بازی مرگ بار روزگار...
آرزوهایم گم شدند در جاده های پر غبار
دیدگانم پر ز اشک است در مسیر روزگار
این هوای مه گرفته،
این هوای بوی نم از غربت آدم گرفته
میزند بر صورتم آه و یک مشت خاک و سنگ
آه آن تک مهربان پرنشاط و شوخ و شنگ
دیده ام را من به سوی سبزه زار
کی توان سو کنم ای روزگار؟
خسته ام از این زمان مرده و بی عشق و یار
لعنتم را من به تو میگویم ای تو، روزگار!
من وجودم کی در این آتشفشان مرده بود؟
کی نگاهم سوی این بتهای در بت خانه بود؟
من ترانه می سرایم بهر هر کس هست و نیست
تا به کی باید بگویم ذکر آن کس را که نیست؟
تو که تنها تکیه بر تخت سلیمانها زنی
تو که در هر جا بخواهی خیمه و پرچم زنی
لحظه ای را وقف من هرگز نکردی نارفیق
جز به من در حق هر کس باوفایی کرده ای تو نارفیق
سوی منزل، راه آخر، شام تاریک، راه من این است
میروم آهسته آهسته، بی نصیب از هر چه خوبی ست
کوله بارم پر شد از بوی گناه
نامه ی اعمال من زشت و سیاه
میروم، شاید که باز آید به سوی پیکرم
ذره ای اشکی بریزد روی خاک بسترم
روزگاری که با ما ذره ای سازش نداشت
این چنین ما را به کام مرگ کشاند
-----------------------------------------------------------------
میدانی!
در بی آوازی چشمهایت،
در بی صدایی غمهایت،
خود را جستجو کردم،
در میان روح لطیفت،
به دنبال آشنایی بودم،
به دنبال واژه ای نو از ترنم اشکهایت میگشتم
ولی افسوس که هیچ کدام را نیافتم
تنها قاب شکسته ای که
عکس نیم سوخته ی یک عشق قدیمی را
چه لرزان و سرد یاداور بود...
و چقدر زیبا رنگ میبازند...
اینها که تنها تلنگری از عشق را احساس کرده اند....


