سهم...
در کنار زردی این روزگار
از نگاه چشمه ای در عکس ماه
چشم من سوی نگاهت می پرد
ای خداوندا، خدای مهربان
گویمت تا که بدانی کیستم
ماند ام، اما صدایی نیسیتم
جستجو کردم تو را در روز و شب
با توام، اما گرامی نیستم
شب به عشق چشمه ی اشکان تو
خیره ماندم تا سحرگه سوی تو
آرزو کردم که ای کاش لحظه ای
بشکند بغض صدای رحم تو
یک نفس هم در کنار من بشین
یک شراب تازه از دستم بگیر
بوسه ای بر صورت خشکم بزن
دست من از دامن این غم بگیر
هر کجا فریاد کردم کی خدا
روح سبز زندگیت در کجاست؟
کی به دادم میرسی پروردگار
هیچ جوابی را ندیدم من، خدا!
گویی یا این نام تو الله نیست
یا که هر چی می زنیم فریاد نیست
شاید این اسم دروغین تو است
چون به درد این صدا درمان نیست
من نمیدانم چرا این آسمان آبیت
ذره ای جایی برای من نداشت
من نمیدانم چرا این قطر های مهر تو
سهمی از بودن برای من نداشت
سهم من از با تو بودن در کنارم چیست خدا؟
این همه رنج و عذاب های فراوان از کجایند ای خدا؟
بسترم غرقه به خون و تو هنوز بی خبری
ادعای آن همه رحمت که می گفتی کجایتد ای خدا؟
من گنه کردم، ولی از روی جهل
شب به شب آغوش یک زن بوده ام تا به سحر
حال، رو به سویت آمدم بگشای در
من گنه کارم، تویی آن روح سبز
ای خداوندا، خدای مهربان
حال من را بی خودت هرگز مذار
یک سپیده بر دل شبها بدم
غصه را بر این دل بی طاقت خسته مذار

