به یاد آور...
به یاد آن همه گریه
به یاد خنده ی آخر
به یاد بوسه های تو
به یاد آن دم آخر
شکستم من به تنهایی
به لب اما نیاوردم
به یاد گفته های تو
شبی اما نیاسودم
درون قابی از شیشه
به دنبال نگاهی از تو میگشتم
درون بقچه قلبم
دلت را با نگاهم جستجو کردم
یاد آن شبهای سرد
تمام التماس و گریه های من
یاد آن تنها نشستن روی سنگ
نرفته از نگاه خاطرات من
به یاد آور تو آن روزی
که میگفتی به من هر دم
که آغوشت کند گرمم
نرو از پیش من، همدم
بمان در لحظه های من
کنار آتش عشقم
که تو عاشق، منم معشوق
نیم من سردی شهوت
ولی افسوس چه زود رفتی
مرا در من رها کردی
دلم را همچو یک ماهی
از آب دریاها جدا کردی
کنارم سایه ی مرگ است
درون دیده گانم شب
به دنبال تو میگردم
لا به لای آن همه اختر
نمیدانم چرا رفتی، کجا رفتی؟
چرا از من به آسانی گذر کردی
چرا اینجا، در این سرما
مرا با قصه گوی شب رها کردی
ولی اما تو میدانی
که من تنهاترین بودم
من آن عاشق، من آن دیوانه و مجنون
شریک گریه های هر شبت بودم

