تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

بیگانه...

سر آن کوی هوا، روی یک صخره سرد

نگه ای سوی دلم کرد نظر

 

آن نگه گفت به من

که دلش غرق پریشانی هاست

 

او به من گفت که او

هم دم خاموشی هاست

 

رو به سویش میکنم با اضطراب

دیده ام اما نهان از چشم او

 

میگشایم لب، کنم من صحبتی

میزند بوسه به لبهایم ولی

 

رو به او میگویم ای نا آشنا

این هوا و این زمین و این جهان

 

رو به سوی من چرا آورده ای؟

در نگاه من چرا گم گشته ای؟

 

من که در تو مثل بادی میوزم

سردی مهرم تو را آتش زند

 

او به من میگوید ای فانوس ره

گم شدم در این نگاه خیره ات

 

سردی و گرمی عشقت نمیخواهد دلم

داغی آن پیکرت را طالبم

 

رو به چشمش میگویم ای تو بی حیا

بگذر این جا تحفه ای نیست تو را

 

من جز او دل را نمی بندم به کس

من تو را بیگانه ام بگذر زمن

 

من هوای عشق دارم در سرم

مست یارم با تو من ویرانه ام

                                  

                                                     هنگ بزرگ

+ نوشته شده در  هفتم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

قفس...

سرانجام

قفسی خواهم ساخت،

که در آن جای کبوتر،

دل سنگین هوس زندانیست...

 

+ نوشته شده در  ششم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

کاش آفتاب یک بار از سمتی که من دوست داشتم طلوع میکرد...! (باز هنگ بزرگ، مثل بچه ها هنگ کرد!!!)

امروز خیلی گرفتم، یه جورایی تو حال خودم نیستم، این حالت و زمانی پیدا میکنم که حس های بدی به سراغم میاد، اینقدر بد که به همه چیز و همه کس شک میکنم، خیلی بد بین میشم، از دست خودم عصبانی میشم و کلی به خودم فحش و دری وری میگم. همه ی این حالتها، مال وقتی که احساس کنم اونی که  توی این دنیا خیلی دوسش دارم بهم دروغ میگه!!!

میریزم به هم، تمام فکر و ذکرم دگیر مسائل بیهوده و چیزایی شاید فقط توهمات ذهنی خودم باشه، میشه.

نمیدونم چرا جدیدا" هر وقت که یه مشکلی پیدا میکنم، میام این تو مینویسم و شماها رو به خوندنش وادار میکنم، قبلنا از این کارا نمیکردم، شاید فکر میکنم اینجا تنها جایی که میتونم حرفام و بی پرده بزنم، بدون اینکه ترسی از عقوبت گفتارم داشته باشم. خوب اینجا کسی منو نمیشناسه، دوستان همه مجازی، ولی پر انرژی، هر کی یه سر دنیا، چین، آلمان، هلند... شاید اینجا بیشتر فهمیده میشم، ولی ای کاش یه بار اونجایی که خیلی دوست دارم فهمیده میشدم. بگذریم، رشته کلام پاره شد...

از وقتی وارد زندگیم شد، هیچ چیز ازش نخواستم، نه دنبال تیغ زدنش بودم، نه توقعات بی جا داشتم، نه یه بار سعی کردم برنجونمش، و مهمتر از همه هیچ وقت، حتی برای یک بار هم بهش دروغ نگفتم، براش دریایی از احساس بودم، سنگ صبور، با اشک هاش اشک میریختم و با لبخندش میخندیدم، با غصه هاش غصه میخوردم و با شادیهاش، شادی میکردم. با وجو اینکه از من صدها کیلومتر دورتره، اگه یه بار احساس میکردم به وجودم احتیاج داره، اگه براش مشکلی پیش میومد و دوست داشت کسی باشه تا درد دلشو آروم کنه، بدونه اینکه بهش چیزی بگم، شبونه راه میفتادم، توی اون جاده کوستانی و پیچ در پیچ مه گرفته، راهی اونجا میشدم تا صبح اول وقت پیشش باشم و آرومش کنم. هیچ چیز از خدا به جز سلامتی و موفقیت و خوشبختی اون از خدا نخواستم. شاید این حرفها اینجا گفتن نداشته باشه، چون فکر کنید من خیلی احساسی و بچه گون رفتار میکنم، ولی میگم، روزا با هم تلفنی صحبت میکنیم، من هر روز پشت تلفن، بارها و بارها بهش میگم دوستت دارم، اونم میگه ولی...

