تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

نیمه پنهان...

اینجا غربتگاه ستاره است

اینجا ته مانده ای از

وجود خالی مردیست

که روزهایش را چون

نسیمی که از دریا میگذرد

بر امواج دریا مرقصاند،

نه خورشیدی برایش مانده

و نه چشمی به آرزوهایش دارد

سالهاست که در انزوای کلامش

طعم مرگ را میشود حس کرد،

سالهاست که شبهایش را

با هیچ کسی تقسیم نکرده است،

در و دیوار اتاقش

بوی ماندن نمیدهد

و رنگ رخسارش

از سر درونش خبر نمیدهد،

مرموز و بی حوصله است

حتی زیباترین ملودی ها

برایش ناقوص مرگ را به صدا در می آورد،

دیوانه وار

به دنبال دشنه ای زهر آلود میگردد

تا به قلب زمان بکوبد،

اما زمان او را چنان به زمین میکوبد

که نای بلند شدن را از او میگیرد، 

صدایش لرزان است،

در عمق صدایش هیچ چیز را نمی شود فهمید،

گویی فقط با مردگان سخن میگوید،

خسته است،

خستگی را میتوان از عرق سرد بدنش فهمید،

شکسته است،

نفس هایش به شماره افتاده است،

مرد کم آورده است،

مرد در جنگ با سرنوشت، در بین بردن و باختن،

باختن را انتخاب کرده است،

میخندد، وقتی با نام دیوانه خطابش میکنند،

میگرید، وقتی به او میگویند:

دنیا، گورستان آرزوهایش است...

یک عمر در آرزوی کسی بود

که نجات بخشش باشد،

وقتی او را یافت،

التماسش کرد که بماند،

اما او لحظه ای درنگ نکرد

و تمام هستیش را ویران ساخت،

او هیچگاه فکر نکرد

که همه ی زندگی مرد است،

هیچگاه افسوس نخورد،

چون او،

اینجا نبود،

اینجا غربتگاه ستاره است،

و اینجا مردیست

که انتهای نگاهش

به راهی است که نه پایان دارد

و نه راهی برای بازگشت،

اینجا غربت گاه ستاره است...

اینجا نیمه ی پنهان عشقی است

که مرد آن را اهورایی می خواند!

 

 

+ نوشته شده در  نوزدهم تیر 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ  |