تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

شب یلدا...

شب یلدای همتون مبارک باشه.

هندونه و آجیل و انار دون شده...فال حافظ...

عجب حالی میده، مگه نه...! جای اونایی که پارسال بودن و حالا نیستن خیلی خالیه...

اینجا یک لینک میذارم برای اونایی که میخوان فال حافظ بگیرن، اول یه فاتحه برای حافظ بخونین، بعد نیت کنید، وبعد اینجا رو کلید کنید.

--------------------------------

مرا غریبه ندان،

نگاهم، جسمم، روحم

از لباسهایت به تو نزدیک ترند،

مرا حس کن

از اعماق وجودت صدایم کن،

مرا غریبه ندان...

 

 

+ نوشته شده در  سی ام آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

وای بر ما خبر از لحظه ی پرواز نداشتیم...!!

بعد از بابک بیات، سرانجام نوبت به ناصر عبداللهی رسید.

در گذشت هنرمند عزیز کشورمون، مرحوم ناصر عبداللهی را به همه ی شما دوستان عزیز، خصوصا" خانواده ی داغدارش تسلیت عرض میکنم.

روحش شاد...

اصلا
نه کنار من بیا و
نه کنار بیا با من
عذاب این همه را که مرور می کنم
بهتر همان پرنده که اوج گرفته
بلند
بلند تر...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

افسوس...

هیچ چیز در اطرافم خوشایند نیست

همه چیز بوی تعفن میدهد

به هر طرف نگاه میکنم

لاشه های گندیده ی خاطراتم را میبینم،

خاطراتی که اگر او

تنها لحظه ای بیشتر درنگ کرده بود

هیچ وقت اینگونه نمیشند...

+ نوشته شده در  بیست و نهم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

با تو...

روزی

لحظه های انتظارت را

پایان خواهم داد،

و برای همیشه

دست در دستت

به هر جا که بخواهی

سفر خواهم کرد،

نگاهم را هرگز از نگاهت نخواهم دزدید

و کلامی جز کلام عشق

بر زبان نخواهم آورد،

تنها اگر دلت با دلم باشد...

 

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کاش در دهکده عشق فراوانی بود.... توی بازار صداقت کمی ارزانی بود...

تقریبا" 4 سال میشه که میشناسمش، 3 سال اول فقط در حد سلام و علیک، چون  همسایه دیوار به دیوار دفتر ما در یکی از مجتمع های تجاری غرب تهران بود، و یک سال آخر هم مثل دوتا برادر و دوست صمیمی.

دوتا دوستی که با اینکه از هم تقریبا" دوریم و من اونجا کار نمیکنم، ولی هنوز با هم هستیم، با هم مسافرت میریم، با هم تفریح میکنیم و خیلی از کارهای دیگه که دوتا دوست صمیمی با هم انجام میدن.

اسمش رو بنا به دلایلی نمیگم، فقط میخوام یه چیزایی رو روشن کنم.

اون توی کار موبایل بود من توی کار کامپیوتر. اون به ظاهر متاهل بود و دختری که توی دفترش به عنوان منشی کار میکرد، همسرش بود، میگفت فقط عقد کردیم و هنوز جشن عروسی نگرفتیم.

پسر خوبی بود، فقط یکم بازیگوش، بیشتر از حد معمول هوس باز بود، دنبال یکه کارایی بود که از یه آدم متاهل انتظار نمیرفت انجام بده، علاقه شدید به سکس داشت و همیشه دنبال این مساله بود میگفت من با یه بار و یکی و دوتا سیر نمیشم.

از این اخلاقش خیلی خوشم نمیومد، شاید اگه مجرد بود، خیلی برام فرقی نمیکرد که داره چیکار میکنه، ولی چون کس دیگه ای توی زندگیش بود، برای اون دختر بیشتر نگران میشدم.

رابطه ی ما خیلی با هم خوب و صمیمی بود، با اینکه من خیلی از این وضعیت ناراحت بودم و دلم میخواست هر چه زودتر به این کاراش پایان بده، ولی هیچ وقت به خودم اجازه نمیدادم که توی مسائل خصوصیش دخالت کنم، زیاد سعی میکردم که این کارا و بکنم، ولی یه حسی همیشه منو به عقب میبرد.

گه گاه به طور غیر مستقیم بهش تذکر میدادم، ولی اون همیشه بحث و عوض میکرد. یه بارمستقیم بهش گفتم که میخوام یه چیزی رو بهت بگه ولی شاید به من خیلی مربوط نباشه.... اونم گفت پس نگو...!

اینو که گفت من دیگه حتی سعی هم نکردم که بهش چیزی بگم، فکر  میکردم زمان همه چیز رو درست میکنه، ولی نشد، بلکه زمان همه چیز رو بدتر کرد.دیگه کارا به جایی ریسده بود ک خانومش کاملا" فهمیده بود که اون با دختر های دیگه رابطه داره، چند بار با هم دعوا کردن، جلوی من، ولی هر بار مرد با زبون خودش زن بیچاره رو خام میکرد. یه بار زنش به من گفت: به نظر تو، من چی کم دارم که اون میره سراغ دخترهای دیگه؟ خوشگل نیستم که هستم، کارکن و زحمت کش نیستم که هستم، از هیچ چیزی هم برای اون کم نذاشتم، سعی کردم همه جوره کمبودهای اونو جبران کنم، چه از نظر احساس و چه از نظر... گفت هر چی تو فکر کنی کاری کردم که اون کمبودی احساس نکنه، ولی نمیدونم چرا اون میره دنبال دیگرون.

