شانهایت را برای گریه کردن دوست دارم...
و امشب چقدر تاریک است
نه مهتابی، نه ستاره ای، و نه نور چشمهایت
هیچ یک را نمیبینم،
تنها آسمان تیره شده ی
آرزوهایم را می بینم
که ابرهایش بغض کرده اند
اما حتی شانه ای از درخت خشکیده ای
برای بارش نمی یابند
میترسم از روزی که بی هوا
هوای دلم طوفانی شود
از طوفانش هراسی ندارم
اما با بی پناهی چه کنم،
نه چمنی، نه سبزه زاری،
که بر آن بغض فرو خفته ام ار جاری کنم،
بیا....
شانهایت را برای گریه کردن دوست دارم...
پ.ن: دوستای عزیرم، دیگه تا مدتی فکر نمیکنم بتونم بیام اینجا، نمیدونم چقدر ممکنه طول بکشه، یک ماه یا یک سال، شاید هم یک هفته...!!! آخه من رفتم سربازی و دیگه فرصت نمیکنم بیام....!!! حداقل توی آموزشی که هستم فکر کنم نتونم بیام... برام دعا کنید بتونم که معافیم رو حین خدمت بگیرم. باور کنید از سربازی نمیترسم یا تنبلی نمیکنم، ولی به خاطر وضعیتی که دارم به معافی خیلی احتیاج دارم. خوشبختانه افتادم تهران، ولی ....
توی این مدت از همه شما که میومدین اینجا و با نظراتوتن به من امید میدادین تشکر میکنم، دوستان خوبی مثل:
مریم عزیز (من برای سایه خودم مینویسم)، سمانه عزیز(خواب تبر سنگین است)، علیرضا ی مهربان (دلتنگی های یک مشت خاک)، مهتاب(چه کسی میداند چه تنهاست دلم)، الهام،آقای بلاغی، سایه و مانیا بی تو و خیلی از دوستان دیگه که همیشه به من لطف داشتن. کاش میتونستم توی دنیای دیگه ای که مجازی نباشه دوستایی مثل شما پیدا میکردم. همیشه دوستتون داشتم...
ارادتمند همه شما، هنگ سرباز
من به پایان سفر نزدیکم...
سکوتی سخت در این راه،
همراه من بود...
و نگاهی که هیچ گاه محو تماشای من نشد،
همه ی راه را به ستاره ها التماس میکردم،
که با من سخنی بگویند،
اما ماه مرا التماس میکرد،
تا از راه سفر برگردم...
اما دیر شده است، خیلی هم دیر شده است،
کاش هرگز همسفرت نمیشدم...!
