میدانی!
دلتنگی هایم را دوست دارم
آن لحظه که به یاد تو هستم
و از دوریت دلتنگ میشوم
آن لحظه که از نبودن تو در کنارم
به آسمان و آسمانیان شکایت میکنم
و آن زمان که گریه های شبانه ام
مرحمی بر دل زخمی ام نمیگذارند
و
دوری این همه راه
و غیبت چشمهایت حس دیدن را
از چشمهایم من میگرند
تمام این لحظات و دقایق را
دوست دارم
چون میدانم که تمام من
به یاد توست و از دوری تو گریان است
و باز میدانم در این دقایق
چقدر دوستت دارم
کاش عمق کلامم را درک کنی...

+ نوشته شده در بیست و یکم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
از اون اول که میخواستم برم به اون مهمونی اضطراب داشتم، اصلا" از اون اول چیه از هفته ی پیش که دعوت شده بودم پر از اضطراب بودم تا روزی که رفتم. مطمئن بودم که اونو باز اونجا میبینم و شاید با دیدن او دویاره فکرم بره اونجاهایی که نباید بره. میترسیدم خاطره ی اون شبی رو که تا صبح با هم بودیم رو برام زنده کنه و تمام لحظه های اون شب هر چند که مملو از هوس بود ولی لذت بخش رو جلوی چشمام بیاره و از مسیری که دارم طی میکنم باز جدام کنه...! وقتی دیشب رفتم مهمونی، تمام تنم خیس از عرق شده بود، من با دو سه تا از دوستام بودم، خیلی سعی کردم جایی قرار بگیرم که از اون دور باشم، سعی میکردم خودمو از نگاه پرسشگر دیگران و به خصوص نزدیکان اون خودم رو مخفی کنم، اصلا" دوست نداشتم جواب چرا های اونها بدم، حداقل اینجا و حالا، دلم داشت تاپ تاپ میکرد، رگ به رگ شدن مچ پام رو بهونه کرده بودم تا مجبور نباشم زیاد برقصم، عمدا" مشروب نخورده بودم تا ناخواسته به دامش نیوفتم. کنار ایستاده بودم و داشتم بچه هایی رو که وسط داشتن با هم میرقصیدن رو نگاه میکردم. من تنها بودم و کسی دور و برم نبود، همه ی هواس ها و نگاه ها به وسط گود بود...
تو یه لحظه چشمام به چشماش گره خود، برق اون چشمهای درشت و عسلی باز منو مات و مبهوت خودش کرد، خوشکم زد، هیچ چیز به ذهنم نمیومد که بخوام اون لحظه بگم، فقط نگاه میکردم، خیره خیره به چشمهای هم نگاه میکردیم، سوالی که از فردای اون شب توی ذهنش مونده بود و من هیچ وقت جوابش رو ندادم توی چشماش دیدم... مطمئن بودم که اون هم اون لحظه تمام خاطرات اون شب توی ذهنش تداعی شد، قبل از اینکه من بخوام حرفی بزنم و چیزی بگم، اومد جلو دستش رو دراز کرد و گفت سلام...! نمیدونستم، واقعا" نمیدونستم که اون لحظه باید چی جواب اونو بدم، نمیدونستم که باید جواب سوالش رو بدم و یا جواب سلامش رو. تو همین فکر بودم که دوباره سلام کرد و من بدون اینکه با اون دست بدم گفتم سلام، خوبی و یه چشمک که خودم هم نمیدونم به چه معنایی بود به دنبالش براش فرستادم! گفت آره و بعد رفت وسط جمعیت شروع کرد به رقصیدن. بعد از رفتم اون، به کلی اعصابم ریخت به هم، اصلا" دلیل چشمکی رو که به اون زدم نمیدونم، خودم رو کلی لعنت کردم و فحش دادم. بعضی از دوستاش اون صحنه رو بین ما دیدن و با اشاره به من فهموندم که برم وسط و با اون برقصم، از اشاره دوستان تقریبا" همه فهمیده بودن که موضوع از چه قراره و با اشاره از من میخواشتم که برم وسط. اصلا" دوست نداشتم از جام تکون بخورم.اصلا" دوست نداشتم که با اون برقصم، نمبدونم چرا هنوز نفهمیده بود که چیزی که بین من و اون یه زمانی بود، چیزی به جز یه هوس نبود، حداقل فقط برای من... دوستی ما فقط دو روز طول کشید، من اصلا" به اون علاقه ای نداشتم، حتی اون خودش اون موقع به سمت من اومد و من و کشوند پیش خودش، من نمیخواستم با اون باشم، چون اون موقع کس دیگه ای توی زندگی من بود و من کس دیگه ای رو دوست داشتم، با اینکه اون باز اون موضوع رو میدونست باز هم به سمت من اومد... نمیدونم چرا؟؟؟
به هر بهونه ای بود از مجلس بیرون اومدم، رفتم توی هوای آزاد، یه سیگار روشن کردم و شروع کردم به مرور خاطره هام، خاطر هایی کوتاه اما دلنشین از دو روز با اون بودن، اون شب هیچ وقت از یادم نمیره و این مشکل بزرگ منه که نمیتونم اون شب رو فراموش کنم، چشمهای خیره عسلی و درشت، موژه های بلند و کشید و اندامی بسیار هوس انگیز با لبه هایی آتشین که هنوز گرمای اونها رو روی لبهام احساس میکنم، اما چه کنم که فقط هوس بود و هوس بود و هوس...
من اون شب برگشتم، بدون اینکه اون با من رقصیده باشه و من ذره ای به دوباره با اون موندن فکر کرده باشم. من برگشتم و برای اون که دلش میخواست دوباره حضور من رو کنار خودش احساس کنه، یه عالمه سوال بیجواب باقی گذاشتم و برای خودم وزنه ی سنگین خاطرات هوس انگیزم رو که الا دارن دوباره روی شونه هام سنگینی میکنن باقی گذاشتم.
پ.ن: دیگه نمیخوام دفعه دومی داشته باشه، نمیخوام حتی برای لحظه ای تنم بوی خیانت بگیره. هنوز هم از چشمکی که به اون زدم دارم میسوزم و نمیونم چطوری خودم رو آروم کنم. اصلا" چرا اون کارو کردم...؟ کاش میفهمیدم.
دوست داشتن یعنی این...؟
دوست داشتن،
شبیه نگاه آیینه ی تنهایی است
که خاک و غبار سالها دوری،
صورت روشن و زیبای آن را پوشانده است.
بوسه ای از تو، از من، نقش لبانمان را
به روی آیینه برای همیشه باقی میگذارد.
دوست داشتن یعنی، عمق بوسه بر لب
به دور از خاکستر نیمه افروخته ی شهوت...

