تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

مرگ کجای این دنیای بزرگ پنهان شده...؟

روزها،

آن زمان که خورشید طلوع میکند،

لحظه فریاد است،

لحظه پرواز است،

لحظه رها شدن،

و سرانجام،

وقتی که خورشید غروب میکند،

لحظه سکوت است،

لحظه سقوط است،

و لحظه ای ایست

که من باید مرده باشم!  

باید در انزوای دور دست ترین سیاه چاله ها مدفون شده باشم،

اما، اما هرگز آنگونه که خواستم نشد، 

نمیدانم، شاید مرگ جرات نزدیک شدن را نداشته باشد،

شاید از اشتیاق رفتن من، ترسیده،

شاید میداند مرگ من انتهای همه ی بدی هاست،

شاید میداند اگر من بروم،

دیگر کسی نیست

تا مدام این افکار پوسیده را هر روز به تصویر خیالش بکشد،

و اوهام خشکش را، بی هیچ مقصدی

در دل شب بدرقه ی نور ستارگان کند،

او میداند اگر من نباشم،

مردن و عذاب معنا نخواهد داشت،

به جز مرگ،

حتی خدا هم میداند که من بدترین هستم!

و این تنها چیزی است که خدا از من میداند!!!  

فرو رفته در عمیق ترین اقیانوس بی ماهی،

که قطره قطره ی آن هوس است،

خو گرفته با مردمان پست،

و هم بستر شدن با زنان مست،

و اینها همه برای من عذاب است،

برای من درد است،

شهوت را به اوجش میرسانم

بی آنکه لذتی در پس آن برایم نهفته باشد،

بوسه بر لبهای غریبه ای میزنم

که اشتیاقی برای ماندنش نیست،

و عکسی را در کنارم شعله میکشم،

که هیچ امیدی به دیدار دوباره اش ندارم،

کاش میدانستم،

آمیختن را از که آموختم،

هوس را چه کسی اولین بار برایم مجسم ساخت، 

کاش آن کس که آمیختن را به من آموخت،

معنای اشک را هم گفته بود،

لبخند را برایم ترجمه کرده بود...

کاش تصویری از پشیمانی،

از گناه،

از رویایی که با هوسی خام میسوزد،

و از هوسی که با عشق هم معنا میشود،

بر بوم خاطره هایم حک میکرد

افسوس معنای هیچ یک را نیمدانم،

خنده ام میگیرد!

پسرک هنوز بالای لبش سبز نشده است،

میگوید عاشق شده است

و زنی سی ساله را تا مرز پرستش دوست دارد!!!

عکسی مچاله شده از زن را در کیفش گذاشته است

و میگوید به دور از چشم شوهرش عکس را دزدیده!!!

حیف از تن من که به لحظه ای شعله شد

و حیف از تن او که لحظه ای به خود لرزید،

و تن یخ زده اش را بر بدن آتشین من

آب کرد...

و اکنون تنها ته مانده ای از من باقی مانده،

و نه هیچ امیدی حتی واهی به فردا نیست،  

آیا اینها عذاب نیست،

زندگی کردن در حفره ای سیاه

که بوی مردار از آن به مشام میرسد،

بوی خون،

بویی که تمام مردار خوارها را به آنجا کشانده است،

و صدای هو هویشان شبها لالایی خواب من است،

و هیچ فرشته ای حتی

فکر گذر از اینجا را از فاصله ای دور به سر راه نمیدهد...

دلم میخواهد انتهای زمان را بیابم،

و در آنجا آنقدر فریاد بزنم، آنقدر فریاد بزنم،

تا صدایم را،

صدای دلم را یکبار و تنها برای یکبار بشنوم،

برای یک بار آرزو را حس کنم،

نه آرزو کنم!

و حال من در حسرت رفتن،

در آرزوی دل کندن از این تالاب خون و مرداب گندیده،

در انتظار مرگ می نشینم،

اما نمیدانم مرگ کجای این دنیای بزرگ پنهان شده است!

خبری از او نیست،

هر چند گه گاه رد پایش را در کوچه و خیابان

و به دیوارهای سنگی و سیمانی میبینم،

اما باز در دل میگویم:

حتما" او هم نمیداند من در کجای این دنیا بزرگ سر گردانم،

اگر میدانست چرا اینگونه انتظارش را می کشم،

و اگر میدانست چرا اینگونه زیستم،

زوردتر از اینها به نجاتم می آمد.،

خیلی زودتر از اینها...

 

+ نوشته شده در  سی ام شهریور 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ  |