تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

شعار 'مرگ بر ديکتاتور' در سخنرانی آقای احمدی نژاد...!

سخنرانی محمود احمدی نژاد، رئيس جمهور ايران، در دانشگاه صنعتی اميرکبير (پلی تکنيک) برای مدتی با اعتراض برخی دانشجويان که عکس های وی را آتش زده و شعار 'مرگ بر ديکتاتور' سر داده بودند، به تشنج کشيده شد.

رئيس جمهور ايران روز دوشنبه 11 دسامبر (20 آذرماه) برای سخنرانی و ديدار با دانشجويان به دانشگاه صنعتی اميرکبير در تهران رفته بود و سخنان خود را با اشاره به پيشينه فعاليت های سياسی در دانشگاه ها و جنبش های دانشجويی دنبال می کرد، اما در ميانه سخنانش با اعتراض برخی حاضرين در سالن روبرو شد.

يکی از حاضرين در اين جلسه به راديو بی بی سی گفته است که اعتراض دانشجويان پس از اينکه محمود احمدی نژاد از پاسخ دادن به سوالاتی درباره حقوق بشر، آزادی بيان و حق تحصيل و اخراج برخی دانشجويان خودداری کرد، آغاز شد.

آقای احمدی نژاد از معترضين خواست مطالب خود را با آرامش بيان کنند و گفت: "ما سالها در مقابل ديكتاتوری ايستاده ‌ايم و تا هزار سال ديگر نيز احدی قادر نيست در اين كشور هر چند با نام آزادی، ديكتاتوری برقرار كند."

از زمان به قدرت رسيدن محمود احمدی نژاد در تابستان سال گذشته، اين اولين بار است که يک مراسم سخنرانی وی با اعتراض علنی حاضرين همراه می شود.

مخالفان و هواداران رئيس جمهور

بنا به گزارش ها اعتراض دانشجويان منتقد رئيس جمهور ايران که شعار "دانشجو می ميرد، ذلت نمی پذيرد" سر داده بودند، با پاسخ برخی هواداران وی مواجه شد که شعار می دادند "منافق حيا کن، دانشگاه را رها کن."

خبرگزاری ها گزارش کرده اند که درگيری لفظی و در برخی موارد فيزيکی مخالفان و موافقان آقای احمدی نژاد در طول مراسم تکرار می شد و در حين همين درگيری ها برخی دانشجويان به گروه تصويربرداری تلويزيون دولتی ايران (صدا و سيما) نيز يورش بردند.

در حين سخنرانی رئيس جمهور ايران دستکم دوبار صدای انفجار ترقه باعث اختلال در جلسه شد که آقای احمدی نژاد يکبار گفت "كسانی كه می ‌خواهند با فشار، ما دست از آرمان‌ های خود برداريم بدانند كه اين چيزها اثری نخواهد گذاشت" و بار ديگر افزود: "توپ، تانک، مسلسل، ديگر اثر ندارد."

خبرگزاری فارس گزارش داده که رئيس جمهور ايران در واکنش به آتش زدن عکس وی در هنگاه سخنرانی، خطاب به دانشجويان گفت: "اگر هزار بار هم بسوزيم، عقب نشينی نمی کنيم."

در ماه های گذشته سياست های دولت اصولگرای آقای احمدی نژاد در برخورد با برخی استادان - که وی آنها را 'ليبرال' و 'سکولار' ناميده - و همچنين محروم شدن برخی دانشجويان از ورود به تحصيلات تکميلی - که به دانشجويان ستاره دار معروف شده اند - انتقادهايی را در دانشگاه ها و در محافل دانشجويی ايران برانگيخت.

اعتراض دانشجويی به سياست های دولت

هفته گذشته (15 آذرماه) يک روز پيش از فرارسيدن روزی که در ايران رسماً روز دانشجو نام گرفته است، دانشگاه تهران صحنه تجمع گروهی از دانشجويان شد که به مناسبت اين روز به اعتراض به سياستهای دولت جمهوری اسلامی در قبال دانشجويان پرداختند.

تجمع کنندگان، که خبرگزاری ها تعداد آنها را حدود سيصد نفر اعلام کردند، به آنچه امنيتی شدن فضای دانشگاه می خواندند معترض بودند و خواهان آن بودند که فضايی آزاد و دموکراتيک بر دانشگاههای ايران حاکم شود.