+ نوشته شده در هجدهم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
شاید،
روزی فرصتی برای دیدن پیدا کنم،
اگر آن روز گوشهایم را نگرفته باشند!
اما تو که همیشه میتوانی
هم مرا ببینی
و
هم مرا بشنوی
پس چرا اینگونه از من گریزانی...؟

+ نوشته شده در هفدهم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
چند روز پیش، چندتا ار دوستان عزیزم منو به بازی ترسناک! اعترافات یلدایی دعوت کردن!!!
الان شاید یکم دیر شده باشه، ولی حقیقتا" من این چند روز نبودم و نتونستم که آپ کنم،
حالا میخوام پنج اعتراف رو که شاید فقط خودم از اونها خبر دارم براتون بگم،
1 –
شاید تا به حال کسی نتونسته باشه شخصیت درونی من رو کشف کنه! قصد تمجید یا تحقیر خودم رو ندارم،
خودم میدونم که برای خیلی ها شخصیت مرومز و پیچیده ای دارم، تقریبا" با هر کس شبیه خودش هستم، و از اونجایی که حیطه ی دوستان من کم هم نیستند، و با آدمهای مختلف سر و کار دارم، پس انسانی بیش از چند شخصیتی هستم، حرفی که میزنم میتونم روش قسم بخورم که حتی یکی از نزدیک ترین دوستان من که اینجا میاد شاید اینو بدونه که من واقعا" اونی نیستم که مینمایانم....!!!
2 –
کمی دمدمی مزاجم! یه روز خوب و آروم، پا واسه همه چیز و همه کار هستم، ولی یه روز سگ، سگ که میگم از نوع هارش منظورمه!!! اصلا" حوصله ی هیچ کاری رو ندارم،
با همه دعوا دارم و میخوام به یه نفر گیر بدم، یا اصلا" با کسی صحبت نکنم تا آروم بشم.
توی اون لحظه ها که داغونم، عاشق شکستن وسایل گرون قیمت هستم، به عنوان مثال: گوشی موبایل ،مانیتور، کیس کامپیوتر، رم کینگ مکس اورجینال که فکر نمیکنم الان نمونه ی اون رم توی بازار دیگه باشه! ظروف چینی گرون قیمت مادر گرامی و... تمام اینها مدارکش موجود میاشد...!!!!
3 –
از شلوغی بیش از اندازه متنفرم، اگه یه بار مهمونهای خونمون از یه حدی تجاوز کنه،
و سر و صدا زیاد بشه، دلم میخواد همه ی اونها رو با یه نارنجکی چیزی بفرستم اون دنیا!! اصلا" حال و حوصله ی شلوغی رو ندارم.
4 –
احساستم رو خیلی دوست دارم، به احساساتم ارزش میدم و با اونها زندگی میکنم،
اگه کسی بخواد به اونها توهین کنه، واقعا" نمیدونم چه حرکتی ممکنه انجام بدم..!!
5 –
میوه ی موز رو هم خیلی دوست دارم، در حد جنون موز میخورم، خیلی بیشتر از اونی که شما میتونین فکرشو بکنین...!!!!!
من این بازی رو به دوستان دیگه پاس میدم:
خانم سمانه اسدی، علیرضا، پسری از آسمان، خلود عزیز،
پ.ن: از همه ی دوستانی که اومدن و من نتونستم بهشون سر بزنم عذر خواهی میکنم، کمی گرفتارم، قول میدم که زود از خجالت همه دربیام...

+ نوشته شده در پانزدهم دی 1385ساعت   توسط هنگ بزرگ
|