سراغی از من بگیر...
هنوز هم به سراغ شعر هایم می آیی؟
این سوالی است که مدام برای خود تکرار میکنم!
تکرار میکنم که هنوز مرا در خوابهایت میبینی؟
تکرار میکنم که در انتهای نگاهت چیست که جریان دارد
و به من بگو...
تکرار میکنم که در آرامگاه خیالت،
چه کسی اجازه ورود دارد؟
و همچنان تکرار میکنم،
تکرار میکنم
ثانیه ها را،
تکرار میکنم...
بی هدف...!
بی آنکه لحظه ای از شمردن بایستم،
اعداد تمامی ندارند،
مثل دنیا انتهایی ندارد!
و فردا اشتیاقی برای فردا آمدن ندارد!
میدانم کسی دیگر به سراغ شعر هایم نمی آید یا نه،
اما تو با من بگو،
با من بگو از حس نفست در لحظه تردید به عشقم،
از ترانه هایی که به وقت غم و تنهایی میخوانی،
و از سکوت آرامت در لحظه دلتنگی،
تو اگر تنهایی، و اگر غم داری،
به سراغ من دل خسته بیا
به چراغی شب این تیره گشا
به نگاهی دل این وامانده ز هر جا و مکان
روشن کن،
چشم تمنای مرا بنگر،
شوق پرواز در آن دارد موج،
ولی افسوس که نیست
حتی یک پر پرواز از شوق!
ولی اما تو اگر شادابی، و اگر خندانی،
به سراغ من دل بیچاره نیا!
و همانجا بنشین،
که امیدی به من و
این دل طوفان زده نیست،
نه چراغی به شب و
نه نگاهی به سحر
نه که یک پیک بهاری
نه که یک مرغ سحر،
راه این منزل من
راهی از دنیا جداست
راه یک واهی دور و
نقشی از خاطره هاست...