توی روز وقتی با خودم تنها هستم، هر وقت به یادش میفتم، توی دلم میگم دوستت دارم عزیزم، و ساعتی رو که روز تولدم بهم هدیه داده بود و همیشه توی دستمه، بوس میکنم و توی دلم جمله دوستت دارم رو تکرار میکنم. بچه ها شاید باور نکنین، حتی توی سخت ترین شرایط که ذهن آدم ممکنه به عشق و عاشقی نتونه فکر کنه، من به اون فکر میکنم، خیلی دوستش دارم. باور کنید من هر چی رو اون بهم داده نگه داشتم، ختی جعبه خالی کادو هایی رو که بهم داده دور نمیریزم. ولی بعضی وقتها فکر میکنم اون شاید به اندازه ارزشی که من برای آشغال_ کادو هایی که برام خریده قائل هستم، اون برای من قائل نیست. یه آشنا میاد توی وبلاگ من، منو میشناسه و از همه ی زندگی من خبر داره، اون میدونه من چی میگم، همه چیز همیشه خویه، ولی وقتی فقط احساس کنم که بهم دروغ گفته، همه چیز خراب میشه. بیشتر وقتها هم احساسم اشتباه نکرده، پیش خودش فکر میکنه که با حرفاش من قانع شدم، ولیی اینطور نیست، من چیزی نمیگم چون نمبخوام بیشتر کشیده بشه، چون نمیخوام از دستش بدم، چون دوسش دارم و چون بهش قول دادم همیشه پیشش بمونم. من هیچی از اون نخواستم، تنها چیزی که من از اون خواستم صداقت بود و بس... چیزی که من تمام و کمال به پاش ریختم و از طرف اون بیشتر وقتها بی نصیب بودم. همیشه با خودم فکر میکنم شاید اون منو فقط زمانی که با هم تلفنی صحبت میکنیم یا پیشش هستم دوست داره و بهم فکر میکنه، وقتی من میرم یا تلفن قطع میشه، منم باهاش فراموش میشم تا تلفن بعدی. حس میکنم بازیچه شدم، خیلی دوسش دارم، اینقدر که حاضر نیستم به خاطر این فکرهای احماقانه ی خودم از دستش بدم. نمیدونم اون چه کاریه و یا چه کسیه که حاضره به خاطرش به من دروغ بگه...

هیچ وقت نذاشتم توی هیچ چیز کوچکترین کمبودی حس کنه، اما اون... من و از بزرگترین و تنها خواستم از اون که فقط صداقته محروم مکنه.

 

پ.ن: نداریم...

 

لحظه های دروغ...

چه شیرین زیانی

وقتی که دروغ میگویی

و چه تنهاست دلم این لحظه،

نمیدانم چرا این لحظه ها تمام نمیشود...!!!

 

 

+ نوشته شده در  چهارم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

زیبا ترین آفریده...

دلت را به من بسپار،

این بار کهنه کوله بارش را

هر چقدر هم بزرگ باشد،

در پستوی کوچک دلم

جای خواهم دادم،

 

دست سردت را به من بده،

دستانم، گرمای هزار ساله ی

عشقی آتشین را در خود دارد ،

 

چشمان سیاهت را

به چشمه ی چشمهای من خیره کن

خوب نگاه کن،

در زلالیش،

تصویر زیباترین آفریده خدا را خواهی دید،

 

پروانه های خیالت را

بر بلندای نگاهم به پرواز درآور

آنگاه خواهی دید که چگونه،

آسمان را اسیر چشمهایت خواهم کرد

و ستارگان تک به تک،

برایت زانو خواهند زد.

 

 

+ نوشته شده در  یکم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ  |