آنها همچنين خواهان استعفای وزير علوم به دليل محدوديتهايی بودند که به گفته آنان از هنگام روی کار آمدن وی بر دانشگاهها اعمال می شود.

يک روز پيش از اين تجمع، گروهی از پذیرفته شدگان مقطع کارشناسی ارشد دانشگاه های دولتی در تهران که اجازه ادامه تحصیل نیافته اند، در برابر مجلس شورای اسلامی دست به تجمع زده بودند و بخشی از اعتراضاتی که در تجمع دانشجويی دانشگاه تهران مطرح شد، به محروم ساختن اين عده از دانشجويان از تحصيل اختصاص داشت.

 برای دیدن عکسها روی ادامه مطلب کلید کنید.

پ.ن: قرار دادن این مطلب صرفا" اعلام خبر بود و بس، نه قصد توهین به شخص رئیس جمهور و یا گروه خاص. این وبلاگ اصلا" از این کارا بلد نیست...!

منبع :BBC.com

-----------------------------------------

مه پرواز کنان آمده ام

نرم زی بام جهان آمده ام

باده در جام سحر ریخته ام

مست آن رصل گران آمده ام

پای بر فرق شبان کوفته ام

تا ز خورشید نشان آمده ام

موج آتشکده سبز نیاز

موج رقص کنان آمده ام

دشت خنیاگر خورشید سرود

دشت را چنگ و چغان آمده ام

بوسه بر آتش عصیان زده ام

دیده را شعله فشان آمده ام

یک جهان خشم کنان آمده است ؟

صد جهان خشم کنان آمده ام


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  بیست و یکم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

جای خالی دلت...

نگاهت اینجاست

روی خط ممتد زندگی من

صدایت هم اینجاست

کنار پنجره شکسته ی دلم

ولی دلت اینجا نیست،

هیچ وقت نبوده

هیچ گاه دلت به دلم نظر نکرد،

شیشه ی دلم شکسته،

احتیاط کن،

مبادا خرده هایش زخمیت کند

هر چند که من آنها فرو می دهم

خرده هایش قلبم را به درد می آورد!

میدانی...؟

جای دلت همیشه اینجا خالیست...

+ نوشته شده در  بیستم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کدوم شانس؟ کدومه؟ ما که شانسی نداریم، همش پشت سر هم داریم هی بد میاریم...!

خوب امروز در اولین اقدام جهت پیشبرد اهدافم به در بسته خوردم!!!! اونم یه در نه! هفت هشت تا در بسته از نوع همیچین مرغوبش!!!

بابا این چه مملکتی که ما داریم! تا بچه ایم و عقلمون به جایی نمیرسه، هی تو گوش ما میخونن درس بخون تا بزرگ شدی به یه جایی برسی و پولدار بشی و چمیدونم از این حرفا! حالا که بزرگ شدیم و درس خوندیم، میبینیم که نه بابا همچین که میگفتن نیست...!

ما خیر سرمون امروز یکی یه کار بلند شدیم رفتیم ناجا... همچین با روحیه و انگیزه ایجاد شده در خودم، مطمئن بودم که کارم راست و ریست میشه و امشب و میتونم سر راحت بذارم رمین.

مرکز گزینش استخدامی ناجا چند قسمت داره، یه قسمت مدارک شما رو چک میکنن، یه قسمت استعلام مگیرن و قسمتهای دیگه هم چایی میخورن و بعضی وقتها دارت بازی میکنن، اگه حالشو داشته باشن، گل یا پوچ و بغلی بگیر هم به بازیهاشون اضافه میشه!!

من بیچاره پر انگیزه و روحیه رفتم قسمت کنترل مدارک، اونجا منتظر ایستادم تا نوبتم بشه، رفتم داخل و یه ستوان دوم بود که مدارک و چک میکرد، به من گفت مدرک چیه و وظعیت سربازیت چطوریه و از این چیزا، منم گفتم مدرکم حسابداریه...، هنور حرفم تموم نشده بود، گفت افسر با مدرک حسابداری فعلا" گزینش نداریم، انشالله سال دیگه. اول فکر کردم داره شوخی میکنه، گفتم جناب سروان شوخی نکن بابا مدارک بیگیر نیگا کن حالشو ببر.معدل و نیگا کن...! بابا کدوم دانشجویی و پیدا میکنی معدلش مثل من باشه... 25/12 !!!! گفت عزیزم نمیشه، گفتم بابا نذار من با این روحیه پروانه ایم!!! که تازه دور روزه پیدا کردم زیر بار غمو غصه ها کمرم دوباره خم بشه...! گفت هیچ راهی نداره، گفت نه، اردیبهشت سال دیگه یه سر بزن شاید گزینش داشته باشیم. گفتم اخه من که اول اسفند باید برم سربازی، گفت موردی نداره هین خدمت اقدام کن.

