابودی پیش میره...
اینطور نیست...
پ.ن: از همه دوستان ممنونم، خیلی از دوستان بهم روحیه دادن. مطمئن هستم که با کمک شما صد در صد میتونم مشکلم رو حل کنم و به اونچه که میخوام برسم.
------------------------------------------------------------
نگاه کن که غم درون دیده ام
چگونه قطره قطره آب می شود
چگونه سایه سیاه سرکشم
اسیر دست آفتاب می شود
نگاه کن
تمام هستیم خراب می شود
شراره ای مرا به کام می کشد
مرا به اوج می برد
مرا به دام میکشد
نگاه کن
تمام آسمان من
پر از شهاب می شود
تو آمدی ز دورها و دورها
ز سرزمین عطر ها و نورها
نشانده ای مرا کنون به زورقی
ز عاجها ز ابرها بلورها
مرا ببر امید دلنواز من
ببر به شهر شعر ها و شورها
به راه پر ستاره ه می کشانی ام
فراتر از ستاره می نشانی ام
نگاه کن
من از ستاره سوختم
لبالب از ستارگان تب شدم
چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل
ستاره چین برکه های شب شدم
چه دور بود پیش از این زمین ما
به این کبود غرفه های آسمان
کنون به گوش من دوباره می رسد
صدای تو
صدای بال برفی فرشتگان
نگاه کن که من کجا رسیده ام
به کهکشان به بیکران به جاودان
کنون که آمدیم تا به اوجها
مرا بشوی با شراب موجها
مرا بپیچ در حریر بوسه ات
مرا بخواه در شبان دیر پا
مرا دگر رها مکن
مرا از این ستاره ها جدا مکن
نگاه کن که موم شب براه ما
چگونه قطره قطره آب میشود
صراحی سیاه دیدگان من
به لالای گرم تو
لبالب از شراب خواب می شود
به روی گاهواره های شعر من
نگاه کن
تو میدمی و آفتاب می شود
فروغ فرخ زاد
