دریاب...
آه...
چقدر دلتنگ شده ام امروز
هیچ روزی را به یاد ندارم
که اینگونه، بی تاب
در انتظارت نشسته باشم،
کاش میشد کمی از این دلتنگی را
با تو قسمت میکردم،
کاش تو در کنار من و سفره دلم بودی،
نمی دانم میدانی
که چقدر آرزوی دیدن دوباره تو
در شیار چشمانم و بر روی نرمی گونه هایم
شبها و روزها، رقصان است؟
چیزی روی پوست تنم موج میخورد
چیزی شبیه به اندوه یک فرجام
چیزی مثل تولد یک پروانه در مه،
کاش میشد،
اما نبض زمان در دست من نیست،
که باز دارمش از فردا،
کار من نیست!
کار من افسوس است،
نه بازی با مهره های شطرنج زمان!
میدانم که تو هم دلتنگ منی،
من میدانم که آن سوی کلامت
چیزی به جز زمزه با باران نیست
من همه را میدانم...
آه ...
چقدر دلتنگ تو شده ام امروز،
دستهای مرا دریاب،
حتی در خواب،
در دورترین مکان خلوت ذهن،
و صدای مرا
که از صدای ترک خوردن یک آه
نازکتر است،
که این آخرین صدای امید من است
به سوی تو...