کلی حالمون گرفته شد، اعصابم ریخت بهم، یه چند دقیقه ای روی پله های ساختمان ناجا نشستم و عین این مادر مرده ها دستم و گذاشتم روی سرم. اینقدر اعصابم خورد شده بود که میخواستم یارو رو بگیرم خفه کنم.

بالاخره وقتی کمی غضبم فروکش کرد، از اون خراب شده اومدم بیرون، متاسفانه سیگار نداشتم تا همون موقع روشن کنم و ... بنابراین اولین دکه روزنامه فروشی رو که دیدم، یه پاکت ماربوروی قرمز گرفتم و یه نخش و روشن کردم. تا یه چندتایی از سلولهای خاکستری مغزم که به دردنمیخورد زحمت و کم کنن و یه حالی به این ریه ها بدم تا به جای دود ماشین و منوکسید کربن کمی نیکوتین هم استنشاق کنن! توی این گیری ویری و ناراحتی، دم دکه یارو گیر داده میگه دادش امروز ایران میبره یا چین؟ اون یارو سوارکاره چی شد مرد!!!؟؟؟ تکواندو چرا خراب کرد؟ راست میگن داوره نامردی کرده؟ من که اصلا" حال و حوصله جواب دادن نداشتم، گفتم من خبر ندارم، مرتیکه فضول بهش برمیخوره و میگه مگه شما تلویزیون ندارین تو خونتون!!!؟ فقط یه نگاه معنی دار بهش کردم که فکر کنم از صدتا فحش براش بدتر بود. بعد راهم و گرفتم و رفتم.

داشتم پیاده به سمت میدون سپاه میرفتم و به شانسم و این روحیه پروانه ایم هر چی فحش و بد و بیرا بلد بودم میدام، که یهو به فکرم رسید که برم گزینش سپاه بشم!!! گفتم حالا اینجا نشد، سپاه شاید شد. تازه میگن سپاه به نیروهای کادری خودش خیلی میرسه، از نظر خونه و زمین و ماشین، اکثرا" تامین هستن. اتفاقا" مرکز گزینش نیروی هوایی سپاه بهم نزدیک بود، رفتم اونجا، همش دعا دعا میکردم که اینجا ردیف بشه، همین که رفتم تو و گفتم رشته ام حسابداریه... حاجیه گفت حسابداری گزینش نداریم...! گفتم آخه چرا؟ گفت یه چندتایی میخواستیم که گزینش کردیم، گفتم منم حالا گزینش کنید، گفت نمیشه،تازه 3 سال باید سابقه ی فعال باید داشته باشی که من 3 روزش رو هم در حال حاضر ندارم. گفتم میتونم جای دیگه برم، گقت برو نیروی مقاومت، اونجا شاید گزینش کنن. گفتم باشه. چاره دیگه ای نداشتم. آدرس و گرفتم ورفتم نیروی مقاومت...

اونجا گفتن که حسابداری لازم دارن. تا اینو گفت منو میگی... نزدیک بود از خوشحالی منفجر بشم، فقط گفتن اول برو پیش مسئول مرکز یه صحبتی بکن و اون دستور شو بده تا ما کارتو ردیف کنیم.

رفتم پبشه مسئول و گفت مانعی نداره، نمیدونم همین جوری از دهنش دررفت و گفت چند ساله  تهران ساکنین، گفتم اول تهران بودیم ولی یه چند سالی به خاطر کار پدرم اراک و همدان بودیم بویم، الان 8 ساله که برگشتیم تهران، گفت نمیشه...!!!!! گفتم چرا؟ گفت باید حداقل 10 سال اخر رو سابقه ی سکونت توی تهران رو داشته باشین. گفتم خوب چه فرقی میکنه، گفت مقرراته....گفتم هیچ راهی نداره؟ گفت نه تاره باید دو سال سابقه ی فعال بسیج بیاری، بعدش میری تو اولویت...

