تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

دریاب...

آه...

چقدر دلتنگ شده ام امروز

هیچ روزی را به یاد ندارم

که اینگونه، بی تاب

در انتظارت نشسته باشم،

کاش میشد کمی از این دلتنگی را

با تو قسمت میکردم،

کاش تو در کنار من و سفره دلم بودی،

نمی دانم میدانی

که چقدر آرزوی دیدن دوباره تو

در شیار چشمانم و بر روی نرمی گونه هایم

شبها و روزها، رقصان است؟

چیزی روی پوست تنم موج میخورد

چیزی شبیه به اندوه یک فرجام

چیزی مثل تولد یک پروانه در مه،

کاش میشد،

اما نبض زمان در دست من نیست،

که باز دارمش از فردا،

کار من نیست!

کار من افسوس است،

نه بازی با مهره های شطرنج زمان!

میدانم که تو هم دلتنگ منی،

من میدانم که آن سوی کلامت

چیزی به جز زمزه با باران نیست

من همه را میدانم...

آه ...

چقدر دلتنگ تو شده ام امروز،

دستهای مرا دریاب،

حتی در خواب،

در دورترین مکان خلوت ذهن،

و صدای مرا

که از صدای ترک خوردن یک آه

نازکتر است، 

که این آخرین صدای امید من است

به سوی تو...

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم تیر 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

جاده ناامیدی...

چرا این چنین مرا

در جاده های بی سوار رها کردی؟

دوری این همه راه بس نبود

که این گونه تنها و بی کس

به سوی ناامیدی رهایم کردی؟

 

هیچ هستی خوشایندی

در این جاده نمیبینم

همه چیز سراب است

و حتی چشمه ای کوچک هم در کار نیست!

 

مرا تنها رها مکن

بیا و دستم را بگیر

که بی تو هیچ چیز

نجاتم نخواهد داد...

 

+ نوشته شده در  بیست و ششم تیر 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ  |