شانه های خدا...
در آسمان تیره ی آرزوهایم،
بی هیچ هدفی پرواز میکردم،
برای یک لحظه چشمانم برقی زد و
باران باریدن گرفت،
گویی ابراها بغض گرفته ی قلبشان را
یک جا خالی کرده بودند...
قطرات درشت باران پرهای پروازم را خیس کرد
پرهایم سنگین شد
توان ادامه دادن نداشتم،
فریاد زدم، اما صدایم در رعد ابرها گم شد
هیچ کس صدایم را نشنید
آماده ی سقوط شده بودم،
زیر پایم هیچ مکان امنی دیده نمیشد،
فقط تاریکی بود و تاریکی بود و تاریکی...
چشمانم را بستم،
ناگهان احساس کردم
سبک شده ام، دیگر نیازی به پرواز ندارم،
به پایین نگاه کردم،
من روی شانه های خدا بودم...
+ نوشته شده در دهم خرداد 1387ساعت   توسط هنگ بزرگ
|