گفتم نیروی زمینی سپاه چی؟ گفت اونجا افسر گزینش نمیکنن، فقط دیپلم ...

 

پ.ن: حالا هی بگین برو درس بخون... اگه دیپلمه بودم قبولم میکردن، همون ناجا هم قبولم میکرد.

باید دنبال یه بند پ درست و حسابی بگردم.

هنوز امید دارم...!

 

------------------------------------------------------

نهال کوچک خیالم را

در نگاه مهربان تو

پرورش دادم

لحظه لحظه در کنارش بودم،

نگذاشتم از طوفان و رگبار هراسی داشته باشد

آرام آرام شیره ی وجودم را به پایش میریختم،

هر روز صبح،

برگهایش را با اشک چشمانم تازه نگاه میداشتم،

تا مبادا خشکی هزار ساله ی دلم

ترکی بر شکوفه های نو داده اش وارد سازد،

از چشم غریبه ها دورش ساخته بودم،

تا چشمهای سنگین آنان

ریشه ی کوچکش را نخشکانند،

حال که نهال کوچک به درختی تنومد تبدیل شده،

همان نگاه مهربان تو که دشت آرزوهایم بود،

تبری ساخته و تیشه به ریشه ی نهالم میزند

آخر برای چه...؟

مگر خودت نخواستی که اینگونه شود؟

 

+ نوشته شده در  هجدهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

نتیجه گیری...

روی حرفای شما خیلی فکر کردم، به نتایج خوبی هم رسیدم.

 

بعضی از دوستان منو به کشیدن و ادامه دادن سیگار تشویق کردن و تازه  پیشنهاد هم کردن که سیگار تازه بکشم (حاجی واشنگتن) که من این پیشنها رو حتما" آویزه گوشم خواهم کرد...  و دیگه اینکه سیگار هم هر چقدر دوست داری بکش .....اما گاهی وقتا مثل خود من برای اینکه ثابت کنی ازش قوی تری برای یه مدت معین بزار کنار .... دوباره بکش !!!!( شاه آمفاکتوس سوم) که البته باید بگم، یه بار این کار و کردم و 9 ماه سیگار نکشیدم.

جناب آمفاکتوس گفتن: وبلاگ نویسی تونسته یه محیطی رو ایجاد کنه که توی اون هرکس راحت می تونه داد و هوار راه بندازه بدون اینکه همسایه بگه خفه شو !!!! که حقیقتا" این رو هم راست گفتن.

 

یکی دیگه از دوستان گفته بود (رها.blue) :

اما حالا ..تو این روزا..به خدا توکل کن و بگذار عشقت بهت تکیه کنه نه تو به اون..اون وقته که حس میکنی چقدر قوی شدی..همین باور برای حل شدن خیلی از مشکلات کافیه و اون کاری رو کن که دوست داری..کارهایی که ازشون احساس رضایت کنی ..به خودت انرژی مثبت بده، بگذار روحت هم به این باور و لذت آرامشش برسه...

 

این قسمت رو که علامت زدم، خیلی جالب بود، دیدم یه جورایی راست میگه، این حرف رو یه بار چند سال پیش یکی از دوستای نزدکم به نام محمود به من گفت. شاید بیشتر از اون که لازم بوده بهش تکیه کردم، شاید به جای اینکه کاری کنم که اون منو تکیه گاه خودش بدونه و حس کنه که هر زمان مشکلی داشت و یا چیزی توی دلش سنگینی کرد، بتونه به من به عنوان کسی که هیچ وقت شونه ام رو از زیر سرش خالی نمیکنم اعتماد کنه و مطمئن باشه که من همیشه پشتیبانشم، اینقدر به اون تکیه کردم، که اون فکر میکنه اگه یه بار بخواد به من تکیه کنه، ریشه های عشق و دوستیمون خراب بشه، شاید دیگه اون اعتماد رو به عنوان تکیه گاه نداره.

این فکر کنم که یکی از مسائلی باشه که باید روش خیلی کارکنم.

 

یکی از خواننده های قدیمی وبلاگم (مریم) پیشنهاد داده که به حال بیشتر فکر کنم، گفته که با تنهایی و شعرام و حتی سیگارم بیشتر حال کنم تا تنهاییم از بین بره. کسی بوده که ظاهرا" خودش یه زمانی از چنین مشکلی رنج میبرد و حالا در پی رفع مشکلش داره تلاش میکنه. مریم گفته همدلی خیلی بهتر از هم زبونیه... خداییش راست میگه. هونطور که گفتم خیلی نیاز به همدلی دارم.

