تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

سرنوشت

امشب سراسر از غمم

از زندگی دل خسته ام

بگذار مرا تنها برو

کز عاشقی دل کنده ام  

 

مجنون به لیلی نرسید

فرهاد به شیرین نرسید

ما هم جدا نیستیم ز غیر

این دل به سامان نرسید

 

آتش زدند از دل مرا

بی حرف حق گفتند مرا

فریاد دل جاری نشد

آنگاه که سوزاندند مرا

 

آتش به روح من رسید 

گلخانه ای بر من نبود

در دام آتش مانده ام

یک قطره هم باران نبود  

 

لذت در این دنیا چه بود؟ 

این عشق ما جز غم نبود

این سرنوشت حق من است

راهی که جر ماتم نبود

 

آن شانه ی مهرت کجاست؟ 

آن مامن بی ادعا

آخر ز من ببریده است

آن بستر سبز دعا

 

من رفته ام اما چه تلخ

در یاد آسمان مرده ام

از من دگر عشقی مخواه

چون در شقاوت خفته ام

 

این بود سراب زندگی

این عشق و این سودای خوش

با ما سر سازش نداشت

این حجله با احوال خوش

 

این من به هجران می رسد

افسوس که از باران نبود

در این جهان بازیچه شد

ای کاش که از خامان نبود

 

فردا، چو آید سر راه

عشقی دگر، دستی دگر

حاشا کنم عشق تو را

اما نمی خواهم دگر

 

+ نوشته شده در  هفدهم اردیبهشت 1387ساعت   توسط هنگ بزرگ  |