خود کرده
در کشاکش این روزگار هزار رنگ،
و در طلاتم این دریای هفت رنگ
چیزی به عنوان نقص معنا ندارد...
نگاهی اگر هست به دروغ
خنده ای اگر هست از سر تمسخر،
و اگر فریادی از انتهای دل بر بلندای هوس است
ما خود آن خلق کرده ایم
و چشم دل را بر تمام خوبیها بسته ایم،
این ما هستیم آفریده دست خودمان
و بازیچه دست زورگویان
و مار ماهی هایی دهن بین
که نیش آنها استخوان سنگ را ریز ریز میکند
چه رسد به روح من، به روح تو
و به روح او که جز در طلاتم ابرهاهرگز نبوده
و بی پیرایه صدایش میزدیم...
کاش نگاهم را در این زندان سرد و بی روزن
به سوی سایه خود دوخته بودم،
نه قفل بی کلید درب این زندان محتوم...
+ نوشته شده در بیست و هشتم اسفند 1386ساعت   توسط هنگ بزرگ
|