 

زهرا دقیقا" مشکل اساسی منو بیان کرده:

گفته : می دونی یکی از مشکلات من چیه ؟ چیزی که واقعا عذابم می ده ؟ اینکه من خیلی خوب فکر می کنم و خیلی خوب می دونم کجای کارم می لنگه ! حداقل اگه نمی دونستم راه چیه چاه چیه انقد نمی سوختم !

 

منم دقیقا" میدونم کجای کارم میلنگه ولی کو اراده ی آهنین....!!!

 

سمانه عزیز، خیلی خوب درکم کرده و احساست سرد منو ، با احساسات گرمش کاملا" لمس کرد. که ازش واقعا" ممنونم. یه ایمیل برام زد و کلی بهم امیدواری داد. از اینکه میبینم در این دنیای مجازی دوستهایی دارم که برای احساسم ارزش قائلن به خودم میبالم.

 

هلوی عزیز که تازه باهاش آشنا شدم، بهم گفته بود:

حال شفاف شنیدن داری؟

نوشته‌ات 2 بخش داره. یعنی یه قسمت‌هایی خودتی و یه کوچولو هم خواستی دل «یه نفر» را همچین بگی ، نگی ، نرم کنی و اینا.

مثل این قسمت : « پاکت سیگار مارلبوروی قرمز پایه بلند و که فقط چهار نخ تش مونده رو میارم بیرون، با این‌که دیشب کمی قلبم درد گرفته بود، باز هم یه سیگار روشن میکنم و...»

مرد مومن!

برای عشق‌ات احترام قایل هستم؛ اما اگر این عامل سیگار کشیدن و درد گرفتن قلب‌ات باعث می‌شه اون نگاه مهربان‌تری بهت داشته باشه، همون بهتر که نداشته باشه! آخه ؛ این می‌شه «ترحم» و نه عشق...

 

خوب بله هلو راست میگه، شاید این جوری به نظر میاد، ولی باید بگم که عشق من هیچ وقت اینجا نیومد و نخواهد آمد که بخواد نوشته های منو بخونه... برای خود هلو هم توی وبلاگش توضیح دادم، البته یه بار اون اوایل که وبلاگ نویسی رو شروع کرده بودم، شاید یکی دو هفته ی اول اونم به اصرار من، چون خیلی ذوق داشتم اومد و دوتا نظر کشکی! هم واسه ی ما گذاشت...

این درد قلبی هم که گفتم، جدی گفتم، هرز گاهی تیری میکشه و ول میکنه. ولی دلیلی نداره دروغ بگم، وبلاگ دلشدگان، سرزمین کوچکی است از دنیای بزرگ و بینهایت مجازی، ساکنان دنیای مجازی هیچ وقت دروغ نمیگن، حداقل من و دوستان مجازیم...

 

مهتاب خانوم، ممنونم که درکم میکنین.

 

آقای بلاغی هم گفتن که نوشته ی من ایشونو یاد جونی هاشون میندازه و گفتن که میخوان راجب من یه مطلب توی یکی از وبلاگاشون بنویسن. که از ایشون هم ممنونم.

 

خلود عزیزم گفته که:

هر کسی بدون هیچ استثنا در زندگی احساس یک نوع پوچی بهش دست داده که بستگی داره که طرف خودشو از این احساس خلاص کرده یا نه...!

خلود گفته که قبل از اینکه دیگران به من کمک کنن، من باید خودم به خودم کمک کنم.

 

اول بگم که من کی گفتم احساس پوچی کردم، همونطور که گفتم، نه سر خورده بودم و نه شکست خورده، فقط به کمی همدلی نیاز اشتم، همین.

راست میگه، شاید بهتر باشه که من خودم هم به خودم کمی کمک کنم، اما چطوری؟ چطوریش برام مهمه،

آیا فقط دیدن کارهای مثبت و منفی توی زندگیم میتونه کمک من به خودم باشه....؟

خلود گفته که دنبال ابزار سعادت بگردم، کجا باید اینا رو پیدا کنم...؟

 

 

علیرضا عزیز که طبق معمول با خوندن پستهای من جوش میارن و هردفعه باید یه گیری به من و پستام بدن!!!