من واقعا" هیچ جواب نداشتم که به اون دختر مظلوم بدم. خودم همیشه نگران یه اتفاق بد بین این دو نفر بودم، همیشه میترسیدم که این کارای این پسر، اونو از خانومش جدا کنه و کس دیگه ای رو مهمون قلبش کنه.

همه چیز گذشت، تا اینکه چند روز پیش وقتی از زیارت جمکران برمیگشتیم، به من گفت مهرداد میخوام باهات یه کم حرف بزنم، میتونی کمکم کنی؟ گفتم هر کاری که بتونم انجام میدم. گفت از خانومش خسته شده، گفت عاشق یه نفر دیگه شده که خیلی هم دوسش داره. پنج ماهه که باهاش دوست شده و تصمیم گرفته که با اون هر طور شده ازدواج کنه. البته من تقریبا" آمادگی گفتم این جمله رو از اون داشتم، ولی یه چیزی رو گفت که اصلا" فکرش و نمیکردم، گفت با اون خانومی که تا الان بوده، هیچ وقت عقد کرده ی هم نبودن، حتی مراسم نامزدی رسمی هم نداشتن، ولی اسم پسر روی اون دختر بوده اونم سه سال، توی مهمونی های خانوادگی و مراسم هاشون بوده، توی مسافرتاشون بوده و کلی چیزای دیگه که برای ازدواج دو نفر میتونه کافی باشه،  گفت از بین دوستهای من فقط توی که میدونی این دختر زن من نیست.حالا از این دختر خسته شده و میخواد بره سراغ کس دیگه.دیشب، با همون دختری که تازه با هم آشنا شدن اومدن خونه ی ما، دختره، ظاهرا" دختر خوب و تحصیل کرده ایه و تمام ماجرای پسره و میدونه. خودش میگه که عذاب وجدان داره، ولی پسره میگه من خودم از اون خسته شدم. میگه تو به من قول بده که با من میمونی، به من تضمین بده، من به تو قول میدم که با اون به هم بزنم و با تو ببمونم. پسره میگه من حاضرم قولم رو روی کاغذ بنویسم و ثبتش کنم.

حالا هر دوشون از من کمک میخوان، میخوان من جلوی پاشون یه راهکار بذارم، ولی هر جور که فکر میکنم، میبینم که یه زندگی و یه احساس باید نابود بشه تا این احساس جدید به وجود بیاد. هیچ کس نیمدونه که بعد از جدا شدن اونها از هم چه بلایی ممکنه سر اون دختر بیچاره بیاد، چه عکس العملی ممکنه نشون بده، دختری که به گفته ی خودش، همه چیزشو برای موندن اون پسر فدا کرد و اون در عوضش داره تمام این عشق کده ی کوچیک رو زیر رگبار غرور و خودخواهی خودش خراب میکنه.

پ.ن: عذاب وجدان دارم، من برای احساس اطرافیانم خیلی ارزش قائل هستم، اگه این بار هم این پسر گرفتار هوا و هوس شده باشه،؟؟؟ چه تضمینی میتونه بده که بعد از سه سال این بلا رو سر این دختر نیاره...؟؟؟؟

---------------------------------------------------

نگه دگر به سوی من چه میکنی؟

چو در بر رقیب من نشسته ای

به حیرتم که بعد از آن فربیها

تو هم پی فریب من نشسته ای

به چشم خویش دیدم آن شب ای خدا

که جام خود به جام دیگری زدی

چو فال حافظ آن میانه باز شد

 تو فال خود به نام دیگری زدی

برو ... برو ... به سوی او مرا چه غم

تو آفتابی ... او زمین ... من آسمان

بر او بتاب ز آنکه من نشسته ام

به ناز روی شانه ستارگان

بر او بتاب ز آنکه گریه میکند

در این میانه قلب من به حال او

کمال عشق باشد این گذشتها

دل تو مال من تن تو مال او

تو که مرا به پرده ها کشیده ای

چگونه ره نبرده ای به راز من ؟

گذشتم از تن تو زانکه در جهان

تنی نبود مقصد نیاز من

اگر بسویت این چنین دویده ام

به عشق عاشقم نه بر وصال تو

به ظلمت شبان بی فروغ من

خیال عشق خوشتر از خیال تو

کنون که در کنار او نشسته ای

تو و شراب و دولت وصال او

گذشته رفت و آن افسانه کهنه شد

تن تو ماند و عشق بی زوال او

                                    فروغ فرخ زاد

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

دل تنگ...

نگاه سرد و شکننده ی دیگران،

با نگاه معصوم و ملتمسانه ی من

در یک جا جمع شده است،

نمی توانم به چشمهایشان نگاه کنم،

جوابی برای پوزخندهای پرسشگرشان ندارم،

آخر چگونه میتوانم به آنها بفهمانم

که فقط دلم کمی تنگ شده،

همین...!

 

 

 

+ نوشته شده در  بیست و چهارم آذر 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  |