یک روز از ذره ذره این خاک خواهم پرسید:
ای خاک!
تو که قرنهاست زیر پای مخلوقات خدا گذران عمر میکنی،
تو که خود را تا به امروز از خون هزارن نفر سیراب کرده ای،
و آنان را در خانه های تنگ و تاریک میهمان کرده ای،
از عشق چه میدانی؟
تکلیف عاشقان بعد از مرگ چه میشود...؟
معشوقشان به کجا میرود...؟
فقط به دنبال فرصتی میگردم...!

+ نوشته شده در یازدهم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
به دنبالت میگردم،
هر جا که بشود،
روی ابرها،
قله ی کوه ها،
آنسوی رنگها
آبی، زرد، سبز...
هر جا که بشود،
هر جا که باشی،
شاید خوابیده ای
زیر پلکهای خیس پرستو
یا پشت صدای مهیب
رعد ابرها پنهان شدی؟
حتی اگر
فراسوی قصه ها هم رفته باشی،
پیدایت خواهم کرد...
و دیگر هرگز تو را از خودم جدا نخواهم کرد،
تو خود نیز این را خوب میدانی...!

+ نوشته شده در نهم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|