چرا الان؟
چرا اینجا؟ و چرا اینگونه؟
حالا که به بودن تو نیاز دارم،
تو ساز رفتن را سر داده ای،
و این صدا آنقدر بلند است
که حتی تمام ستارگانی را شبها
با هم شمارش میکردیم نیز به آسانی شنیدند،
من از ماندن با تو میگویم
و تو از تقدیر نافرجام من سخن میگویی،
من از روزهایی که با تو گذشت میگویم
و تو از روزهایی که دیگر نخواهی بود دم میزنی،
من با امید و آرزو به تو نگاه میکنم
و تو با نگاهت بذر اشک را در چشمانم میپاشی،
من سرود و عشق و وفاداری را برایت زمزمه میکنم
و تو خاطراتت را در برابرم طعمه آتش رفتنت میکنی،
و من میدانستم که چقدر فراموش کردنم
ساده است،
و تو آن را چه خوب بلد بودی...!

پ.ن:...
+ نوشته شده در هفتم اردیبهشت 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ
|
دلم برای آسمان آبی آرزوهایم تنگ شده
دلم برای لحظه های خنده و اون همه شور حال کودکانه تنگ شده
دلم برای بستنی فروش دوره گرد محله ی قدیمیمون خیلی تنگ شده
و اون چرخ و فلکی که هر روز جلوی مدرسه می ایستاد و همه ی بچه ها را سوار میکرد تنگ شده،
دلم برای پدربزرگم تنگ شده، دلم برای نصیحتها و عیدی ها و داستان های شب چله پدربزرگم تنگ شده،
دلم واسه اون درخت یاس سفید توی اون خونه قدیمون توی همدان تنگ شده، واسه او گلای بنفشه حیاطمون تنگ شده،
دلم واسه فرارم از مدرسه و رفتن به سینما تنگ شده، دلم واسه دفتر ناظم و شلنگ خوردنم تنگ شده،
دلم واسه دیروزم تنگ شده، دلم واسه فردام تنگ شده، دلم واسه هر چی که بوده تنگ شده!
بیشتر از همه دلم واسه ی خدا تنگ شده، دلم برای معجزه هاش تنگ شده، دلم واسه جواب سوالم توی خواب تنگ شده، دلم واسه توکلش تنگ شده...
ولی دل هیچ کدوم از اینا واسه ی من تنگ نشده،
دل هیچ کدوم از اینا واسه ی من حتی یه ذره هم تنگ نشده،
توی این دنیای بزرگ هیچ کس نبود که من اونجور که میخوام بفهمه و اونجو که دوست دارم ئوسم داشته باشه،
حتی خدا هم دیگه نمیخواد منو بفهمه، حتی خدا هم دیگه من و دوست نداره و من میدونم که تنها ترین مرد توی این دنیای بی پایانم.
میدونم که فقط اسم عشق عاشقی رو یدک میکشم و از او چیزی به جز خودخواهی نمیدونم، چیزی به جز دلشکستن و ناامید کردن از اون یاد نگرفتم.
تا همه چیز میخواد اروم بشه، یه چیزی میاد و همه چیزو دوباره خراب میکنه، تا بیام و اون همه خرابه رو بخوام درست کنم، کلی زمان میبره، وقتی درست شد فکر میکنم دیگه تموم و همه جیز حل شده، اما قبل از اینکه طعم لب معشوق روی لبام بمونه، یه باد دیگه، یه طوفان دیگه، یه بلای دیگه، یه نفهمه دیگه، یه نامرد دیگه، یه بی رحم دیگه، یه ترسوی دیگه، یه موجود مفلوک و ذلیل دیگه همه چیز و نابود میکنه، هر چی ساخته بودم و ریز ریز میکنه و من فقط میتونم نگاه کنم، نه میتونم فریاد بزنم، نه میتونم جلوشو بگیرم، وقتی همه چیز خراب شد، دوباره شروع میکنم همه چیز رو از نو ساختن در این خیال که اینبار همه چیز درست میشه با اینکه میدونم خیالم واهیه ولی بازم دوباره میسازمش و منتظر طوفان بعدی میشینم.
----------------------------------------------------------------
من که اینجا لحظه هایم را
در بی تابی نبودن تو سپری میکنم،
آرزویی در عمق نگاهم برق میزند،
ثانیه ها را میشارم
نگاهم را به آسمان خیره مکنم،
ماه را با اشتیاق صدا میزنم
و خواب را در چشمانم میهمان میکنم،
تا شاید
تنها حس نگاه تو را در خواب ببینم...

+ نوشته شده در چهارم اردیبهشت 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ
|