به من واژه ای جدید بیاموز...
امروز هم مثل عادت روزانه،
قلم بر دست گرفته ام
و میخواهم احساس مرده ام را
بر روی این کاغذ بی جان تر از دلم
بنویسم،
اما هر چه می اندیشم
نمیتوانم حتی کلمه ای سرد
که نشان از دل تنهای من است
بیافرینم،
نمیدانم اینبار از کجا باید شروع کنم،
چه باید بنویسم ،
از چه بنویسم، وقتی که میدانم
تمام آرزوهایم یک شبه بر باد خواهند رفت،
از چه بنویسم، وقتی که میدانم
به زودی زود از آنچه دارم و دلم میخواهد که داشته باشم
باید دل بکنم، و همه را در شعله ی فراموشی بسوزانم.
تمام واژه ها برایم غریب است
تنهایی و غربت
ریشه های احساسم را بدجور خشکانده،
واژه ای جدید نمی یابم
تا با آن حس مبهم تاریخ لحظه هایم را
معنا کنم و بر نوشته هایم رنگی نو
بپاشم.
دیشب، به اسقبال ستاره ها
در جاده ای تاریک
و به دور از هیاهوی مرده ی شهر رفته بودم،
ترس عجیبی داشتم،
همه جا تاریک بود و تنها در میان انبوه ستارگان
قدم میزدم،
چقدر زیبا بود،
تا به حال آن همه ستاره یک جا ندیده بودم،
ستاره ای را که سالها پیش
برای او برگزیده بودم،
در میان آن همه ستاره ی زیبا
چون نگینی در انگشتری شب برق میزد
و چه با شکوه کمان ابروهایش را
در آن آسمان نقره دوزی شده
به تصویر خیال کشیدم،
عجیب است،
من چه آسان او را در میان آن همه ستاره درخشان در آسمان یافتم،
اما در این زمین خاکی
که تنها ستاره ی درخشانش اوست،
یافتنش اینقدر مشکل است.
چرا خود را از من پنهان میکند،
مگر من چه کرده ام به دل او
که اینچنین از من گریزان است.
میدانم که لحظه ای به دنبال من
نمیگردد،
و مرا چه زود به دفترچه ی خاطراتش سپرده است.
در گذر لحظه ها
هبچ مکثی نیست
و همه چیز سریع تر از آنی که هست
در عبور است
و من تنها تر از همیشه
گوشه ی این دنیای کوچک
به انتظار او که شاید باز آید
در حال ورق زدن
صفحات خطی خطی شده
دفتر عمرم هستم،
تا صفحه ای سفید بیابم
شاید بتوانم تنها عکس او نقاشی کنم...
پ.ن: کاش میدانستید که چه میگویم...
