آمدم...
آمدم...،
خسته تر آسمانی که،
شبهایش تا صبح زار میزند...!
آمدم،
همراه نسیم خنکی که بوی ماندن میدهد،
من این نسیم را
از آن سوی پلکهای خیس و خسته ی ستاره ای خاموش شده
برایت سوغات آورده ام
مرا ببین...!
عشق را ملتمسانه از دامان زنی طلب میکنم
که خود عشق را برایم آفرید،
اما هرگز به چشمهایم نگاه نکرد!
دیگر از من نخواه که باز گردم...
هرگز...
+ نوشته شده در پانزدهم شهریور 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ
|

