تبليغاتX
دلشدگان

دلشدگان

ای کاش می توانستید با عطر خاک زندگی کنید، ومانند گیاهان هوازی، به نور زنده باشید

تو چه مي داني...

تو از سکوت شبهای من چیزی میدانی؟

هیچ! جز لحظه ای که من نیاز یار را فریاد میکشم!

تو حتی از شبهای مهتابی نیز چیزی نمیدانی

تو نمیدانی چرا شبهای مهتابی،

ستاره گریان است؟

تو از نیایش سبزه با باران،

جیزی نشنیده ای؟

ندیده ای زمانی را که

پروانه با آسمان ملاقات میکند،

پروانه چه حسی دارد !

پرواز را حس نکرده ای!

و نه سقوط را،

نه آن هنگام که اشک،

از پهنه ی نگاه دریا

به دامان کویر سقوط میکند! 

اما من، بر عکس تو،

لحظه لحظه ی التماس خشک کویر

به آسمان را دیده ام،

و گریه شبانه ی دریا را هم تا سحر دیده ام، 

التماس قطره به صدف،

بلبل به گل

و لای لای مهتاب برای خورشید را شنیده ام!

من خط به خط دوست داشتن را

با نگاهم، سطر به سطر

به آواز قناری بخشیدم،

و چه خوش آهنگ است

ملودی سبز دوست داشتن،

سالهای عشق را

بی دغدغه و بی هیچ گلایه ای

به نسیم سحرگاهی می آویزم، 

نسیم را به سراغ تو می فرستم

عطر نگاهت را میدزدم

و به شوق ماندنم وصله میزنم!

چه زیباست ترانه برای چشمانت سرودن،

و چه سخت است بی تو از از عشق گفتن

بیا، کنارم باش،

کاش میشد تمام محبتت را یکجا دزدید...

و کاش میفهمیدی سکوت شبهای من،

ترانه ای جز غم تنهاییم نیست

و تو آهنگ ساز این ترانه برایم هستی...!

پ.ن

همين جوري بي هوا نوشتم...! زياد جديش نگرين...!

 

+ نوشته شده در  بیست و نهم خرداد 1387ساعت   توسط هنگ بزرگ  | 

 

جدیدترین قالبهای بلاگفا


جدیدترین کدهای موزیک برای وبلاگ