زندان...
چه هوای مرده ایست
انگار کسی راه گلویم را بسته است،
نفس کشیدن برایم
سخت شده است
تنها کاری که خوب بلد بودم،
همین نفس کشیدن غیر ارادی بود!!!
که آن هم برایم دشوار شده است.
هر چند،
هوا چه خوب باشد چه بد،
چه سنگین باشد چه سبک،
چه بلد باشیم نفس بکشیم، چه نباشیم،
لحظه ها بدون توقف میگذرد
و این ما هستیم در بند و اسارت
زمان،
و به دور از هر تلاشی برای گریز
از زندانی که خودمان برای خودمان درست کرده ایم،
سنگ های سخت زندگی را
با چکشهای کاغذی خرد میکنیم،
و فکر میکنیم که خرد شده اند!!!
و گاه و بی گاه برای تفریح
آب در هاون میکوبیم،
و چه لذتی میبریم!
و ابلهانه میپنداریم
که زندگی میکنیم!
هیچ گاه نخواستیم آن سوی دیوار بلند
این زندان را که خشت خشت آن با
تفاله ی احساس های مچاله شده
و خون آبه ای از غرورمان
ساخته شده را ببینیم،
حتی نخواستیم بدانیم
آسمان آنسوی این دیوار سیاه
به چه رنگ است!
رنگین کمان دارد یا ندارد؟
شبهایش را چند ماه روشن میکند؟
نخواستیم...
عشق را،
تنها بازیچه ای قرار دادیم
برای توجیه تعرضاتمان به یکدیگر
و جمله دوستت دارم را
برای توجیح عشق آفریدیم!!!
خوب میدانیم
که از عشق تنها نامش را یدک میکشیم
و هرگز معنایش را آنگونه که هست نمیدانیم،
شاید حق داریم،
آخر چطور میتوان در این زندان
که حتی خورشیدش آسمانش را نمیشناسد
و ستارگانش در شب، نور را از این زندان دریغ میکنند،
و ابرهایش هرگز اشکی برای این مردم نریخته اند،
کسی بتواند کسی را دوست داشته باشد...؟
چه زیبا و بد بو به هم دروغ میگوییم،
شاید این سنگینی هوا، به همین خاطر باشد،
به خاطر بوی بد بخار نفسهایمان،
که اینچنین آسمان را تیره کرده،
و آسمان را محل تجمع، کرکسهای سیاه کرده است!
حتی دریغ از پر سفید یک کبوتر!!!
هیچ چیز اینجا زیبا نیست،
همه چیز رنگ تکرار ناملایمات سرد روزگار است،
و مردمانی هزار رنگ و هزار چهره،
که حتی خود را مقابل آیینه نمیشناسند!
اینجا خبری از فصل سرد فروغ نیست،
کارش از این حرفها گذشته ،
این زندان، سالهاست که این سرما را رد کرده است،
آنقدر مردمش بی احساسند
که حتی گذر آن سرما را حس نکردند...
اینجا هیچ کس باغ آرزو ندارد،
اما پینوکیو زیاد دارد،
و تا دلت بخواهد روباه مکار!!
و چاله هایی، پر از خالی،
که زمانی به جای نهال،
در آنها سکه میکاشتند!!!
چه بیهوده و سخت اسیر این زندان شده ایم،
و نوشتن از این زندان چه بیهوده تر!
کمی بیشتر که می اندیشم،
درک میکنم که اینجا خبر از هیچ چیز نیست،
کاش میتوانستیم کمی رها تر زندگی کنیم...
پ.ن: دوستان خوبم، باور کنید فرصت زیادی ندارم، آخر ابن هفته میام و به همه تون سر میزنم، سربازیه دیگه... این پست روهم یواشکی از تو اتاق فرمانده گذاشتم...آخه مثلا" داشتم کامپیوترش و درست میکردم...!!!

