من به پایان سفر نزدیکم...
بیدار میشوم،
چشمانم غرق در لذت خواب شیرین شبانگاهی است،
[خواب بودم، ولی خوابی ندیدم]
صدایی می آید
انگار کسی صدایم میزند!
کنار پنجره
[تق تق تق] شیشه را میکوبد.
نگاه کردم،
کسی نبود!
دانستم که مثل هر روز صبح،
باد است که هجوم تنهایی روزانه ام را
با صدای پنجره
گوش زد میکند!
[میدانم کسی جز باد با من کاری ندارد]
حس حرکت ندارم،
خودمانیم چقدر سخت است،
صبح ها از تخت پایین آمدن!
آنهم در نهایت تنهایی و غربت.
نه سبک بالم،
نه شاهزاده ی سوار بر اسب سفیدش!
نه می آیم،
نه کنارم می آید.
آیینه را صدا میزنم!
[ها ها ها، آیینه میخندد]
چقدر زشت شده ام!!!
موهایم اصلا" استعدادی
برای پریشان شدن ندارند!!!
یادم می آید،
زمانی، روزگاری،
توی قفسه ی سینه
چیزی داشتم شبیه قلب،
که شبانه روز برای کسی
تاپ تاپ میکرد،
اما مدتی است که
صدا از دیوار در می آید
ولی از آنجا نه!!!!!
نه می آیم،
نه کنارم می آید...
سبک بال هم که نبودم،
چون نمیتوانم باشم،
حتی اگر هم بخواهم،
چون پاهایم نمیخواهند
من پرواز را بیاموزم،
دلیلش را نمیدام!
میتوانید از خودش بپرسید!!!
به من که نمیگویند!!
پاهایم عجیب سنگینی میکنند،
تمام جای قدمهایم،
در پشت سرم سوخته است!
خودم میدانم که هیچ راه برگشتی ندارم
و به آخر خط نزدیکم.
کمی آن طرف تر،
میگویند بهشت است،
اما من هر چه نگاه میکنم،
چیزی به جز حیاط پر درخت و زیبای همسایه نمیبینم!
ولی شبها صدای خنده و شادی از همان حیاط
به اتاقم میرسد.
[خوش به حالشان، چقدر خوشحالند و بیهوده میخندند]
حیاط ما، تنها یک دیوار کوتاه،
بدون نرده و حفاظ
با حیاطی که بهشت میخوانندش
فاصله دارد،
اما حیاط آنها چقدر سرسبز است و زیبا،
ولی حیاط ما پاییزی پاییزی...!
کودک که بودم،
هیمشه بادکنک هایم زودتر از بچه های دیگر
می ترکید،
و من،
دیرتر از همه ی آنها گریه میکردم.
بعضی وقتها که اصلا" گریه نمیکردم.
حالا هم که بزرگ شدم،
این بار بادکنک عمر من قرار است زودتر از همه بترکد،
اما این بار قبل از اینکه بترکد،
گریم ام گرفته.
اشکهایم را کسی نمیبیند،
عادت همیشگی ام است
زیر پتو گریه کردن!
آنقدر نوشتم
تا دوباره شب شد،
باید بخوابم،
شاید اینبار مرگ انتظارم را در خواب میکشد!
همه ی کار هایم را کرده ام،
فردا کسی منتظر من نیست،
هیچ وقت نبوده،
پس نگران چیزی نیستم.
هر روز من تکرار بیهوده ی همین جملات بوده،
و دیگر هیچ!!
فردا شب اگر با من کاری داشتین،
من در حیاط سرسبز همسایه هستم،
همان حیاطی که همه میگویند
بهشت است،
میخواهم فردا شب،
برای اولین بار بخندم،
مثل همه ی آنها که هر شب میخندند...!