گفته که:

من مثل دختر بچه های 14-15 ساله حرف میزنم(آخه شما بگین...! من اینجوری حرف زدم؟)

خیلی عصبانی گفته من از خونه بیرون نمیرم که عشقم معطلم نشه...!!!!

ولی واقعا" اینجوری نیست،(خودم به خودم جواب میدم: پس چه جوریه؟) ولی جدا" میگم، یه حسی نمیذاره برم بیرون، شاید میترسم اگه برم بیرون... نمیدونم ولی شاید یکی از دلایلش این باشه که اون توی شهر دیگست و من توی تهران، اون تقریبا" 375 کیلومتر با تهران فاصله داره، . من فقط میتونم ماهی یکبار و یا دوماهی یک بار برم و اونو ببینم، شاید به خاطر این مسافته و اینکه من فقط دلمو خوش کردم به همین تلفن های کوتاه که توی روز با هم داریم... شاید اگه مثل خیلی ها هر روز میدیدمش اینقدر خودمو محدود نمیکردم.

یه مطلب دیگه هم گفته که : عشقی که اینقدر ناز نازی باشه دوزار نمی ارزه...!!!!

والا نازنازی نیست، بلا نازنازی نیست... خیلی هم خوبه، شاید من کمی خودمو لوس کردم..!

 

یکی از جالب ترین نظرات، برای شخصی بود به نام "دختر مهربون". اولین بار بود که برام کامنت گذاشته.

متاسفانه نه اسم سایتش رو گذاشته و نه ایمیلشو.

دختر مهربون علت اصلی مشکل منو بیکاری و نداشتن انگیزه برای حرکت به سمت هدفم دونسته.مهمترین انگیزه رو برای رسیدن به اونچه رو که میخوام، عشقم دونسته و گفته شاید بزرگترین آرزوی من رسیدن به معشوقم باشه. که البته باید بگم کاملا" درست حدس زده.

به نکته های خوبی اشاره کرده، مثل وضعیت نظام وظیفه و  کار در هر جایی مثل نیروی انتظامی که خودم اشاره کرده بودم.

دختر مهربون معتقده که من با رفتن به سربازی و یا رفتن به نیروی انتظامی میتونم از این وضعیت کسل کننده تا حد زیادی نجات پیدا کنم.

به نظر من دختر مهربون زده تو هدف... به نظر خودم به اصلی ترین گیر کار من اشاره کرده. فکرشو بکنین، من تا سال گذشته یعنی تا اسفند سال گذشته، توی یه شرکت کامپیوتری مشغول به کار بودم، پستم مدیر فنی اونجا بود، چون چندتا رفیق دور هم بودیم و مدیر عامل هم شکر خدا هیچ وقت شرکت نمیومد، (مثلا" دوماهی 1 ساعت) و شرکت رو عملا" ما خودمون می چرخوندیم. کار برام مثل یه تفریح شده بود. از صبح ساعت 9 تا 10 شب توی شرکت بودیم، همش خنده و تفریح و شوخی و کلی مسخره بازیه دیگه... خیلی خوش میگذشت، اون 3 سالی که توی اون شرکت مشغول بودم، هیچ وقت همچین حسی نداشتم.(یه وقت فکر نکنین ما اونجا رو کرده بودیم عشرتکده و کار مار تعطیل! کار به وقتش و شوخی به وقت خودش.) همش سرگرم بودم و اصلا" به این چیزا فکر نمیکردم.

 

دوست دیگرم الهام خانم گفتن که: به نظر من عشق کامل عشق سازنده است. الهام معتقده که ما گاهی اوقات در انتخاب حس و تشخیص اون اشتباه میکنم و حسی رو که داریم رو بی جهت به عشق ربطش میدیم، یعنی ممکن اون حس ما اصلا" عشق نباشه بلکه یه عادته و از تکرار اون لذت میبریم.

 

ولی من مطمئن هستم که عشقم و با حسم اشتباه نگرفتم، قبلا" به این موضوع زیاد فکر کرده بودم، بعد یه مقایسه هایی کردم و خودم رو توی شرایط مختلف امتحان کردم.... وقتی مطمئن شده که یه حس ساده و علکی نیست، خودم رو عاشق کردم، هیچ وقت سعی نکردم که برنجونمش، هر چند گاه گداری این کارو کردم، ولی نذاشتم که روی دلش چیزی سنگینی کنه، خیلی وقتها مثل یه چوب سوخته شکستم و نذاشتم حتی اون ذره ای احساس کنه. اونم شاید در حق من خیلی گذشت کرده باشه، من نمیتونم یه تنه به قاضی برم.

