ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید
از کجا آمده ایم؟
به کجا خواهیم رفت؟
چه اندوهناک به هم می نگریم،
و سوالی که نهان و آشکار از کنارش می گذریم،
از کجا آمده ایم،
به کجا خواهیم رفت،
اضطراب را در تلفظ این جملات می شود حس کرد،
ترس در نگاه تردید ستاره بر زمین موج می زند،
و رسوایی این زمان تنها برای ماست!
برای مایی که در دلهره ی ماندن و رفتن
گلبرگ های بی گناه عشق را پر پر می کنیم
و هرزه گی آن را سرمه بر گفتار خاموشمان!
مستانه در تحیر گردش این روزگار
در پی فریب افکار خواب آلود هم هستیم،
افکاری که نه از سر احساس و مهربانی،
بلکه از سر هوس
بر دلهای سنگی ما سایه ای
از جنس مردن گسترده است!
و ما مدفون زیر خروارها اوهام زرد و پوشالی خود،
چه نیکو بود اگر
گرمای دوست داشتن و احساس
فقط به اندازه نقطه های نفرت بود!
آنگاه عشق جایی برای تعریف داشت
و آبی بیکرانش جایی برای غرق شدن!
و اصلا" شما چه میدانید من چه میگویم،
بگذریم...!