تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

دنیایی دیگر...

راه دور است،

عمرها کوتاه، چون پلک بر هم نهادن،

دریا زیباست،

اما در پس این زیبایی، کوهی از کاه روی آن است،

 

از قایق سهراب به آن مینگرم،

تا ببینم آن دور، پشت دریاها،

خیمه گاهی، پلوانی،

یا که حتی

کودکی بازیگوش که جدا از مادر

در پی یک حقیقت،

که لولو چیست در تاریکی انباری خانه

در تکاپوست

 

یا ببینم مردمانی که به فردا مینگرند،

یا که شاید،

گل سرخی که از شادی گلهای شقایق میشکفد

و نمیورزد رشک...

 

ولی افسوس که نمیبینم من نشان از آن همه آرزو!

وای بر ما،

چه کسی میداند آن نفر کیست که در آب میسپارد جان...!

خاطره ها بر لب جوی شسته شده،

در میان موجی از گل مدفون شده،  

دستهای نامردی تا به آرنج خونی شده،

چشمان شهوت بار شیطانی که بر اندام پاک یک زن بی مهابا خیره شده،

آرزوهایی که در انجام آن، خانه ای ویران شده،

روزگاری را که بی شک عاشقی نفرین شده،

موجی از تاریکی و ظلمت

به روی چشم ما چیره شده...

آشنای دیروز ما، چرا امروز ناپیدا شده

روزگار ما چرا اینگونه بی امید شده...؟

 

+ نوشته شده در  دهم تیر 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

هم درد...

خستگی ات را،  

بر شانه های من بگذار،

که ما هر دو همدردیم،

اشکهایت را،

به لب های تشنه ی من بسپار،

لب هایم سالهاست که تشنه مانده است،

سنگینی بار هزار غم را،

بر قلب من بگذار

و قلبم چه پر تپش برای تو میتپد،

من عشق را در میان 

وسعت کمان ابروهایت درک میکنم،

من نگاهت را در میان

هیاهوی زمان، آبی میبینم

من صدایت را سبز میشنوم

و آسمانت را پر ستاره میبینم،

شبها تنها خواب عکست را میبینم،

خواب خاطره هایم را،

مثل دیشب که خواب تو را دیدم،

تکرار خاطره هایم،

و شمعی نیمه سوز

در کنار قاب عکسی که تنها و تنها

نام عشق را یدک میکشد،

و صدایی که آرام مرا صدا میزند،

حس باد است، در میان توهم افکارم...

برایت ترانه ای از باران میگویم،

اما حس خیس شدن در خیابان را

چگونه برایت معنا کنم، 

برایت پاییز را بر بوم دلم حک میکنم،

اما حس خش خش برگهای پاییزی

در زیر قدمهایمان را چگونه برایت نقاشی کنم،

در انتهای نامه های عاشقانه،

مینویسم دوستت دارم... بسیار،

اما حس عشق را چگونه بر قلب نامه بیاویزم،

میدانم خسته ای، من هم خسته ام

خستگی مرا فراموش کن،

خستگی ات را، بر شانه های من بگذار

که ما هر دو همدردیم...

 

+ نوشته شده در  هشتم تیر 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