غربت نشینان...
این جا ماندم ام تنها و غریب
چشمهایم در جستجوی نگاهی است
که هیچ گاه مرا نگاه نکرد
و گوشهایم در جستجوی صدایی است
که هیچ گاه مرا صدا نزد
و چقدر غربت سخت است
اینجا خبر از صفوف به هم چسبیده ی
فرشتگان نیست
اینجا خبر از هیچ آشنای غریبی نیست
اینجا از هیچ چیز خبری نیست،
گویا بذر مرگ را
در این بیابان تقص کرده اند،
ولی تا دلتان بخواهد،
گرگ هایی را میبینید
در لباس گوسفند
و چراگاهی پر از
خار و تیغ های زهر آلود
اینجا صدای باد هم
پیام آور مرگ است
و صدای پرندگان،
که جیک جیک کنان میگویند:
چه ابلهانه زندگی می کنید!
کمی آنطرف تر،
دخترکانی نیمه برهنه
در کنار رودی جاری و پر خروش
آفتابی از سر مهربانی
ارزانی اندامشان میکنند
و در آن سوی رود،
چشمان شهوت بار
و هوس آلود پسرکی
بر اندام لخت این دخترکان
دزدانه خیره میشود،
و پسر حسرت میخورد
و تنها آرزویش این است،
کاش اطراف این رود
سیم خاردار نداشت...!
زندگی اینجا معنای بودن ندارد،
کاش میشد پرسید
که چرا من هستم،
و او که باید باشد نیست؟
کاش میشد پرسید
که چرا من باید
سنگینی گناه دوست را
بر دوش کشم؟
چشم دوخته ام
به داربستی که عجیب
شبیه چوبه ی دار است...!
من حال مسیح _
به صلیب کشیده شده را
خوب میفهمم،
من میدانم
وقتی نسیم خنکی
به اجبار از سر بیابانی خشک میگذرد
چه حسی دارد
من میدانم
که چرا در قفس هیچ کسی
کرکس نیست...!
من همه را میدانم،
من همه را میفهمم،
من سلطان غم و تنهایی،
هیچ کس مرا حتی
با نام خود نمیشناسد...
کاش میتوانستم دلم را
به آواز خوش قناری خوش کنم
ولی افسوس که اینجا
خبری از قناری هم نیست!
اینجا پر از کرکس است
و صدای ویز ویز مگسانی
که بر سر لاشه ی
سگی نفرین شده
نزاع میکنند،
گفتم که،
اینجا بذر مرگ پاشیده اند
و ما هم منتظر جوانه ی زرد این بذر
در زیر پاهای نه چندان
استوارمان هستیم،
و سرانجام،
سرنوشت ما هم نفرین است
و نزاع مگسها و خوراک کرکس ها...!