ولی چیزی که بیشتر از همه منو آزار میده، اینه که من احساس میکنم (فقط احساس میکنم) که اون حسی رو که باید اون نسبت به من داشته باشه، نداره. شاید توقع من خیلی زیاد باشه، مثلا" امروز تلفنی به خودش گفتم که آرزوی این به دل من موند که یه بار من به تو بگم یخوام بیام ببینمت و تو ذوق زده بشی، همیشه خیلی خونسرد میگه خوب بیا...! شاید مسخره کنین ولی من اینجوریم.

بگذریم...

یکی دیگه از دوستان (پرستو) گفتن که اصلا" کار خوبی نیست که  برای توصیف خودت دیگران رو خراب کنی،

ایشون خیلی صریح به بنده گفتن که درکت نمیکنم و کمکی هم نمیتونم به شما بکنم....!!!!!! که من جا داره از ایشون تقدیر و تشکر کنم که حداقل پست منو خوندن و مثل بعضی ها نخونده ننوشتن که وبلاگ قشنگی داری، پیش منم بیا...!!!!

 

تا اینجا نطراتی بود که میشد روشون حسابی فکر کرد و به یه نتیجه ی خوب که بتونه منو نجات بده رسید.

همیشه گفتن چندتا کله بهتر از کله ی هنگ کار میکنه...!

 

حالا میخوام از نکات مهم یه نتیجه گیری کنم:

 

 

با توجه با نظر دوستان، فکر میکنم بهترین راه حل برای مشکل من این باشه که اول هدفم رو کاملا" مشخص کنم، دوم اینکه انگیزه برای رسیدن به هدف رو در خودم ایجاد کنم، سوم با تمام قدرت به سمتش حرکت کنم و سعی کنم که حسهای تکراری و عادت های بد و نابجا رو از خودم دور کنم و سعی کنم تکیه گاهی باشم برای خستگی های معشوقم. فکر میکنم اگه من انگیزه ی لازم رو نداشته باشم، روحیه ی خوبی هم نخواهم داشت، در نتیجه روحیه اون رو هم خراب میکنم و همه چیز به سمت نابودی پیش میره...

اینطور نیست...

 

پ.ن: از همه دوستان ممنونم، خیلی از دوستان بهم روحیه دادن. مطمئن هستم که با کمک شما صد در صد میتونم مشکلم رو حل کنم و به اونچه که میخوام برسم.

 

------------------------------------------------------------

نگاه کن که غم درون دیده ام

چگونه قطره قطره آب می شود

چگونه سایه سیاه سرکشم

اسیر دست آفتاب می شود

نگاه کن

تمام هستیم خراب می شود

 شراره ای مرا به کام می کشد

مرا به اوج می برد

مرا به دام میکشد

نگاه کن

تمام آسمان من

پر از شهاب می شود

 تو آمدی ز دورها و دورها

ز سرزمین عطر ها و نورها

نشانده ای مرا کنون به زورقی

ز عاجها ز ابرها بلورها

مرا ببر امید دلنواز من

ببر به شهر شعر ها و شورها

به راه پر ستاره ه می کشانی ام

فراتر از ستاره می نشانی ام

نگاه کن

من از ستاره سوختم

لبالب از ستارگان تب شدم

چو ماهیان سرخ رنگ ساده دل

ستاره چین برکه های شب شدم

چه دور بود پیش از این زمین ما

به این کبود غرفه های آسمان

کنون به گوش من دوباره می رسد

صدای تو

صدای بال برفی فرشتگان

نگاه کن که من کجا رسیده ام

به کهکشان به بیکران به جاودان

کنون که آمدیم تا به اوجها

مرا بشوی با شراب موجها

مرا بپیچ در حریر بوسه ات

مرا بخواه در شبان دیر پا

مرا دگر رها مکن

مرا از این ستاره ها جدا مکن

نگاه کن که موم شب براه ما

چگونه قطره قطره آب میشود

صراحی سیاه دیدگان من

به لالای گرم تو

لبالب از شراب خواب می شود

 به روی گاهواره های شعر من

نگاه کن

تو میدمی و آفتاب می شود

                                       فروغ فرخ زاد

 

+ نوشته شده در  شانزدهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  |